خدمتِ اهالی جدید نگفتم: بچها من عاشق ریاضیم. عاشق شباییام که برا فرداش باید شونصدتا صفحه تکمیلی و کاربرگ و کوفت و زهرِ مار بنویسم، میدونستید؟😍
اویمن;
بسکه سعی کردم اون طرفِ ورق رو ببینم، آرتروز گردن گرفتم جناب شمس. چاره چیست.
جناب کاش گفته بودید، گوشزد کرده بودید که آی کیومرثان. زیاده اش هم خوب نیستها. از ورق خودت مطمئن شاید باشی اما، ورق یار را اطمینان نباشد. ضمیرش را و فکر و احساسش را، درستِ کل حقیقت را مگر با آن مغزِ کوچکت از طرفِ خودت، با گمان شخصیات میتوانی ببینی؟ دودوتا چهارتایت را بکن توی جیبت. از سمتِ خودت پیشپیش همچیز را به گند نکش و با هزارتا فکر و حدس و حس، با آن واقعبینی لعنتیات، که کارش چرت و پرت و منطق بیخود بارِ ذهنت کردن است، با خویش اینگونه مکن. ورق را ببین و خویش را درنظر بگیر ولی، اندازه نگه دار که مغزت مازوخیسمیست.