هدایت شده از طهران.
نمیدونم اسمشو چی میشه گذاشت ولی انگار تو یه ثانیهای تمام آدمای نزدیک دورت ، برات غریبه میشن و دور بودنشون بیشتر از هر وقتی خودنمایی میکنه. اون لحظه خیلی سیاهه، خیلی غریبه، خیلی مـه گرفتهس.
اویمن;
نمیدونم اسمشو چی میشه گذاشت ولی انگار تو یه ثانیهای تمام آدمای نزدیک دورت ، برات غریبه میشن و دور
-اونجا، تهِ وحشتناک بودنه. ولی بعدش، بعدش... منتظرِ بعدشم. چمیدونم، شاید قوی شدنی چیزی.
پوچی دورهاش کرده بود. به سفیدی سقف مینگریست و در ذهنش همهی جهان یکجا درهم میلولید. دستی آن بین درپسِ پس زدن برمیآمد و همه را جارو میکرد، و باز... نه میلش به کتاب بود و نه فیلم حوصلهاش را میکشاند. زندگی دورهاش کرده بود، زندگی، به معنای ذاتیاش. زندهگی. همین است دیگر...
ـ ــ اندریوم،دومِ اسفند چهارده صفردو.
اویمن;
حال نداشتم.
وگرنه اگر به عمرم چهارتا عکس فاخر گرفته باشم، از همین بهمن است😂