شدیداً منتظر روزیام که مستقل بشم و توی حصارِ مرتب خودم، از شرِ همه بینظم هایی که آدم رو به ستوه میآرن یه نفسِ راحت بکشم.
اویمن;
پوچی دورهاش کرده بود. به سفیدی سقف مینگریست و در ذهنش همهی جهان یکجا درهم میلولید. دستی آن بین
تجربهام برای این مود هم نسخه میپیچد. دوباره و دوباره. نسخههایش فسخ میشوند. تا میشوند و دور ریخته. میروند تهِ تل هیزمهای گُر گرفته. خطوطِ فرضی روی سقف شکل میگیرند. درهم میریزند. میخواهند نسخه بپیچند. نسخه اما تنها، گریز است. گریز و گریز. همه راهها را دیدهام. این حالت، راهی جُز گریز ندارد. ساعتی کلمه بچین و از-ش بگو، راه برو و ستاره بشمار، رنگ بریز و نقش بکش، حرف بزن و... حرف... فرار نکن. راهش را که میدانی، مثل من در نرو. وقتی تکحرف-ش برایت گریز است... فرار نکن... حرف بزن...
ـ ــ اندریوم.