اویمن;
یا این بهار زیادی بهاره، یا من زیادی خمارم.
و ترجیحاً، دلم میخواد که به فرضِ خاصیت بهار بودن این وضع، ادامه بدم.
در مقابل نگرانی و طفلی بودن آدمها، لطفا فقط گوش باشید. یک گوشِ ملایم، با ملاطفت و احتیاط. آدمهای نازکشده، اینجور وقتها روی خُرده شیشهی آخرشون وایستادن. بدترشون نکنید.
اویمن;
خالد حسینی واقعاً شگفتانگیزه.
من همچو دنیای شگفتانگیزی را فقط دوبار لمس کردهام؛ یکبار موقع خواندن منِاو، و دیگری حالا که دارم در بادبادکباز زندگی میکنم. اینقدر واقعیّت و احساساتِ مصور، باور نکردنیست...
از حالا ترسِ تموم شدنش رو دارم. انگار بعد از سالها زندگی تو یه جهانی و خو گرفتن با شخصیتها و محیطی، یکهو بیرونت بکشن و بگن «بیدار شو، تموم شد».
چطور میشه یه نویسنده مرزِ واقعیت و داستانیت رو از بین ببره و کلمات رو زنده کنه؟ جواب این سؤال بیشاز حد برام جالبه.