ـ pov: ساعت چهارِ صبحه، خیلی ریلکس داری توی راهرو قدم میزنی که یکهو از اندرونیترین لایههای تهنشین شدهت که مُدام پسشون زدی، حسی بلند میشه «پسر،هیچوقت تابحال اینحد دلتنگ نبودم.»
#خاکخوردههایوانگو-
اویمن;
آخرین پناه ، خوابیدن بود که خواب دیدن خرابش کرد.
جنان عزیزم برگشته. یکی از محدود «خوندنی»های اینجا.
این داستان: وقتی بجای یهنفر دیگه میری جلسهش که غیبت نخوره و از این کارهای انساندوستانه، اما مث بز دروغ گفتن بلد نیستی و در ضایعترین حالتِ ممکن شمارهی طرف[که الان خودت باشی] رو از رو میخونی، و درحالیکه سعی میکنی از خنده گسسته نشی، با دیدن اینکه سیدجواد سخنرانه، نیشگون بچها رو نادیده میگیری و درست میشینی جلوی جلو که حتی پُرز قالی هم ننشسته. همهچیز عالیه تا اینکه یهو سخنران با دیدنت پشتِ بلندگو میگه عه، خانم فلانیییی هم هستن=)))) و تا آخر میشی ضربالمثل کل کلاس و مسئول اسمنویسی در به در دنبال کسی با این فامیل میگرده.