چشمهای قرمز و بدحال یک هفتهی اخیر، گویای اینه که انگار کمکم باید به کور شدن بیدلیل هم سلام کنیم بچها.
اما درِ گوشی بگم، بابت همون وقت کمی هم که این چندروز روی کتابهای خانم بلنددوست گذاشتم پشیمونم. قلم ناپخته و داستان خام. البته که باز نظر شخصی و این داستانها.
اویمن;
یا این بهار زیادی بهاره، یا من زیادی خمارم.
حالا که دارم از دور کتابهای خاک گرفته رو نگاه میکنم، انگار یکم- دوزِ خماریم زیاد بوده.
مدت زمان زیادی سر و کله زدن با درگیریهای داخلی و احساساتِ متناقض و اضطراب و اورثینک و دلشوره و هزارتا کوفت و زهرِمار دیگه از من یه آدمِ خیلی «ممنون با خودم حلش میکنم»ی ساخته، متأسفم که تلاشت برای کمک رو قهوهای کردم.