اویمن;
چقدر قشنگه امن بودن، روحم شکوفه میزنه وقتی میبینم به آدما حسِ امنیت میدم:))
گوشِ شنوا بودن خیلی قشنگه بچها.
چقدر دلگیرم از این حجم والدین سمی که مثل مور و ملخ توی این جامعهی نکبتی ریخته. چقدر حواسشون نیست و چقدر آسیبهاشون جبران ناپذیره. و چقدر من این وسط بیخود به جزئیاتِ این مسئله فکر میکنم.
اویمن;
کاش یکدهمِ مقداری که حرص میزنم، کاری از دستم برمیومد.
=)))دربارهی همهچیز همینطور.
قبلتر بهم حس غربت میداد، اما الان بهم حس قدرت میده. انگار وضوح نمودارِ تغییر آدمیزاد و قوی شدنش، کساییان که یه روز خیلی اهمیت داشتن و به بدترین شکل ممکن، رفتن. دیدن غریبههای آشنا اون اوایل شاید شبیهِ همزدن رسوب تهِ سماور باشه، بههم ریختن نظمِ دونههای شربت، زیر و رو شدن قلب توی سینه، اما بعدِ یه مدت دیگه نه. فقط یه لبخنده که به خودت میگه پسر، چقدر بزرگ شدم. پس همینه زندگی.