اویمن;
توی کلاس وقتی استاد گفت که تیِ نقاط ضعف و قوت رو بکشین، تنها چیزی که تونستم بنویسم همین بود «حال ندا
و گمونم برای خالی نموندن امروز، همین کافیه.
کلی عکس گرفتم که چون همون روز حال فرستادن نداشتم، داره کنج گالریم خاک میخوره و هی حیفم میآد.
اویمن;
و در نهایت، همونجا که یه مصرع چند کلمهای آقای سعدی میتونه غدهی کوچیکِ کنار چشم رو قلقلک بده و رگ
دوکلمه درس میخونم و ساعتها تو گنجور وِل.
سید درست میگفت، هر آدمی باید توی زندگیش یکسری چیزها رو همیشه داشته باشه. یکسری چیزها خمیر مایهی وجودشن. میگفت مثلا تو هرجا رفتی و هرچی شدی، شعر و ادبیات رو کنارت نگهدار. باید داشته باشیش. حالا بگرد بقیهی تیکههای پازلت رو پیدا کن.
اویمن;
انگار تازه دارم چیزی که به وجدم میآره رو پیدا میکنم. سید گفته بود باید لیست بسازم.
بهنظرم این دستور میتونه واقعاً کمککننده باشه.