تمامِ امروز سعی کردم فرار کنم از این قطرههای سمج بیخاصیت اما، چشمهاش بالأخره گوشهی اتاق، ایستاده با فرم کنارِ پرده، رو به کاغذهای سیاه شده هر روزه، گیرم انداختن. «چه دانستم...منم اولین بارم بود...
اویمن;
یکم دیگه سعی کنم این بو رو تا ابد تو ذهنم حک کنم، احتمالا مغزم تموم شه.
مغزم تموم نشد، بهجاش تبدیل شد به یه تانکر بزرگِ بو و صدا و تصویر. که انگار حالا قطره قطره، داره نشتی میده و میگه تازه اولشه.
اویمن;
بنازم آقاصاحب.
ولی چقدر آدمهایی که پیروِ قانونهای خودشونن قابل احترامان.