من که میدونم، آخرشم ادبیات عرب میخونم و درحالیکه دارم توی دانشگاه/مدرسه تدریس میکنم، به رؤیای حقوق و وکالت اون زمانها میخندم. زندگی خیلی معمولی و عادیتر از این حرفهاست عزیزم.
به من بخند تا بشم، یه تصویر تو چشمهات. [یه تصویر که شاید با خندهت، کمتر دل/تنگ/ه].
اویمن;
کاش چشمام خودش سانسورگر داشت، هرچیزِ مربوط به خون یا قرمز رو بهم نشون نمیداد.
اینطور که، از بریدگی دستت فقط یک دقیقه خون میآد ولی سی دقیقه نفسِ عمیق برای سلولهای مغزت لازمه تا بیرون بکشن از اینکه خونها قرمز بوده.