اویمن;
من از نویسنده بودن میترسم.
به قول دوات، کاش سبیل چنگیزی داشتم و راننده کامیون بودم. نویسنده نه.
اویمن;
وضعیت طوری است که سرِ جایم یکذره هم تکان بخورم از دلدرد تجزیه شدهام و دارم به این فکر میکنم که چطو
بیخود زورو بازی در میآورم. بعضی وقتها یک مسکن، یک پیام، یک حرف، آدم را روشن میکند. یکباره پای لبِ گور جنازه را پس میکشد و نشانت میدهد چقدر نفس کشیدن راحت است. که هنوز آسمان روشن است و زندگی ادامه دارد. بعضی وقتها فرار فقط سختترش میکند. همیشه که نباید زورو بود.