اویمن;
فراموش نکن اسماعیل. «آدمها هریک صراطی دارند، سَبیلی دارند، طریقی دارند برای خودشان...
موقع گرم کردن داد میزد «مهم نیست کجا میری، درست برو.» و من به این فکر افتادم چه نقشهی راه درستی. مهم نیست کجا میری اسماعیل، همون رو درست برو.
اویمن;
«مشکل دیگرم این است که نمیتوانم خیلی از چیزها را باور کنم. انگار که ساز و کارِ دفاعی ذهنم باشد. هیچ
«روی زخمها کمکم دلَمه میبندد، و فکر میکنم تمام شد. گذشتم. بالأخره، توانستم بگذارم و بروم. اما فقط دلمه است. یادم میرود. خون دلمه بستهای که روی زخم را گرفته، فقط منتظرِ اشارهست. یک تلنگر کوچک، یک تُک ناخن خاطره... یکهو میبینی اشکاست که بند نمیآید. یک گرهِ بزرگ توی گلو. من، دلم تنگ میشود...
ـ ــ سینحانون،
کاش تسکیندهندهی درونم، فقط چندساعت خاموش میشد. اینطوری فقط بدترش میکنی عزیزم.
درسِ امروز: از هرچی بدت بیاد سرت میآد که چه عرض کنم، چار چنگولی بختک میشه رو کلهت.
اویمن;
اندریوم، سمفونی بینظیرِ سایه و نور، جهان زیبای پس از درس سیدجواد، سومِ خرداد چهارده صفرسه.
جوری که حتی یه برخورد یهویی با سید روزِ آدم رو میسازه، بینظیره.