دوستِ من، شاید اگه خودم پاک کرده بودم دردش کمتر بود.
اینکه یه روز صبح، مثل اکثرِ اوقات، پاشی و چنلت رو باز کنی و طبق عادتت، بگردی لابهلای نوشتههات و عکسهات و آهنگهات و زندگیت، و بعد با خودت بگی "عزیزم:) چقد:) اینجارو:) دوست:) دارم:)" و بری مدرسه، خیلی عادی، و ظهر با حالی افتضاح، خسته و رو به موت، پخش شی روی تشک، و بعد از باز کردن گوشیت، با صحنهی "این گفتگو دیگر در دسترس نمیباشد." روبرو بشی؛.. میتونه تمام توان آدم رو بگیره. برای مدتها. مدتهایی طولانی:)
بچها از مخاطب متنها پرسیدین:)
انکار نمیکنم، نه هرگز.
معتقدم هیچ نوشته و شعر و یا حتی هیچ خطخطی هم بدون مخاطب و انگیزه نیست؛ قبلا مفصل گفته بودم در موردش. ریشهی انسانه دوست داشتن، نخِ تسبیحِ وجودش... برای اهل حُب، اونی که با تکتکِ سلولهاش لمس کرده باشه این حقیقت رو، بدون گفتن من هم ملموسه که ریشهی آدمی دربندِ این ادا اصولهای مُضحک آدمها نیست. اصلا نمیگُنجه تو این چهارچوبهای خنده دار و سطحی. ورودی این وادی همهی این حرفها رو میگیره، میریزه تو مخلوط کن و میزنه لابهلای جِرز دیوار! اینجا فرقی نمیکنه؛ اصل همون "چیزهایی هست که نمیدونی" عه :)
و خلاصه که آره.