اویمن;
بعضی وقتها هم یک نامه، کارِ آدم را به زیر و رو کردن زندگی نویسندهاش میکشد. نامههای جلال از آنها
"نامههای فرخزاد به ابراهیم گلستان."
هدایت شده از ناتانائیل.
بوی پاییزو چرا ؛ ولی خود پاییزو الان که نه ولی شاید بعد از فارغ التحصیلی بتونم دوست داشته باشم.
هدایت شده از کاشابربودم.
@asheghanketab14004_5936150728744637684.mp3
زمان:
حجم:
20.9M
روز آخر تابستون هم همینطوری بود. همینطور، درست مثل بقیهی زود تموم شدهش. غمِ قاطی خوشحالی. مزه شیرین از شکلات تلخ، که آخرهاش زد به گسی. صبح درحالیکه کل شب رو تو خوابم پرسه زده بودی، سخت بیدار شدم. سخت، دلتنگ. و در عین حال، خندهای به چرت و پرتی و بیخود بودن خوابهام. منی که دارم با نهایتِ تلاش، صندلی کاغذی رو بدون خیس شدن از ردیفِ دوشها رد میکنم، برای تو که اون آخر وایستادی و نگاه میکنی. بقیه روز رو یادم نیست. احتمالاً خیلی عادی. خسته، با تموم احساساتی که مدتهاست به تشویش درهمشون عادت کردم. شاید معنی بزرگشدن همین باشه. کنار اومدن با چیزهایی که یکروز فکر میکردی بحرانن. و زندگی با همهی اینها. در همه حال، در همه وضع. کِشنده و ادامه دهنده. و شب هم، مرهم ادبیات. فیه ما فیه و مولانا. کلی آدم که نشستن کنارشون بهت میفهمونه چقدر هیچچیز نیستی. چقدر نمیدونی و چقدر حتی انتخاب کلمهای جلوی این جمع سخته. آدمهای حسابی. معاشرت محدود و دوستداشتنی. پرونده تابستون هم همینطور بسته شد. همینقدر زود، همینقدر تلاشناک و خسته، پرنوسان و بیثبات، و همینقدر تکرار نشدنی. تابستون صفرسه هم همین بود. تموم.
ـ ــ اندریوم/سیویکِ شش صفرسه/کلمههایی ساده و سطحی، برای اینکه فقط "باشند".