اویمن;
حساسیتم از فصلی تغییرِ ماهیت داده به حساسیت سالی، شش ماه اول همینطور گذشت.
بعد از هفت ماه: بیرون کشید.
حقیقتاً زندگی یهجوری شده که هر وَرش رو میگیرم از یهجا دیگه بیرون میزنه. نمیدونم از کجای اینهمه ناتمومی و بینظمی شروع کنم، از رنگ هایلایت فلان قسمت که به باقی نمیآد، از درسهایی که به بودجه نرسیده و جزوهش رو ننوشتم، از صدتا نسخه کوفت و زهرماری که مشاور پیچیده، با کدوم ظرفیت، با کدوم وقت، چه گِلی بگیرم، از کجا بگیرم، چهطور بگیرم، از کی بگیرم، گگگ.
اویمن;
تکراری، مثل زندگی.
به قول دایناسور؛ از لحاظ روحی نیازمندِ هیجانیام که پسره تو تنهادرخانه تجربه کرده.
اویمن;
این اصل ِ«هرکس جای خودش رو تو جهان داره و کسی نمیتونه چیزی که سهم توئه رو بگیره» واقعاً خوشگله. خوش
داشتم فکر میکردم توی زندگیم هیچوقت دنبال دوست نگشتم. نه کلاس اول که از همون ورودت با شونصدتا بچه زیر صدسانت در حال گفتن«با من دوست میشی؟» روبهرو میشدی و نه کلی محیطِ غریب که برای اولینبار واردشون شدم. همیشه بهطرزِ معجزهآسایی بهترین دوستهای بهترین دورانهای زندگیم، کاملاً اتفاقی سر راهم قرار گرفتن و هیچموقع متوجه نشدم چهطور شد که باهم دوست شدیم. چهطور اینطور شدیم، چهطور گاردم مقابلشون پایین اومد و چهطور اون خاطرات رقم خورد. همهش مثل یه خواب میمونه که با سرعت ۲x و خاکستری گذشت. من به رزق اطمینان دارم. خیلیها شاید نبیننش، ولی خیلی واضح وجودش رو نشون میده. کاش هروقت شک کردم، برگردم و به آدمهای فوقالعادهای نگاه کنم که تو مسیر زندگی سرِ راهم قرار گرفتن. آدمهایی که هیچوقت اینهمه مناسبت و تأثیرشون اتفاقی نیست.
اویمن;
ببخشید که کافی نیستم مامان
متأسفم مامان که حتی وقتی یهذره کافیام هم ترسِ بعد رهام نمیکنه.