فکر میکنم بزرگشدن از اونجایی خیلی جدی شد که دیگه بابتِ تلاش بهمون جایزه ندادن. انگار که خوب و بینقص بودن وظیفهی حقیر و بدیهی هر جنبندهای برای زندگی توی دنیا باشه.
جدی جدی چرا همه طلبکارن کیومرث؟ انگار ارثِ باباشونی که قاچاقی برای خودش زندگی داره.
اویمن;
تو مثل شربتِ مامانی، بعد برگشتن از کلاسی که کولر نداره.
تو مثل نت یهویی از آسمونی، وقتی کارِت لنگه و دستت بسته.
کاش آدمیزاد یاد بگیره موقع عصبانیت به هر حرفِ کوبندهای که دم دستش رسید چنگ نزنه و نشخوارِ پلاسیدهی محتویات ذهنش رو با کمال بیملاحظگی بیرون نریزه. شاید کسی همین تازگی، با هزار مُردن و سختی، نصفه و نیمه با خودش کنار اومده باشه.