اصل اول: اگه مادرت رو دوست داری، باید ساده بنویسی. دانش آموز دلقکِ عمهت نیست که شب امتحان برای فهمیدن متن تخ-یت ضجه بزنه!
هدایت شده از کاشابربودم.
سه سال پیش فکر میکردم دیگه چیزی نمونده. دو سال پیش مطمئن بودم شرایط بدتر از این نمیشه و دیگه نمیتونم طاقت بیارم. ماه پیش احساس میکردم دنیا داره دور سرم میچرخه و هر لحظه ممکنه همه چیز فرو بریزه. هفتهی پیش تقریبا هر روز بیدار شدن واسم سخت بود. عجیبه که گاهی اوقات یادم میاد شرایط چقدر عجیب و سخت بوده و بعد به خودم نگاه میکنم که هنوز وجود دارم. هنوز زندهام. توی آینه به خودم نگاه میکنم، دستم رو تکون میدم و میبینم که هنوز هستم. کمی تغییر کردم ولی هنوز هستم. ورژنهای متفاوتی از من توی زمانهای مختلف سعی در زنده موندن داشتن.
بعد از هر دورهای از زندگیم که این افکار به سراغم میان زور میزنم که چیزی پیدا کنم که نجاتم بده؛ یک هدف جدید، چیز جدیدی برای یادگیری، یک قدم بیرون رفتن از منطقهی امنی که هر روز انگار داره کوچکتر میشه. خودم رو مجبور میکنم که به خاطر یک چیز، باقی سختیها رو تحمل کنم و زنده بمونم چون فکر میکنم وقتی از دور به زندگی نگاه میکنم واقعا دوستش دارم. زندگی خیلی جالبه! همیشه دنبال چیزی میگردم که من رو به زندگی مشتاق بکنه و هر دفعه پیدا کردنش از دفعهی قبل سختتر میشه ولی باز پیدا میشه!
یک خانومی که مدت کوتاهیه میشناسمشون چند روز پیش که داشتیم صحبت میکردیم بهم گفتن: «وای عزیزم تو هنوز خیلی جوونی! زندگیت هنوز شروع هم نشده و انقدر نگرانی! تازه شروع هم بشه نباید انقدر نگران بشی چون هرچی بیشتر نگران باشی، کمتر تجربه میکنی.» بعد کلی صحبت کردن ولی انگار بعد از این جملهها دیگه چیزی نشنیدم. هنوز جوونم و زندگی میکنم. جوون هم نبودم باز به زندگی ادامه میدم و یک نفس عمیق میکشم.
https://t.me/alaskaandtea
اویمن;
کاپِ مزخرفترین و نامفهومترین درس هم، بعد جغرافیا، میرسه به جامعه.
مُردن یا جغرافیا؟ این رسمش نبود.