eitaa logo
' اتاق 95 '
276 دنبال‌کننده
454 عکس
151 ویدیو
1 فایل
" هُـوَالـکٰافـ‌ی " • نامه‌های دو دلتنگ : محل‌ارسال : اتاق‌95‌ام‌تیمارستان‌ Bj . مقصد :‌ شاید‌‌به‌نا‌کجا‌آباد . • فرهنگ‌ فورواد ! ' در‌به‌در‌‌ در‌ پـی‌گـم‌کـردن مـقـصد رفـتـیم ' | می‌شنوم : https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_n0a
مشاهده در ایتا
دانلود
بهار که آمد همه‌ چیز دوباره سبز شد ، جز درخت پرتقال حیاط کسی نفهمید چرا من هم چیزی نگفتم بعضی چیز ها را نمی‌شود توضیح داد وقتی خودت هم نمیدانی از کدام زمستان برنگشته‌ای. - زیٰ
شب را چه گنه؟! حدیث ما بود دراز . . .
{ کسی تضمین داده که هر دمی لزوماً به دنبالش یک بازدمه ؟... }
چمدان را پایین پله ها می رسانم . در می بندم و خیره به شمعدانی آن سوی حوض می گویم : "در مسیر اگر خواب را دیدی ، سلام برسان و بگو آخرین باری که آرام و بی تشویش به سراغم آمده را به خاطر نمی آورم..." تو میفهمی که عزم رفتنت ، چمدان آرامشم را هم بسته و باعث شده او هم مرا ترک کند . مجله را تا میزنی و می پرسی که خوابی که به دنبالش میگردم عجیب و غریب است ؟! و من هم چنان که بند انگشتانم را دور نرده آبی رنگ دور ایوان قفل میکنم نگاهم را به کفش های تازه واکس خورده ات می‌دوزم ؛ که گویی فراری ام از چشم هایت ... " عجیب و غریب ؟! نه .... نه عزیز من .... همینی‌ست که باقی هستند ، عادی و همیشگی ... منتها مدت هاست که چشم هایمان رنگ رخش را آنچنان که بایست ندیده . آدم در مورد چیز هایی که مدتهاست ندیده احساس غربت می کند. غربت که به میانمان می آید و همینکه چهره چیزی را فراموش میکنیم ، شروع می کنیم قصه هزار و یک شب بافتن از چیزی که تنها تک قصه ای بیش نیست . نترس ! خواب است دیگر ... عادی و سنگین . تنها حس غربت است که او را چنین عجیب و ماورایی میسازد . و گرنه که خواب همان است ... کوله ای از تاریکی به دوش ، در درونش مملو از کابوس و خواب ، چهره ای ساکن و سرد ، در کنار جاده . " و تو می خندی و با لحنی که می خواهی رنگ وداع را از تنش بشوری به من می گویی که بار بعد که بیایی برایم شمعدانی دیگری خواهی آورد ... و سعی میکنی با گفتن این که اینبار پر گل ترش را می آوری تلخی جمله ات را بشویی و من... و من همچنان خیره به هرچه هستم الا دو گوی مشکی ات . خیره ام به شمعدانی تازه کنار حوض ... خیره ام به چمدان ... خیره ام به ایوانی که دیگر به جز کفش من کفشی ندارد ... و تو می روی . آشنایی با من . میدانی که خداحافظی برایت نخواهم گفت و بدرقه ات نخواهم کرد . در باز نخواهم کرد و آبی پشت سرت نخواهم ریخت . از انجام هرچه که بوی نبودنت را می دهد بیزارم . و تو این را میدانی... برای همین است که هربار قبل رفتن قدری بیشتر عطر می زنی ؟ می خواهی خانه کمی بیشتر رنگ حضورت را داشته باشد؟ نکند هربار به عمد چیزی جا میگذاری ؟ آخرین بار عینکت بود ... آبپاش را از کنار شیر کنار حوض برمی‌دارم و شمعدانی ای که تازه آوردی را آب می دهم . اما تنها او را ... شمعدانی های دیگر دور حوض دیگر آبی نیاز ندارند . مدتهاست که عمری نمی کنند . چشم می دوزم به شمعدانی ای که در دفعه پیش برایم آوردی... او هم عمر خودش را کرده بود . همیشه همین بود . هر بار شمعدانی ای می آوردی و قبل رفتن مژده یکی دیگر را می دادی . و هر بار هم دیگری را زمانی می آوردی که دیگر چیزی از قبلی نمانده بود . اثری از روح درش نمانده و آبی نمی خواست . تو بودی دیگر ... حواست نبود که میان هربار آمدنت چقدر فاصله است و اما همیشه می فهمیدی که شمعدانی قبل خشک شده . اما تنها خشک شدن شمعدانی را می فهمیدی ... و من در آن تنها شبی که اینجا هستی دعوتنامه ای برای غم نمی فرستم و به تو نمی گویم که این تنها شمعدانی نیست که خشک شده ... و تو کنار پنجره آبی رنگ چایت را مانند همیشه داغ داغ سر می کشی و از خاطره هایت می گویی و من هر بار که می پرسی " حالا تو خاطره ات را بگو " تنها سر باز میزنم و لب فرو می بندم تا نگویم که آخرین خاطره ام رفتن تو بود و بس ‌... و تو می گویی و می گویی و می گویی ، چنان که لحظه های حضورت هم از حوادث دوران نبودنت پر می شود و هیچ نمی فهمی که چای من سر شده . قبل تر ها اما عادتم داده بودی به چای داغ ! و شب که سر بر بالین می گذاری نمی فهمی که من تا سر رسیدن سپیده صبح بیدارم کنار پنجره ... خسته ای دیگر. خسته‌گی آورده ای از دوران نبودنت برایم . من که ... بگذریم . در پایان نامه اینکه می خواستم به تو بگویم دور حوض از شمعدانی پر است . من دیگر شمعدانی ای نمی خواهم ... خسته ام از عطرشان .... در ضمن فندکی که می خواستی به عمد جا بگذاری را در جیب پالتو مشکی ات انداخته ام . سفرت خوش . و خداحافظ . - از اویی که دور حوض را از شمعدانی های زرد خالی نکرد ، تا همان آخر ....
' اتاق 95 '
چمدان را پایین پله ها می رسانم . در می بندم و خیره به شمعدانی آن سوی حوض می گویم : "در مسیر اگر خوا
و خب اینکه ... نمی دونم چی بایست بگم . خسته ام و صبحه و نخوابیدم . ولی ؛ و شب از شب پر شد .....
' اتاق 95 '
با گرگ‌ها
وای خاکستری....
' اتاق 95 '
{ کسی تضمین داده که هر دمی لزوماً به دنبالش یک بازدمه ؟... }
{ فکر کنم به دیوانه ها بیشتر خوش میگذره ، درسته ؟...}
با گرگ‌ها
' اتاق 95 '
با گرگ‌ها
زیر اون تپه برفی که کنار گرگ سفیده ، خاکستری خوابیده.... ‌
هر آنچه که دیگر نیست ، تمام آنچه که هست را برایت زهر می‌کند...
میشود شعر خواند ؛ و حقیقت زندگی را چون هنر پیشه ای کهنه ... نشسته در پشت پردهٔ نمایش شعر ، به فراموشی سپرد . و شعر چون هنر پیشه ای ماهر ، می گوید و می خواند و حرکت میکند و تو ... چون بیننده ای شیفته ... فراموش میکنی که دقیقه ای پیش در تماشای نمایش زندگی بودی.