eitaa logo
دانلود
📚 ✓ 🖊 ✓ 🔍 ✓ 📍دختر من پدر و مادرش سراسیمه اومدن... با زحمت لباس کمکم کردن، پوشیدم و رفتیم بیمارستان... بعد از معانیه... دکتر با لبخند گفت... - ماه‌های اول بارداری واقعا مهمه... باید خیلی مراقبش باشید... استرس و ناراحتی اصلا خوب نیست... البته همین شوک و فشار باعث شده زودتر متوجه بارداری بشیم... پس از این فرصت استفاده کنید و... پدر و مادر متین خیلی خوشحال شدن... اما من، نه... بهتره بگم بیشتر گیج بودم... من عاشق بچه بودم ولی اضافه شدن یه بچه به زندگی ما فقط شرایط رو بدتر می‌کرد... حدود ساعت ۱ بود که رسیدیم خونه... در رو که باز کردم، متین با صدای بلند گفت... - وقتی مودبانه میگم فاحشه‌ای بهت برمی‌خوره ... جمله‌اش تمام نشده بود که چشمش به پدر و مادرش افتاد... مثل فنر از جاش پرید... تمام خوشحالی اون شب پدر و مادرش کور شد... پدرش چند لحظه مکث کرد و محکم زد توی گوشش... - چند لحظه صبر کردم که عذرخواهی کنی یا حداقل تاسف رو توی صورتت ببینم... تو کی این‌قدر وقیح شدی که من نفهمیدم؟... نون حروم خوردی که به زن پاکدامنت چنین حرفی میزنی؟... بعد هم رو کرد به مادر متین... - خانم برو وسایل آنیتا رو جمع کن... این بی غیرت عرضه نگهداری از این دختر و بچه رو نداره... مادرش چنان بهت زده شده بود که حتی پلک نمی‌زد ... - بچه؟... کدوم بچه؟... و با چشم‌های مبهوتش به من نگاه کرد... - نوه‌ی من بدبخت که پسری مثل تو رو بزرگ کردم... به خداوندی خدا... زنت تا امروز عروسم بود... از امروز دخترمه... صورتش سرخ و ورم کرده بود ولی به روی ما نیاورد... و لام تا کام حرف نزد... فکر نکن غریب گیر آوردی... سر به سرش بزاری نفست رو می‌برم... الان هم‌ می‌برمش ... آدم شدی برگرد دنبالش... ادامه دارد... ➕ به بپیوندید 👇 🆔 @Oun_Vare_Ab
19.93M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 | مسلمان و محجبه شدن دختری در 📍ژمی براون، ی در هالیوود: 🔸 تحت تأثیر ها در هالیوود، فکر می‌کردم، مسلمانان انسانهایی کم عقل هستند. 🔹چیزی که باعث شد شوم این بود که تلاش کردم مسلمانی را متقاعد کنم که مسیحی شود اما... 🔸 با خواندن ، پاسخ سؤالهایی که مدت‌ها در مسیحیت داشتم را یافتم پس با اشتیاق، تمام قرآن را خواندم... 📡 ➕ به بپیوندید👇 🆔 @Oun_Vare_Ab
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
📚 ✓ 🖊 ✓ 🔍 ✓ 📍مرگ خاموش یک زندگی یک ماه و نیم طول کشید تا اومد دنبالم... در ظاهر کلی به پدرش قول داد اما در حیطه عمل، آدم دیگه‌ای بود ... دیگه رسماً به روی من می‌آورد که ازدواجش با من اشتباه بوده و چقدر ضرر کرده... حق رو به خودش می‌داد و حتی یه بار هم به این فکر نکرد که چطور من رو بازی داده... چطور با رفتار متظاهرانه‌اش، من رو فریب داده... اون تظاهر می‌کرد که یه مسلمان با اخلاقه... و من، مثل یه احمق، عاشقش شدم و تمام این مدت دوستش داشتم... و همه‌چیز رو به خاطرش تحمل کردم... اون روزها، تمام حرفهای پدرم جلوی چشمم می‌اومد ... روزی که به من گفت... - اگر با این پسر ازدواج کردی، دیگه هرگز پیش من برنگرد... هر لحظه که می‌گذشت، همه‌چیز بدتر می‌شد... دیگه تلاش من هم فایده‌ای نداشت... قبلا روابط مشکوکش رو حس کرده بودم ولی هر بار خودم رو سرزنش می‌کردم که چرا به شوهرم بدگمانم... اما حالا دیگه رسما جلوی من با اونها حرف میزد... می‌گفت و می‌خندید و صدای قهقهه اون دخترها از پای‌ تلفن شنیده می‌شد... اون شب سر شام، بعد از مدت‌ها برگشت بهم گفت... - یه چیزی رو می‌دونی آنیتا ... تو از همه اونها برام عزیزتری... واقعا نمی‌تونی مثل اونها باشی؟... خنده ام گرفت... از شدت غم و اندوه، بلند می‌خندیدم... - عزیزترم؟... خوبه پس من هنوز ملکه این حرم سرام... چیه؟... دوباره کجا می‌خوای پز همسر اروپاییت رو بدی؟... به کی می‌خوای زن خوشگل بورت رو پز بدی؟... منتظر جوابش نشدم و از سر میز بلند شدم... کمتر از ۴۸ ساعت بعد، پسرم توی هفت ماهگی به دنیا اومد... ادامه دارد... ➕ به بپیوندید 👇 🆔 @Oun_Vare_Ab
📍معرفی اسلام به هواداران 🔸 قطر که این روزها میزبان جام جهانی فوتبال است، چندین نقاشی دیواری با احادیث (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) را در سراسر کشور قرار داده است. 🔹با توجه به اینکه هواداران فوتبال از سراسر جهان به می‌آیند تا بازی‌های جام جهانی را از نزدیک تماشاکنند، مقامات قطر تصمیم گرفته‌اند تا از این فرصت برای معرفی دین مبین اسلام استفاده کنند. منبع: شبستان ➕ به بپیوندید 👇 🆔 @Oun_Vare_Ab
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
📚 ✓ 🖊 ✓ 🔍 ✓ 📍قدم نو رسیده اسمش رو گذاشت آرتا... وقتی فهمیدم آرتا، یه اسم زرتشتیه خیلی ناراحت شدم... - چطور تونستی روی پسر مسلمان من، یه اسم زرتشتی بزاری؟... یعنی این‌قدر بیهویت شدی که برای ابراز وجود، دنبال یه هویت باستانی می‌گردی؟... یا اینکه تا این حد از اسلام و خدا جدا شدی که به جای خدا... که به جای افتخار به چیزهایی که داری... یه مشت سنگ باستانی، هویت تو شده؟... دلم می‌خواست تک تک این حرف‌ها رو بهش بزنم و اعتراض کنم اما فایده‌ای داشت؟... عشقی که در قلبم نسبت بهش داشتم، به خشم و نفرت تبدیل می‌شد... و فقط آرتا بود که من رو توی زندگی نگه می‌داشت... غریب و تنها... در کشوری که هیچ آشنا و مونسی نداشتم... هر روز، تنها توی خونه... همدم من، کتاب‌هام و یه بچه یه ساله بود... کم کم داشتم با همه چیز غریبه می‌شدم... و حسی که بهم می‌گفت... ایران دیگه کشور من نیست ... و انتخابات ۸۸، تیر خلاص رو توی زندگی ما زد ... اون به شدت از موسوی حمایت می‌کرد... رویاهایی رو در سر داشت که به چشم من کابوس بود... اوایل سعی می‌کردم سکوت کنم ... تحمل می‌کردم اما فایده نداشت... آخر، یه روز بهش گفتم... - متین تو واقعا متوجه نمیشی یا این چیزهایی که میگی انتخاب توئه؟... پ.ن: این داستان بدون پردازش و بازنگری ... و صرفا براساس حقایق نقل شده نوشته شده است ... و بنده هیچ مسئولیتی در قبال اتفاقات و رخدادها ندارم ... ادامه دارد... ➕ به بپیوندید 👇 🆔 @Oun_Vare_Ab
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
📚 ✓ 🖊 ✓ 🔍 ✓ 📍قتلگاهی به نام ایران دیگه هیچ‌چیز برام مهم نبود... با صراحت تمام بهش گفتم... - اونها با حزب سبز آلمان ارتباط دارن... واقعا می‌خوای به افرادی رأی بدی که با دشمن کشورشون هم‌پیمان شدن؟... کسی که به خاکش خیانت می‌کنه ... قدمی برای مردمش برنمی‌داره... مگه خون ایران توی رگ های تو نیست؟ ... من با تمام وجود نگران بودم... ایران، خاک من نبود که حس وطن‌پرستی داشته باشم... اما ایران، و مرزهای ایران برای من، حکم مرزها و آخرین دژهای اسلام رو داشت... حسی که با مشت محکم متین، توی دهن من، جواب گرفت... دهنم پر از خون شده بود... این مشت، نتیجه حرف حق من بود... پاسخ صبر و سکوت من در این سه سال... به تمام رفتارهای زشت و بی‌توجهی‌ها... پاسخ تلخی که با حوادث بعد از انتخابات، من رو به یه نتیجه رسوند... باید هر چه سریع‌تر از ایران می‌رفتم ... وقتی آلمان‌ها به لهستان مسلط شدن، نزدیک به دو سوم از جمعیت لهستان رو قتل عام کردند... یکی از بزرگ‌ترین فجایع بشر... در کشور من رقم خورد... فاجعه‌ای که مادربزرگم با اشک و درد ازش تعریف می‌کرد... و حالا مردم ایران، داشتند با دست‌های خودشون درها رو برای دشمن قسم خورده‌شون باز می‌کردن... مطمئن بودم با عمق دشمنی و کینه اونها... این روزها... آغاز روزهای سیاه و سقوط ایرانه... و این آخرین چیزی بود که منتظرش بودم... باید به هر قیمتی جون خودم و پسرم رو از این قتلگاه نجات می دادم... ادامه دارد... ➕ به بپیوندید 👇 🆔 @Oun_Vare_Ab
📚 🖊 ✓ 🔍 ✓ 📍 رویای طوفانی برای فرار زمان‌بندی کردم و در یه زمان عالی، نقشه‌ام رو عملی کردم... وسائل و پاسپورتم رو برداشتم و مستقیم رفتم سفارت... تمام شرایط و اتفاقات اون چند سال رو شرح دادم... من متاهل بودم و نمی‌تونستم بدون اجازه متین به همراه پسرم، ایران رو ترک کنم... شرایط خیلی پیچیده شده بود... مسائل دیپلماتیک، اغتشاش‌های ایران، عدم ثبات موقعیت دولت در ایران که منجر به تزلزل موقت جهانی اعتبار دولت شده بود و... دست به دست هم داده بود... هر چند من دخالتی در این مسائل نداشتم اما احساس گناه می‌کردم... که در چنین شرایطی دارم ایران رو ترک می‌کنم... هر چند، چاره دیگه‌ای هم نداشتم... هیچ چاره‌ای ... متین خبردار شده بود... اومد سفارت اما اجازه ملاقات بهش ندادن... دولت و وزارت خارجه هم درگیرتر از این بود که بخواد به خروج بی‌اجازه یه تبعه عادی رسیدگی کنه... و من با کمک سفارت، با آرتا به لهستان برگشتم... پام که به خاک لهستان رسید از شدت خوشحالی گریه‌ام گرفته بود... برام هتل گرفته بودن و اعلام کردن تا هر زمان که بخوام می‌تونم اونجا بمونم... باورم نمی شد... همه چیز مثل یه رویا بود... اما حقیقت اینجا بود... یه رویا فقط تا پایان خواب ادامه داشت... جایی که بالاخره یه نفر صدات کنه و تو از خواب بیدار بشی... مثل رویای کوتاه من، رویایی که کمتر از یک ماه، طوفانی شد... کم کم سر و کله افراد عجیبی پیدا شد... افرادی که ازم می‌خواستن علیه اسلام، حقوق زنان، حقوق بشر و... در ایران صحبت کنم... هنوز ایران درگیر امواج شدیدی بود اما اونها می‌خواستن با استفاده از من... طوفان دیگه‌ای راه بندازن... افرادی که می‌خواستن من رو به اسطوره آزادی خواهی در تقابل و مبارزه با جامعه ایرانی تبدیل کنن... ادامه دارد... ➕ به بپیوندید 👇 🆔 @Oun_Vare_Ab
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا