🔹بالاخره در ۲۴ شهریور انتظارها به سر رسید و پاچه خاری های محمدرضا جواب داد!
🔹 ترات به فردوست گفت :" با عجله همین امشب ممدرضا رو تنظیم موتور کن که فردا بشمار سه بره مجلس و سوگند پادشاهی بخوره!
🔹ممدرضا هم مثل خر کیف کرد و همه مدیران و مسئولین رو به خط کرد !
🔹فروغی متن استعفای رضاخان که منتظر تعیین تکلیف بود نوشت !
🔹۲۵ شهریور ، رضاخان در کاخ مرمر با همه بای بای کرد و افتاد تو جاده !
🔹۲۶ شهریور ممدرضا رفت مجلس و سوگند خورد و رسما شاه شد!
🔹۲۵ شهریور ، رضاخان متن استعفایی که فروغی نوشت رو امضا کرد و حرکت کرد با سمت ناکجاآباد!
( ممدرضاه هم فقط هاج و واج نگاه میکرد و حتما تو دلش میگفت این چه مدل پادشاهیه که عرضه نداره پدرش رو نگهداره )
🔹رضاخان در اولین مقصدش در اصفهان ، شب در منزل یه خرپول بنام کازرونی ساکن شد!
🔹همان شب قوام هم میرسه و به رضاخان میگه ، تو که میری ، زمینها و مال و اموالت چی میشه ؟!
(رضاخان اینجوری که روی املاکش غیرت داشت روی مملکتش نداشت )
رضاخان میگه یه محضردار بیارن و
همه ی اون زمین هایی که به زور از مردم گرفته بود رو انتقال داد به بابای سس خرسی!
🔹سال ۱۳۱۹ ، سود املاک پهلوی ۶۲ میلیون بود که همه شون بعدا رفت تو جیب مملی!
🔹بقیه توله های پهلوی اعتراض کردند !
🔹رضاخان هم به ممدرصا گفت کاخ هاشون رو بهشون پس بده و نفری یه تومن هم کارت به کارت کن !
🔹رضاخان در ادامه در کرمان به خانه ی تاجری به اسم هرندی رفت !
🔹بعد چند روز محمودجم اینا رو میبره بندرعباس!!!
🔹بندرعباس سوارکشتی میشه!
بجز ممدرصا و اشرف ، همه ی بچه هاش بودند و از میان زن ها ، فقط سوگلی قلجاریش ، عصمت همراهش بود!
🔹اولش انگلیسی ها گفتند میبریمت بمبئی!
رضاخان هم خوشحال و تو دلش عروسی بود!
🔹ولی نزدیکی آب های بمبئی، یک مامورانگلیسی بنام اسکرین بهش میگه که باید کشتی رو عوض کنی و باید تشریف ببری موریس !
🔹رضاخان هم واشر میزنه میگه موریس دیگه کجاست؟!
🔹در موریس هم آب و هوا بهش نمیسازه و ممدرضا از قدرت اعجاب انگیزش استفاده میکنه و باباهه رو میفرسته چند کیلومتر اون ورتر ! ژوهانسبورگ!
🔹این وسط با تبعید رضاخان، روزنامه ها و نشریات مملکت شروع میکنند به بد و بیراه رضاخان ! ملت هم یه نفس راحت میکشند!
🔹ممدرضا هم بدش نمیامد که ملت به باباهه بد بگن و ازون تعریف کنند!
🔹خلاصه اینکه انگلیسیا همزمان که راه خروج از مملکت رو به پدره نشون میدادن ، تاج رو روی سر پسرش گذاشتند!!!
🔹@Hs_Land |تاریخاتور
🔴رضاخان دو سه هفته آخر، از ترس روس ها شب ها نمی خوابید و دو سه روز قبل فرارش از تهران ، در یک شب پنج بار به دکتر سجادی زنگ میزنه که یه آمار بگیرید سربازان روس الان کجا هستند ؟!
چون شایعه شده بود که روس ها در حال حرکت از کرج به تهران هستند !!!
سجادی هم بهش میگه که آروم بگیر ، لامصب شاه مملکتی!!! تازه اگه روس ها برسند تهران با تو کاری ندارند!
ولی از قرار معلوم شاهنشاه آرام نمیگرفت و فوبیای اسارت توسط روس ها رو داشت !
👈خاطرات دکتر سجادی
🔹@Hs_Land |تاریخاتور
🔹بعد از اشغال ایران در شهریور ۱۳۲۰، انگلیسی ها اولش به رضاخان گفتند قراره شوتت کنیم آمریکای جنوبی و به طور موقت تشریف میبری هند!!!!
کشتی حامل پهلوی در ۲ اکتبر ۱۹۴۱ به نزدیکی بمبئی رسید، اما دولت بریتانیا دستور داد که «شاه سابق اجازه ندارد از کشتی پیاده شود!»
کشتی را شش مایلی ساحل نگه داشتند و هیچ کسی اجازه پیادهشدن نداشت!!!
بعد چند ساعت مامور بریتانیایی ( اسکرین نماینده لرد لین لیتگو، نایبالسلطنه آن روز هندوستان )سوار کشتی شد و گفت تصمیم عوض شده و باید تشریف ببرید جزیرهای در آفریقا !!!
رضاخان هم همونجا یه نامه میزنه به محمدرضا که ؛
«ما به بمبئی رسیدهایم... نماینده دولت هند و تعدادی سرباز به کشتی آمدهاند و میگویند هیچکس اجازه پیاده شدن ندارد و طبق تصمیم دولت بریتانیا باید برویم و در موریس زندگی کنیم.»
آخر نامهرو هم با یک جمله تحقیر آمیز تمام میکنه که :
«با ما مانند زندانیان رفتار میشود!»
#نمیذارم_یادتون_بره
🔹@Hs_Land |تاریخاتور
در پنجم مهرماه ۱۳۲۰ خ، سفر تبعید رضا_شاه_پهلوی با کشتی انگلیسی بندرا از مبدا بندرعباس آغاز شد. روز یاد شده از نقاط عطف تاریخ معاصر است که ۳۳ روز پس از اشغال اسران توسط قوای متفقین بوده. سفری که تصور میشد به مقصد بمبئی است، اما کشتی سر از جزیره موریس درآورد با وجود آنکه توافق اولیه عزیمت به امریکا یا کانادا بود.
به طور کلی انگلیسیها در نشان دادن تحقیر به شاه مقهور کم نگذاشتند. چنانکه در مجله اطلاعات ماهانه به تاریخ خرداد ۱۳۲۷ خ از شمس پهلوی که در این سفر پدر را همراهمی میکرد درج شده است:
در کرمان بیماری و گوش درد اعلیحضرت رو به شدت نهاد و دکتر سرهنگ جلوه رئیس بهداری لشگر که از ایشان عیادت نمودند چند روز استراحت را تجویز کرده بودند ولی نماینده کنسول انگلیس که به ملاقات اعلیحضرت آمده بود خبر ورود کشتی را به بندرعباس داد و به عنوان این که کشتی بیش از سه روز در بندرعباس توقف نخواهد کرد اصرار داشت که اعلیحضرت فورا به طرف بندرعباس عزیمت نمایند و این اصرار و تأکید چه به وسیله کنسول و چه به وسیله مأمورین کنسولخانه تکرار شد. بطوریکه یک بار موجب برآشفتگی خاطر شاه شد و به شدت فرمودند: «کجا بروم پنج ریال پول توی جیب من نیست»!
شمس در ادامه تعریف میکند: "یکی از نکاتی که فکر ایشان را در کرمان به خود مشغول داشته بود انتخاب محل اقامت بود که ابتدا شیلی را در نظر گرفته بودند، زیرا میگفتند آب و هوای آن مثل ایران است و بعدا آرژانتین را انتخاب کردند. در هر حال نظر ایشان این بود که پس از ورود به بمبئی ده یا پانزده روزی در هندوستان به سر برده و سپس به یکی از این دو کشور که نام برده شد مسافرت نمایند. ما همه خود را مسافر آرژانتین یا شیلی میدانستیم. کسالت شاه کماکان باقی بود و یک درجه و نیم تب داشتند ... . کشتی که برای مسافرت ما تخصیص داده بودند یک کشتی محقر پستی کوچک بود ظاهرا به ظرفیت چهار پنج هزار تُن بار به نام "بندرا " متعلق به کمپانی "برتیش ایندیا اسمیر نویگیشن کمینی" کاپیتان کشتی یک نفر ایرلندی یا انگلیسی خشک بود... . چون به تدریج به مناطق آبهای گرم استوایی نزدیک میشدیم از گرما در رنج بودیم و خیلی اشتیاق داشتیم که زودتر به بمبئی برسیم. پس از چهار روز ساحل بمبئی از دور نمایان شد و مسرت خاطری به ما دست داد. همه لباسی پوشیده و خود را برای پیاده شدن آماده کرده بودیم ولی ناگهان ملاحظه کردیم کشتی به جای این که به ساحل نزدیک شود راه وسط دریا را پیش گرفته و از ساحل دور میشود.
پس از آن قایقی حامل سربازان هندی همراه خود خواربار و بار و بنه وارد کشتی میکنند .
او ادامه میدهد:
«سه نفر انگلیسی که یکی از آنها بعدا با ایشان آشنایی پیدا کردم آقای اسکرین بود وارد کشتی شدند و به حضور شاه رفتند. آقای اسکرین خود را نماینده لرد لین لیتگو نایبالسلطنه آن روز هند معرفی کرد و اختیارنامه خود را به اعلیحضرت ارائه داد و گفت “من در سیملا بودم، نایبالسلطنه هند به من مأموریت مهمانداری جنابعالی را داده” سپس راجع به مأموریت خود اظهار کرد “شما نمیتوانید در بمبئی پیاده شوید و باید پنج روز در همین کشتی به جزیره موریس که برای اقامت شما در نظر گرفته شده عزیمت نمایید. اعلیحضرت از شنیدن این سخنان سخت برآشفتند و فرمودند: «مگر من زندانیام ! من آزادانه از کشور خود مهاجرت کردهام و به من گفته بودند که در خارج از کشورم به هر کجا که میخواهم میتوانم بروم. جزیره موریس کجاست ؟ چرا اجازه نمیدهند که من به آمریکای جنوبی بروم ؟ چرا مانع میشوید که ما در بمبئی پیاده شویم و تا رسیدن کشتی اقلا در شهر بمانیم ؟ آقای اسکرین در پاسخ همه این حرفها فقط یک چیز میگفتند: «من اظهارات شما را تلگراف میکنم و شخصا جز آنچه گفتم کاری نمیتوانم بکنم... .
🔹برگرفته از خاطرات شمس پهلوی
https://eitaa.com/palonak
پس از پنج روز توقف روی دریا
کشتی اقیانوس پیمائی که برای ادامه مسافرت تا جزیره موریس خواسته بودندمی رسد:
کشتی سرباز بر کوچکی با ظرفیت یازده تن بهنام "برمه"
شمس در خصوص وضعیت زندگی رضاخان در جزیره موریس می گوید:
"ولی خواب همچنان از دیده ایشان فراری بود و تقریبا اغلب شبها در موریس دچار رنج بیخوابی بودند و پیوسته از این بیخوابی و ناراحتی شکوه میکردند و میفرمودند: "شب اگر یک ملافه و یا پتوی نازک روی خود بکشم قلبم در سینه تنگی میکند. "
از شنیدن کوچکترین صدایی در شب ناراحت و عصبانی میشدند. اتفاقا غوکها هم در تمام ساعات شب در باغ با صدای گوش خراش خود غوغا میکردند. بطوریکه عاقبت ناگزیر شدند چند تن از مستخدمین را مأمور جمعآوری غوکها نمایند..
نهایتا رضاشاه از موریس به ژوهانسبورگ انتقال مییابد وتا زمان درگشت آنجا میماند.
بیشک تحقیر انگلیسها باعث دقمرگ شدن رضا شاه شد!
🔹برگرفته از خاطرات شمس پهلوی
https://eitaa.com/palonak
ماموریت برای وطنم (محمدرضا پهلوی) (1).pdf
حجم:
14.1M
🔹 کتاب ماموریت برای وطنم
گفتند که محمدرضاپهلوی نوشته ولی معلومه که پول داده تا براش بنویسند !
🔻ماله کشی زیاد داره و از تمام باگ هاشیه قهرمان سازی تولید کرده !
بخونید بعد نیست !
سطلی ها خیلی روی این کتاب مانور میدن!
🔹روز ۲۶ شهریور ۱۳۲۰ ممدرضا با دستور مستقیم مستر ترات ( رییس اطلاعات سفارت بریتانیا) بشمار سه میره مجلس و قسم میخوره و رسما شاه مملکت میشه !!!
🔹روزی که ممدرضا میخواست بره مجلس یه عده افسران کف لیس چسبیدن به ماشینش و در طول مسیر بدو میزدند و کم بود که با زبونشون ماشین رو لیس بزنند!
( همونایی که موقع حمله روس و انگلیس تو سوراخ موش بودند)
🔹 با سفارش مسترهای انگلیسی، فروغی دوباره نخست وزیر شد !
🔹فروغی رو انگلیسیا تو پاچه ممدرضا کردند و مملی هم جرات نداشت نه بگه و البته به نفعش بود چون دیگه انگلیسیا سیخش نمی زدند !!!
🔹البته فروغی شش هفت ماه بیشتر روی باند نبود و با آمدن سهیلی رفت پارکینگ !
🔹اوایل سلطنت ، سر ریدر بولارد همه کاره انگلیسیا تو تهران بود و ممدرضا چند بار به لندن گفته بود این خ بی تربیته و بزنیدش کنار!
🔹ولی لندن نشینا گفته بودند خیلی هم خوبه و تو خودت رو باید باهاش تنطیم کنی و دیگه نبینیم زر بزنی که بعدش ممدرضا زیپ رو کشید!!!
🔹بعد شش ماه سر و کله ی ارنست پرون هم پیدا شد! همان چشم آبی انگلیسی که موقع جنگ غیبش زده بود !
🔹یه مدتی طول کشید تا مملی جا بیفته ، ولی روزهای سختی در انتظار شاه جوان بود و این مدت هم برای اینکه گیرپاژ نکنه خودش رو با اسکی و شنا و کله ملق بازی سرگرم میکرد !
🔹این وسط مسترهای انگلیسی هم پیچ و مهره های مملکت رو به نفع خودشون سفت میکردند !
🔴 ویراژ سربازان متفقین در تهران!
🔹همزمان با سلطنت ممدرضا ، تهران در اشغال سه ارتش بیگانه بود؛
آمریکا،روسیه،انگلستان
🔹شوروی با هشت لشکر به ایران حمله کرد که شیش تاش تو آذربایجان لنگر انداختند !
در تهران هم زیاد در انظار نبودند و بیشتر در شرق تهران بودند!
🔹انگلیسی ها تو سولاح خودشون بودن و زیاد بیرون نمیومدن!
🔹ولی امان از امریکایی ها !!!!
🔹سربازان آمریکایی روزانه یه جیره چرب و چیلی و سنگین داشتند که برای سیر کردن ۶ نفر کافی بود!
انواع کنسروها،انواع نان و ویتامین ها و دو بطری ویسکی و دو بسته سیگار اصل!!!
🔹امریکایی ها باشگاه امیرآباد را به مرکز فحشا تبدیل کرده بودند و دخترهایی که عشق خاک بر سر بازی داشتند رو تور میکردند!
🔹فردوست میگه دخترهایی که تمایل به اجنبی بازی داشتند در تهران مثل صف اتوبوس به خط میشدند و کامیون های روباز ارتش آمریکا ، روزانه ۲۰۰_۳۰۰ دختر رو بار میزد و میبرد امیرآباد!
🔹فردوست میگفت دخترها معمولا با همان بسته های غذایی راضی میشدند !
🔹یکی از کسانی که با امریکایی ها جیک و پیک داشت و همیشه تو صف اول فاحشه بازی بود خاله ی محمد رضا بود
و عین خیالش هم نبود که خواهرزاده ش شاه مملکته و یه کمی باید کلاس کاری رو حفظ کنه!!!
🔹خلاصه اینکه یه زمانی تهران مثل اوکیناوای الان ژاپن بود و آمریکایی ها برای خودشون تو خیابونای تهران وول میخوردند و.... !!!!
🔹@Hs_Land | تاریخاتور
شترها باید بروند.pdf
حجم:
2.6M
« شترها باید بروند »
(The Camels Must GO)
🔹 اسم کتاب خاطرات مشترک
« ریدر بولارد » سفیر انگلستان در ایران و « کلارمونت اسکراین » مأمور تبعید رضاشاه 👈( همونی که نزدیکی های بمبئی هند وارد کشتی شد و آب یخ رو ریخت روی رضاخان و گفت باید بری ته خط استوا چادر بزنی و خبری از هند نیست!)
بولارد هم سفیر انگلیس در جنگ جهانی دوم در ایران بود و یکی از تصمیم گیرندگان اصلی خلع رضاشاه از سلطنت و جایگزینی محمدرضا پهلوی بود !
https://eitaa.com/palonak