شبی که زد چمدان بسته و کفش واکس زده خوابیده بودیم که فردا برویم شهرستان، عروسی. نماز صبح، یکی از نزدیکان خبر داد: «اسراییل حمله کرده. میگن خیابون روبروییتون بوده.»
انگار گفته باشند موشی گوساله زاییده. باورش سخت بود.
ما نزدیک دو سال بود داشتیم از صدای انفجار ساختمانهای غزه دیوانه میشدیم، دو سال از حرارت بیمارستانهای المعمدانی و چادرهای صحرایی میسوختیم ، هر روز اخبار آوارگی و مرگِ آنها روی سرمان آوار میشد، بعد بلند میشدیم آوار را کنار میزدیم لباس های خاکی مان را میتکاندیم. مسواک میزدیم چایی دم میکردیم و میرفتیم سر کارمان. ما از بیرون عزادار بودیم جنگ اما حالا آمده بود لای دیوارهایمان، زیر فلان پل شهرمان، روی فلان برج. صدای انفجار واقعا از خیابان روبرویی میآمد و خانه یکی از رفقای واقعیمان خراب شده بود
چند ساعتی صبر کردم تا همسر سیرخواب بشود. میدانستم بیدارش کنم دیگر نمیخوابد. سفر نمیآید، صبحانه نمیخورد و میرود.
هفت صبح شانهش را تکان دادم: «پاشو اسراییل حمله کرده. سردار حاجی زاده شهید...» و گریه نگذاشت قصه به فعل برسد.
همینطور که داشت لباسِ بیرون میپوشید پرسید: تو چیکار میکنی؟ گفتم: میرم عروسی.
ظهر نشده با دو تا بچه کوچک و بار و بندیل راه افتادم به سمت مقصدی که از شب قبل قرار بود برویم. من باید عروسی را میرفتم. چون دخترکم یک هفته بود که شبها به شوق پوشیدن لباس عروسش میخوابید. چون هفت روز با هر صبح بخیری میپرسید: امروز عروسیه؟!
چون ما زنده بودیم هرچند به تنمان زخم نشسته بود
چه مجلسی بود مادر؟! چه جشنی!
انگار تمام دیگهای شام عروسی توی دل من داشت غُل میخورد. مثل آینهکاریهای مرسوم، انگار یکی بودم و هزار تکه داشتم. یک تکهام روی صندلیهای سفید روبان زده در تالار بود، یکی فلان میدان نارمک، دیگری ساختمانی در شهرآرا
انگار ایران حرم است و ما تکه آینههایی هستیم که تا دیروز حواسمان نبود همه با هم تاق و تالار آینهخانهاش را نما داده بودیم
شام را خورده نخورده برگشتم. تمام راه به خبر خواندن و تلفن جواب دادن گذشت: میدونی تبریز رو زدن؟ خبر داری شیراز رو؟ کرمانشاه! شهرک شهید چمران، دوباره نارمک، انبار نفت و...
نزدیکی تهران دو آتش مهیب از دور نمایان شد. آنقدر بزرگ که از اتوبان قابل دیدن بود و بوی سوختن تا جاده میرسید. کناریم با گریه گفت: «بدبخت شدیم دیگه بنزین گیر نمیاد. همه تو تهران زندانی میشیم. همهمونو میکشن»
ساعت ۳ صبح وارد شهر شدیم. شهری که بر تن بلندش جراحت نشسته بود. به هر خیابانی که وارد میشدیم خودمان را برای بلایی آسمانی آماده میکردیم و از هر خیابانی که به سلامت میگذشتیم انگار یکی از سفیران مرگ را جا گذاشته بودیم. دیوارهای شهر، رنگ همیشه بود، چراغهای نئونی مغازهها چشمک میزد. مردی گوشه خیابان راه میرفت و وقتی از کنارش رد شدیم سرش را کمی چرخاند و نگاهمان کرد. این شهر چه عمیق نفس میکشد!
.
صدای زوزه از آسمان آمد، پسرک یازده ماههام را سفتتر به خودم چسباندم و دست دختر چهار سالهی غرق خوابم را محکم گرفتم. کسی چه میداند آغوش چند صد مادر در این شبها پدافند غیر عامل بوده برای طفلکانش؟
.
.
مثل جگرکیهای میدان بهمن، ۲۱ ماه است کسی یک منقل گذاشته زیر دل و قلوهمان و با هر خبری از غزه بادش میزند. یک ور دلمان از مظلومیتشان میسوزد، یک ور دیگر از اینکه کاری از دست مان بر نمیآد. آب میخوریم یاد لیوانهای پُر از گلشان میافتیم. الهی شکر بعد از غذا را نگفته یاد شکمهای چسبیده به پشتشان.
آن لحظات پر دلهره در خیابان اما لحظات سبکباری و سپاسگزاری بود.
ما چند لحظه از روزگار آن مظلومان را زندگی کرده بودیم. برای چند ساعت و چند روز شبیه آنهایی شدیم که برایشان گلویمان ورم کرده بود
میدانم هیچ عقلی به مصیبت دیدن راضی نمیشود اصلا بعضی چیزها را با عقل نمیشود توجیه کرد. دو دو تا چهار تا بر نمیدارد. من هرگز از جنگ خوشحال نشدم اما از فکر اینکه خدا ما را در این غم شریک کرد. برای اینکه روی ما هم حساب کرد و از ما امتحان گرفت. برای اینکه ما دیگر تماشاچی نبودیم روی ذغال دلم انگار آب میپاشیدند
من تازه آن لحظات فهمیدم تمام این دو سال چقدر میتوانستم مضطر و بیچارهتر برای غزه دعا کنم. فهمیدم با تمام دغدغه ای که داشتم چقدر غافل بودم. وقتی خودم در دل جنگ قرار گرفتم فهمیدم این عزاداری که من میکردم آنی نیست که صاحب عزا بکند.
و تمام مسیر تا به خانه برسم از صاحبمان عذر خواهی کردم برای تمام ذرات وجودم که در این دو سال میتوانست زنده تر باشد اما نشد
تمام راه معذرت خواستم برای بیخوابیهایی که باید میکشیدم و نکشیدم. برای تاولهایی که جای قلم، بین دو انگشتم باید میزد و نزد، برای دو دست مانتویی که میتوانستم نخرم و پولش را بریزم به حساب مقاومت و مردمش.
برای گریههای نه چندان عمیق این دو سال
راستی، آن کناریم که در راه برگشت گفت: « بدبخت شدیم بنزین گیر نمیاد، تو تهران زندانی میشیم» پسفردای رسیدن، باک ماشینش را پر کرد و گاز داد تا باغات اطراف تهران. کار بدی هم نکرد.
هدایت شده از مجموعه ادبی روایتخانه
روایت اولین فتح وطنِ من ایران.pdf
حجم:
6.4M
🌱بسم الله
🔰روایت اولین فتحِ وطنِ من ایران
پرونده دوم از پروندههای جنگ
🔺این نوشتار،
تلاشی ست برای دیدن آنچه دشمن سعی کرد از چشمها پنهان بماند...
فتحی که روزی آرزو بود اما امروز حقیقت پیدا کرد...
🔸با همکاری حوزه هنری انقلاب اسلامی/اصفهان
@art_esfahan
🔹 پروندهی اول را از اینجا بخوانید!
#روایت_ایران
#پرونده_جنگ
📚مجموعه ادبی روایتخانه📚
○● @revayat_khane ●○
بسمالله
سلام
میخواهم راجع به «لحظه» صحبت کنم. لحظه، واحدِ زمانی غیر قابل اندازهگیری و همراه با درک آگاهانه از اکنون است. لحظهها شاید وسعت یکسان داشته باشند اما عمق یکسان ندارند. گاهی لحظهای برای یک عمر تعیین کنندهست.
مثل لحظهای که آن بسیجی تصمیم گرفت روی سیم خاردار بخوابد، دیگران پا بر بدنش بگذارند تا عملیات متوقف نشود.
من میخواهم راجع به لحظات عمیق "شب پیروزی انقلاب" حرف بزنم. همان لحظاتی که باید زنده بودنِ نهضت را خیلی بلند فریاد بزنیم. این مطلب را برای آنها مینویسم که هر سال ۲۲ بهمن در خیابانها شعار الله اکبر میدهند اما شب پیروزی، هیچ تکبیری از پنجره خانهشان به آسمان نمیرود. برای آنها که توی رودرواسی در و همسایه یا از ترس طرد شدن و به بهانه: «خجالت میکشم» و «همسایه ها اعتراض میکنند» و... تپش قلب انقلاب را در سینهشأن حبس میکنند.
شب پیروزی انقلاب از آن لحظاتِ به غایت عمیق و به غایت اثر گذار است.
ما همیشه راهپیمایی میکنیم، در چند خیابان اصلی، در یک روز تعطیل، دور از خانه و محله، دور از چشم اغیار.
خودمان هستیم و خودمان. به دشمنان نشان میدهیم نظام پشتش گرم است اما به دوستان چه؟
همسایه کناریمان که نه در راهپیمایی شرکت کرده نه رسانههای داخلی را نگاه میکند چه؟
کِی قرار است به او بگوییم ما واقعی هستیم؟ جانْفداهای خامنهای واقعی هستند؟ کی قرار است این تصویر رسمیِ صدا و سیمایی را بشکنیم و با تصاویر واقعیمان با حنجرهی واقعیمان خودمان را به مردم نشان بدهیم؟
نباید منتظر بمانیم تا رسانهای بیایید و ما را به همسایهمان نشان بدهد. باید خودمان رسانه بشویم. باید خودمان به آدمهای اطرافمان بگوییم که انقلاب واقعا زنده است؛ که آدمهای انقلابی نه فقط در قاب تلویزیون که در واحد کناری آنها هستند. از کنار گوششان بیرون میآیند، وجود دارند و فریاد میزنند .
کار، دست تکتک خودِ ماهاست است. کُلُّکم راع، کُلکم مسئول.
آدمهایی که با تعجب میپرسند: «چرا خامنهای نِمیره؟ مگه نمیبینه هیچکس دوستش نداره؟!» کسانی هستند که عربده دشمنانِ او را زیر پنجره اتاقشان شنیدهاند و فریاد ابناء خامنهای را نه!
ما باید کوچههایی که یک ماه پیش با کلمات کثیف براندازان چرک شد را با نام مبارک خدا و ولی خدا پاکیزه کنیم.
رفتن به راهپیمایی ۲۲ بهمن لازم است اما کافی نیست. چنگ و دندان نشان دادن به دشمن واجب است اما رخ نشان دادن به دوست هم واجب است. حضور در ۲۲ بهمن مصرف خارجی دارد و شعار دادن بر بام خانهها مصرف داخلی!
با اولی به دشمن، نازِ شست نشان میدهیم، با دومی دست دوست را میگیریم و از جهل عبور میدهیم.
از طعن و کنایه زباندرازان نترسید. ترس را شیطان به قلب مومنین میاندازد. بر فرض یکی هم بیاید دو تا فحش بدهد (که معمولا نمیدهند). بر فرض که دو بار چشمغُره هم ببینید. بر فرضِ بعید دو تا متلک از دو تا آدم سطحی بشنوید؛ بیشتر از طعن و تمسخر و تحقیری که زینب کبری سلام الله علیها برای اسلام کشید نیست. نه ما از آن علیامخدره بالاتریم نه اطرافیان ما به پَستی مردم شام.
شب پیروزی هر کاری میتوانید بکنید. مَثنیٰ و فُرادیٰ.
قبل از قرار ساعت ۲۱ ، چند نفری جمع شوید و در کوچه و خیابانها تکبیر بگویید. راه بروید و نور را در شهر پخش کنید. گروه بشوید، گروه ندارید ارتش تکنفره باشید. خودتان شعار بدهید خودتان جواب بدهید
و در نهایت اگر هیچکدام را نتوانستید انجام دهید روز ۲۱ ، ساعت ۲۱ ،سرتان را از پنجره بیرون بگیرید و با سربلندی و افتخار «الله اکبر، خامنه ای رهبر» بگویید
@par1394
بسمالله
من نمیدانم چطور بنویسم که از افتخار ۲۲بهمن کم نشود؟ ماندهام کلمات را چجوری بچینم که سوءتفاهم نشود؟
هم سفرها! همآرمانها! شما رفتید گل کاشتید. رهبر برایتان، یعنی برایمان پیام تشکر فرستادند آن هم ایستاده! من هم مثل خیلی از شما، به خودم و به شما افتخار میکنم
اما این باعث نمیشود یک جای کار که میلنگد را نبینم. دارم از شب قبل از راهپیمایی حرف میزنم. ۲۱ بهمن
شبی که نزدیک پنجاه سال میشود مومنین و مومنات روی بام خانه میروند و فریاد الله اکبر سر میدهند. تکبیر گفتن در میانه مردم سنتِ علَماییِ انقلاب است.
حالا برگرد به امروز و بیا به محله ما. میدان اصلی. جایی که به گفته مطلعین یکی از فتنه خیزترین محلههاست و در آن شب سیاه، بدترین جای تهران بوده.
با دوستان قرار گذاشتیم سر شب، جمع بشویم و تا نزدیکیهای ساعت ۹ ، توی کوچه و بازار تکبیر و لبیک بگویم.
سر قرار بودیم، جلوی مسجدی که یک بار سوزانده بودندش و کنار بانکی که هنوز سوخته مانده. باران بود، با همسر و بچهها چهل دقیقه ای انتظار کشیدیم کسی نیامد جز یکی. طبیعی است. شیطان در دل مومنین ترس میاندازد. شیطان موقع جهاد آدم را از تنهایی، از لعن و دشنام و خطرهای احتمالی میترساند.
توی میدان اصلی جشن بود. صدای باند و موزیک و کف و سوت و آواز، آتشبازی به راه، بادکنک هدیه میدادند و جمعِ همرنگها و همعقیدهها جمع بود.
ایستادیم بیرون میدان، یک جای شلوغ در دکان و بازارها. دست دور لبْ کاسه کردیم. تکبیر گفتیم، گفتیم گفتیم. لبیک یا خامنهای گفتیم و گفتیم و گفتیم.
ما فقط سه نفر بودیم و عابران از جلوی دهان ما رد میشدند. مردمی که به کوچه و بازار آمده بودند اما حاضر نبودند در دورهمی حزب الهیها، یعنی جشن توی میدان شرکت کنند، آنها مخاطب ما آنها بودند.
اخ و تف شنیدیم، لبخند گرفتیم. تعجب دیدیم
ما میخواستیم صدایمان جایی میان غیرهمفکرهایمان بلند شود که شد. میخواستیم توهم مطلق بودنِ مخالفین را برای هرکس که میبیند بشکنیم که انشاءالله شکسته باشیم.
نُه نشده برگشتیم به کوچه. کوچه مهم است. آدمهایی که توی خانه نشستهاند و احتمالا دور میز شام یا پای فلان سریال هستند مهماند.
من پشت پنجره آشپزخانه ایستادم و آن دو مرد در کوچه. سر ساعت شروع کردیم: الله اکبر. خامنهای رهبر
گفتیم و پنجره ها دانه دانه جیرجیر کردند. گفتیم و کلهها از پنجرهها بیرون کشیده شد. نه یک نفر، نه ده نفر که خیلی...
یکی دشنام میداد، یکی شعار مخالف، یکی مرگ بر دیکتاتور یکی توهین جنسی. یکی آمد بیرون که با همسرم دست به یقه بشود. پشیمان شد، ترسید، رفت. همسایه هایی که تا یک ساعت پیش بعضیشان دوست بودند حالا دشمن شدند. عربده میزدند و برای بهترین بندگان خدا مرگ میخواستند
گفته بودم وضع محله ما خراب است. گفته بودم از سیاهیِ آن شب نحس، چرکمُرد شده. حدس میزدم همین واکنشها را بگیرم.
من دلم از این نمیسوخت که تنها ماندیم، که از این به بعد در این کوچه منفور هستم یا نیستم. اینها ابدا برایم موضوعیت ندارد. من اصلا آرزو دارم برای اسلام هزینه بدهم. برای دینی که دیگران بخاطرش خون دادند چند تا فحش بخورم حداقل.
من دلم از این سوخت که کوچه ما خیلی حزب الهی دارد. خانواده شهید، معلم ولایی، مدافع حرم...
اما کجا بودند؟ جشن!
جایی میان همفکرهایشان. دور از آدمهای غیرهمفکر، جایی که همسایه جاهل ما حضور ندارد و او را نمیشنود.
من نمیدانم. ما کی به این نتیجه رسیدیم همینکه خودمان بین خودمان باشیم کافی است؟ چرا فکر کردیم هرچه بیشتر جشن بگیریم و جشنهایمان بزرگتر و باشکوهتر باشد و چند صد نفر و چند هزار نفر آدمِ همرنگ یک جا جمع کنیم، بیشتر چشم دشمن را کور میکنیم؟
نهادهای حکومتی، سال به سال همه مناسبات و مناسک را از دست مردم بیرون میکشند و به دست خود میگیرند. با جشنهای چند هزار نفری، کیکهای کیلومتری، نورافشانیهای تاریخی. غافل از اینکه گاهی اثر یک ناپلئونی که همسایه به همسایه تعارف کند هزار برابر بیشتر از کیک کیلومتری است. اثر ریسه کوتاهی که از دیوارِ کناری آویزان شده، دنیا دنیا بیشتر از نورافشانی بیسابقه است.
من نمیگویم شهر رنگ و بوی ایام الله نداشته باشد میگویم کوچه و محلهها نباید خالی از رنگ و بوی ایامالله بشوند. میگویم مراسمات حکومتی شدهاند رقیب کنشهای فردی و محلهای. میگویم جمهوری اسلامی مردم را بد عادت کرده. انگار در یک قرارداد نانوشته توافق کردیم حکومت همه کارها را بکند ما برویم نگاه کنیم. ابتکار عمل و حس وظیفه از مردم عادی( باز منظور حزب الهیهاست) گرفته شده. منفعل شدیم و با وجود اینهمه نهاد و سازمان و فلان شدیم مصرف کننده صِرف برنامه های دولتی و حکومتی
غافل از اینکه هیچ مراسم حکومتی جای کنش فردی را نمیتواند بگیرد. هیچ صدای بلندگویی نمیتواند جای حنجره واقعی را بگیرد که تکبیر میگوید. قاب میلیونی تلویزیون نمیتواند جانشین قاب پنجره ای باشد که یک نفر پشت آن ایستاده
جشن گرفتن و جمع کردن همعقیدهها کمترین کاری ست که یک نهاد یا ارگان میتواند بکند در حالیکه همین نهاد با کمی خلاقیت میتوانست مردمی که جمع کرده را به سمت کوی و برزن روانه کند، اینطوری کسی هم که توان تنها شعار دادن ندارد میتوانست به دلگرمی جمع ، قوی شود و صدایش را بلند کند.
حتی اگر این کار هم نمیخواستند بکنند، میشد جشن را بعد از ساعت تکبیر برگزار کرد. اما افسوس که قدرت محلات بر تصمیمگیران پوشیده مانده و جایی که مردم باید پاسدار آن باشند مردم را از آن بیرون میکشند.
ما همانقدر که به جمع شدن نیاز داریم به پراکنده شدن و رفتن میان مردم هم نیاز داریم
جهاد تبیین که همیشه دلیل و برهان آوردن نیست. گاهی حضور میان در و همسایه است. گاهی شکستن این توهم است که انقلاب پشتوانه ای ندارد.
جدای از اینها اصلا مگر ۲۱ بهمن روز جشن است؟ مگر سنت تکبیر گویی برای شادی و پایکوبی نهاده شده؟ ما نام خدا را برای چه در کوی و برزن فریاد میزنیم؟ کمی به اینها فکر کنیم
القصه. صداها که خوابید، ناسزاها که تمام شد. یک خانواده مذهبی، بادکنک به دست و خندان از جشن برگشتند. احتمالا خوشحال از اینکه الله اکبرشان را بلندتر از هر سال فریاد زدند و تکلیفشان ادا شد...
ایتا : @par1394
اینستاگرام: par.94
من هیچوقت معنی مضطر شدن رو نفهمیدم
چه در نسبتِ جهان بیرون، مثل جنگ
چه در نسبتِ جهان درون، مثل رذیلههام
معمولا دعا نمیکردم آقا بیاد، دعا میکردم من سربازش بشم
اما الان میگم فقط بیاد. فقط بیاد
حتی اگه من اشغال زیر کفشش باشم
فقط بیاد😭
دارم برای کسانی مینویسم که این روزها میخواهند مفید باشند اما اطلاعات نظامی ندارند. پشت لانچر نیستند، لب مرز اسلحه دستشان نیست. مقام مسئول نیستند. آدم معمولی هستند. مثل من
ما یک هفته مهم و طلایی در پیش داریم. این اهمیت که میگویم نه در بعد نظامیست که اصلا از آن سر در نمیاورم بلکه در بعد معنویست.
ماه مبارک رمضان در سراشیبی پایان است و بزرگترین فرصت استجابت دعا در پیش رو.
هفت روز دیگر آخرین شب قدر هم تمام شده و توشه سال جدیدمان را از خدا گرفتیم یا نگرفتیم. ما هفت روز فرصت داریم تمام بیچارگیهایمان را از گوشه و کنار جمع کنیم، بگیریم کف دستمان و دستمان را به سمت آسمان بلند کنیم. صادقانه ترین توبه ای که در عمرمان کردیم را بکنیم. بعد دیگر دست از سر خدا بر نداریم. راه میرویم تضرع کنیم، افطار میکنیم تضرع کنیم، راهپیمایی میرویم تضرع کنیم.هی بیچارگی مان را به رویش بیاوریم. هی در خانه اش را بزنیم. آنقدر بزنیم تا در باز شود. تا آن وعده عظیم الهی محقق شود. تا ظهور بقیهالله را بگیریم
شب قدر در پیش است و اگر تا حالا نفهمیدیم باید در این چند روز به خودمان بفهمانیم هر ثانیه چقدر میتواند سرنوشت ساز باشد. ثانیه ها را این روزها از دست ندهیم. خبر خواندن و عکس و ویدئو برایمان آب و نان نمیشود. ثانیه هامان را خرج خواستن و آوردن صاحبمان کنیم.
درهای آسمان باز است و ما هم داغدیده و مضطر، الان وقت عیدی گرفتن از خدای کریم است
@par1394