من هم سحرم را با حیرت شروع کردم. خبر برای ما که قریب به چهل شب فریاد زدیم: «آتش بس حرامه کار دشمن تمامه» . مثل شلیک یک تیر کنار شقیقهمان بود. همینقدر بهت آور و حیران کننده که قوه سامعهمان را تا مدتی از کار بیاندازد.
نهایت اطلاعات نظامیام این است که صدای موشک و پدافند را از هم تشخیص بدهم.
«آتش بس پانزده روزه با شروط دهگانه!» تیتر بزرگ رسانههاست.
یکی فورا یادداشت نوشته : غلط بود. شمشیر ما روی گردن دشمن بود.
مقامی مسئول توییت زده : صبح پیروزی تان بخیر!
ترامپ هم امروز را روزی بزرگ برای صلح جهانی خوانده و این توافق را یک پیروزی تمام عیار میداند البته خیلی از سیاسیونِ خودشان مسخره اش کردند.
خاله لیلا زنگ زد با گریه گفت: بدبختمان کردند.
خاله لیلا که در دستهبندی حزب الهی/غیر حزب الهی، حتی مذهبی هم نیست.
بجز یکی دو تا، هیچکدام از گروههای اجتماعی ام را باز نمیکنم. میدانم گروههای انقلابی الان صحنه درگیری دو گروه اعصاب خرد کن خواهد بود: گروه اول که به اول و آخر دولت بدبین هستند و دچار سندروم خائنپنداریاند و گروه دوم که در هر شرایطی از هر تصمیمی که در نظام گرفته شود حمایت میکنند و معتقدند که هیچ جای نگرانی نیست. مسئولین حواسشان جمعتر از ماست.
من اما نه احساس پیروزی دارم نه شکست. چون چیزی از دلایل این آتش بس نمیدانم. کسی به ما نگفته چقدر به این آتش بس نیاز داشتیم؟ نکند اوضاعمان آنچنان هم که فکر میکردیم خوب نبوده؟ نکند کسانی در بدنه نظام، نیاز دشمنان را ترجیح دادند. نکند جام زهری دوباره در کار باشد. شاید هم تمام اینها پازلی از برنامه ایران برای نابودی کامل اسراییل بوده. شاید انتقام بزرگ در راه باشد. هر سناریویی برایم محتمل است.
خاله میگوید: ایران از دست رفت. میگوید اینهمه جوان رفتند و بر نگشتند
دلداری اش میدهم. فایده ندارد.
واقعا از دست رفت؟ برای قضاوت هنوز زود است.
در نهایت میگویم بیا فرض را بر این بگذار که این تصمیم غلط بوده. ما چه کار میتوانیم بکنیم جز عمل به وظیفه؟
ما الان جلوی رویمان یک فهرست دهگانه از خط قرمزها داریم و یک تعداد مقام مسئول. چه میتوانیم بکنیم جز اینکه نقش نگهبانان این خط قرمزها را به عهده بگیریم؟
چه میتوانیم بکنیم جز اینکه خیابان را خالی نکنیم. هر شب، هر شب، هر شب به آن مقامات بلندپایه یادآوری کنیم دم این خط قرمزها ایستادهایم تا نگذاریم کسی یک قدم جلوتر بیایید
میگوید کدام خیابان. رها کن. تمام شد. مسخرهمان کردند
جواب میدهم: جنگ هنوز تمام نشده. پلن بعدی دشمن شاید اختلاف و جنگ داخلی باشد، شاید نقض عهد باشد ، شاید گسست این روحیه جمعی مقدس باشد.
شکست شاید جایی اتفاق بیفتد که کار به دستان ببینند ما عقب کشیدیم و تصمیمی ضد مقاومت بگیرند.
ما باید باشیم. محکمتر از قبل
اگر تا دیشب پشتیبان قهرمانان امنیت بودیم از امشب هادیان خواص خواهیم بود. تا در صورت احتمال نگذاریم تاریخ تکرار شود و ابوموسی اشعری ها فریب بخورند
من برخلاف خاله لیلا گریه ام نمیآید. گفتم: خانه آخر را ببین. فرض کن این حکومت از دست رفت. همه چیز رفت. من و تو یک جان که بیشتر نداریم. تا دم جان پای وظیفه مان هستیم. فعلا خیابان وظیفه ماست و خدا از ما همین را میخواهد. عمل به وظیفه.
وقتی خداحافظی میکردیم خاله کمی آرامتر بود. گفت توکل بر خدا. ببینیم چه میشود.
از شما چه پنهان خودم هم آرامتر بودم. توکل بر خدا...
روز نوشته های جنگ- مامان پریچهر
@par1394
یکشنبه ساعت ۲۳:۱۵ وقتی باران به شدیدترین حالت خودش رسید ما هنوز کنار خیابان بودیم. پرچم به دست و بدون چتر. زنی که کنار ما بود هم از جایش تکان نخورد. دخترکم پرسید: مامان چرا این خانم پیراهن پوشیده؟ مگه سردش نیست؟
جواب دادم ایشون هم مثل ما غافلگیر شده. خانم برگشت سمت ما و خندید. دخترم بهش گفت: باید مثل من کاپشن میپوشیدی که سرما نخوری
آقایی که نزدیکمان بود و پرچم تکان میداد اما ، حداقل یک کت گرم تنش بود و از زیر تیغ انتقاد دخترکم به سلامت رد شد.
خانم بی آنکه ما را بشناسد گفت من تو ماشین چایی دارم بیایید بریم بخوریم. تشکر کردم و خواستم دنبالش بروم که مردی حدودا ۴۴-۴۵ ساله، از پژوی۴۰۵ خاکستریاش که داد میزد خیلی ازش کار کشیده، پیاده شد. آمد سمت ما و چتری به من داد. از همه هیبتش، سر کممویش توجهم را جلب کرد، طوری که پشت سرش خالی بود. خجالت میکشیدم قبول کنم. گفتم: شما خودتون چتر ندارید.
جواب داد: اشکالی نداره. لازم ندارم
چتر را گرفتم. مرد چهل و چند ساله ادامه داد: در ماشین رو باز گذاشتم. خودتون و هرکس که سردشه برید داخل بشینید.
وقتی شورمان برای پرچم تکان دادن را دید اضافه کرد: البته اگر دوست دارید
و میان جمعیت گم شد.
ما حدود بیست دقیقه دیگر هم آنجا ایستادیم و زیر چتری سیاه و مهربان پرچم تکان دادیم. وقت رفتن هرچه دنبال مرد چهل و چند ساله گشتیم پیدایش نکردیم. از چند آقای کممو سوال کردیم: شما بودید به ما چتر دادید؟ و جواب نه گرفتیم
بعد رفتیم سمت ۴۰۵ . در ماشین را باز کردیم، چتر سیاه را تکاندیم ، روی صندلی عقب نشستیم و تاکسی اینترنتی گرفتیم . تا به حال در ماشین غریبهای که نمیشناسم و خودش هم نمیشناسم و نیست ننشسته بودم. مراقب بودم، خیسی چتر به صندلیها نگیرد، دخترکم کفشش را به در و دیوار نزند، حتی موقع پیاده شدن ناخودآگاه چک کردم سوییچ روی ماشین نمانده باشد. انگار ماشین خودم است.
ما مردم کِی اینقدر یکی شده بودیم؟در کدام نقطه اشتراک هم را شناختیم که اینطور اعتماد به هم را مزهمزه کردیم؟
تاکسی آمد. دستگیره ماشین را کشیدم. چتر سیاه مهربان تکیه داد به در عقب و ماشین پیر با درهای بدون قفل به چرتش کنار خیابان ادامه داد.
اینجا کشور من است و این شبها. آدمهایی با قلبهای روشن دارند زندگی پس از ظهور را تمرین میکنند. همه جای دنیا در جنگ آدمها حریصتر میشوند. از فقدان و محرومیت بیشتر میترسند. اینجا آدمها زیر آتش دستهایشان را باز میکنند و آنچه دارند را با دیگران تقسیم میکنند. در این قطعه کوچک از زمینِ خدا و در این ساعات از زمان خدا، مردمی کنار هم جمع میشوند که مطمئنند جان و مال و عِرضشان کنار یکدیگر در امان است.
اینجا گردهمایی شیعیان است
روز نوشتههای جنگ. یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
@par1394
پریچهر
سلام آقا سید مجتبی! من امروز تصادف کردم. برای اولین بار بعد از گرفتن گواهینامه ام. زدم به لبه تیز یک سنگ بلند و جلوی ماشین اندازه یک کف دست بریده شد و زد بیرون.
داستان از این قرار است که من یک پوستر بزرگ از چهره نورانی شما دارم که گذاشتم زیر شیشه جلو، درست در امتداد فرمان. شیشهٔ پشتْ، یک عکس دیگر از شما را مثل مدال افتخاری به سینه اش زده. به پنجره ها هم نمیتوانم چیزی بچسبانم بخاطر بچهها. هیچ جای دیگری نمیشد این عکس را بگذارم جز همینجا.
یکی بهم گفت: «این عکسه سایه نمیندازه رو شیشه؟»
جواب دادم: «نه میبینم»
واقعا هم حواسم جمع بود اما امروز، آن لحظه که آفتاب تیز زده بود زیر چشمم من داشتم از جایی دور میشنیدم که یکی میخواند : «انا علی العهدی ، لبیک یا مهدی» نیاز نبود چیز دیگری اتفاق بیفتد . چشممهام تُنگ آب شد. با هر دستاندازی لب میزد و میریخت. تصاویر روبرویم پشت پرده اشک تار شده بود و بی آنکه متوجه باشم میخِ انعکاس تصویرتان شده بودم. همانجا اولین تصادف عمرم را کردم.
بعد ماشین را زدم کنار، کابل آکس را وصل کردن، پیچ ضبط را چرخاندم و گذاشتم کلمات گرد و خاک کنند: با تو پیمان بستیم بر عهد خمینی، با تو میآییم تا مسجد الاقصی... انا علیالعهدی، لبیک یا مهدی
و بعد قصه تکراری لرزیدن شانهها و دریایی که زور میزند قطره قطره از گوشه چشمی بیرون بریزید
این ایام اینطور میگذرد، شبها به خیابان میرویم از عمق جان الله اکبر میگوییم. پلاکارد مینویسیم. یک جوری که عابران سر ذوق بیایند پرچم تکان میدهیم. برای رهگذران، با دو انگشت علامت پیروزی نشان میدهیم، بهشان لبخند میزنیم، گاهی آشی یا کوکویی به دستشان میرسانیم. همانجا به بچههایمان لقمه نان و پنیری که از خانه آوردیم میدهیم که توی راه برگشت با شکم سیر بخوابند. بعد نیمه شب در سکوت خانه، در پناهگاه کوچک رختخواب، تصویر آقای شهیدمان را نگاه میکنیم و هی بالشتمان خیس میشود، هی سرآستینهایمان به کمک چشمهامان میآید، هی گلویمان ورم میکند و به این فکر میکنیم فردا چه کنیم که در شان آن ذبح عظیم باشد. بعد فردا لابلای تمام کارهایی که میتوانیم انجام بدهیم و کارهایی که نمیتوانیم، لابلای هر لحظه خالی که پیدا میکنیم دوباره گریه میکنیم. پشت چراغ قرمز، یا وقتی منتظریم اپراتور بانک شماره ما را بخواند یا وقت دَم انداختن برنج. این روزها حتی با اشیا هم ارتباط احساسیتری داریم، گاهی سر میگذاریم روی شانه سفت فرمان ماشین و اشک میریزیم. گاهی وسط قماش فروشی، یک پارچه سفید چارخانه را یکهو بغل میکنیم چون شبیه چفیه است. گاهی صفحه گوشی مان را میبوسیم
سر تان را درد نیاورم.
آقا مجتبی جان! میخواستم بگویم شما اینجا لشکری دارید که شب و روزشان کولاژی از سوز و ساز است. معجونی از سوگ و حماسه. درست است کار با کلاش را بلد نیستند، فرق پهپاد و شهپاد را تازه فهمیدند، آبراهام لینکلن و تنگسیری را همین روزها شناختند اما تمام زندگیشان عرصه جنگ است. در پی راهی هستند تا از امور جاریشان پلی بزنند به جهاد، که اگر کتاب میخوانند، این خواندنشان یک عمل جنگی باشد، اگر غذا میپزند، اگر پول در میآورند، اگر صدا بلند میکنند، هی مترونوم میاندازند ببیند خارج نمیخوانند؟ در این مارش با شکوه جنگ و فتح به اندازه یک سوت بلبلی میتوانند باشند؟
کسانی که زیر پوست روزمرگیشان جنگ جریان دارد و زور میزنند کمی هم شده مجاهد باشند.
آقای جوان ما!
اینجا حرف و حدیث زیاد است. یکی میگوید فلان چیز را به رهبر تحمیل کردند، دیگری میگوید کار فقط در دست ولی فقیه است. یکی میگوید در خیابان فریاد بزنیم دیگری میگوید اگر جلوتر از آقا حرکت کردیم چه؟
در هر صورت شما خیالتان از ما راحت باشد. این سر و کله زدن ها تهش برای ایران است.
ما خودمان را مسئول این خاک میدانیم. جزء مهمی از تاریخ. ما میخواهیم کارهای باشیم و کاری کنیم. بزرگان شهید و فقید ما یادمان دادند همه کاره این خانهایم.
از آن روز که قلب ما را خیابان کشور دوست با موشک زدند حرقهای در سینهمان پیدا شد که لاتبرد ابدا مگر با پیوستن به حضرتشان. ما آنچه که نباید از دست میدادیم دادیم، بعد از این دیگر ماییم و نذر سلول به سلول وجودمان فی سبیل الله.
اگر روزی رسید که چیزی از نفت نماند، همه موشک های تان تمام شد، همه فشنگهایتان شلیک شد، پدافندی نماند، فرماندهی نماد، مرزی نماند، ما خواهیم ماند. ما را سپر کنید، ما را خرج کنید، ما را به قربانگاه بفرستید، ما را تا آخرین مولکول وجودمان برای این دین و خاک مصرف کنید. ما هستیم آن روزی که هیچ چیز نباشد. روی ما حساب کنید روی مایی که آتش درونمان فقط با قربانی شدن در راه عشق خاموش میشود.
@par1394
پریچهر
ء #امیرحسین_قیاسی در #جشن_حافظ بابت برنامه اینترنتی اش جایزه گرفت. بعد به طعنه گفت «ما فکر میکردیم این برنامه جایزه نداره تنبیه داره»
این فقط یکی از هزاران کنایه اهالی #هنر به فضای خشن و پر از سانسوری است که دارد شکنجه شان میکند. اتفاقا قیاسی خیلی هم نرم و بیزهر گفت. خیلیها تند تر از این هم گفتند. کمپین راه انداختند. هشتگ زدند و...
برنامه قیاسی یک طنز انتقادی تلویزیونی است که از پلتفرم های قانونی منتشر میشود
جشن حافظ هم نه در یک کشور خارجی که در همین #ایران برگزار شد. با مجوز رسمی از دولت است. تصور کنید در کشوری که واقعا دیکتاتوری باشد و آدمها فضای کافی برای استفاده از ظرفیتهایشان نداشته باشند، در کشوری که هر صدای مخالفی خفه شود آیا واقعا جوانی که طنز نویسی را از توییتر شروع کرده میتواند فقط با تکیه بر استعدادش پا به تلویزیون بگذارد، معروف بشود بعد صدا و سیمای همین کشور را تحریم کند بعد با مجوز رسمی همین کشور در شبکه نمایش خانگی برنامه بسازد؟ بعد در یک مراسم قانونی دیگر جایزه هم بگیرد؟
هزار برنامه و فیلم و سریال و جشنواره و کنسرت دیگر در همین سرزمین ساخته شده و مجوز گرفته که نه تنها خلاف ارزشهای نظام حاکم و بخش وسیعی از مردم بوده بلکه هزل و تمسخر آنها هم بوده.
نه واقعا مسأله این نیست
مسأله این نیست که #جمهوری_اسلامی خشن و دیکتاتور است و فضا خفقانزا است. مسأله این است که برخی خفقانزی هستند. زیستشان در این است که همیشه یک مستبدی باشد تا آنها بتوانند با او مبارزه کنند و از راه همین مبارزه شخصیتی به دست آوردند. پس یا دیکتاتوری مییابند یا دیکتاتوری میسازند.
اما این دیکتاتوری واقعا کجاست؟
باید در طرفی دنبالش بگردید که هیچ مخالفی را برنمیتابد و به هیچ مقامی مجوز نصب قانون و خط قرمز نمیدهد. دیکتاتوری آن طرفی است که اگر چه تفنگ و تیر ندارد اما هنرش را مسلح کرده برای زدن مخالفان.. چقدر از این قوم تحقیر دین و دینداران و ترور شخصیت دیدیم. چقدر تاختن بی هزینه به ارزشها و با ارزشها دیدیم؟
چقدر تیراندازی به پیکر بیدفاعِ زیست مومنانه و حیات طیبه را دیدیم؟
آنکس که نمیتواند مخالف را چه صدایی داشته باشید چه نداشته باشد تحمل کند خود شما هستید. دیکتاتور خود شما هستید که هرچقدر تیر در خشاب داشتید به جان دیگران زدید
شما به صورت مادری خنج کشیدید که شما را پروراند و هنوز در آغوش دارد. دیکتاتور شمایید و وای از روزی که قدرت مطلقه باشید. قطعا آن روز به گلولههایی از جنس کلمه و پیکسل و فریم و نُت راضی نخواهید شد.
@par1394