eitaa logo
پریچهر
523 دنبال‌کننده
323 عکس
19 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
پریچهر
سلام آقا سید مجتبی! من امروز تصادف کردم. برای اولین بار بعد از گرفتن گواهینامه ام. زدم به لبه تیز یک سنگ بلند و جلوی ماشین اندازه یک کف دست بریده شد و زد بیرون. داستان از این قرار است که من یک پوستر بزرگ از چهره نورانی شما دارم که گذاشتم زیر شیشه جلو، درست در امتداد فرمان. شیشهٔ پشتْ، یک عکس دیگر از شما را مثل مدال افتخاری به سینه اش زده. به پنجره ها هم نمی‌توانم چیزی بچسبانم بخاطر بچه‌ها. هیچ جای دیگری نمیشد این عکس را بگذارم جز همینجا. یکی بهم گفت: «این عکسه سایه نمیندازه رو شیشه؟» جواب دادم: «نه میبینم» واقعا هم حواسم جمع بود اما امروز، آن لحظه که آفتاب تیز زده بود زیر چشمم من داشتم از جایی دور می‌شنیدم که یکی می‌خواند : «انا علی العهدی ، لبیک یا مهدی» نیاز نبود چیز دیگری اتفاق بیفتد . چشمم‌هام تُنگ آب شد. با هر دست‌اندازی لب می‌زد و می‌ریخت. تصاویر روبرویم پشت پرده اشک تار شده بود و بی آنکه متوجه باشم میخِ انعکاس تصویرتان شده بودم. همانجا اولین تصادف عمرم را کردم. بعد ماشین را زدم کنار، کابل آکس را وصل کردن، پیچ ضبط را چرخاندم و گذاشتم کلمات گرد و خاک کنند: با تو پیمان بستیم بر عهد خمینی، با تو می‌آییم تا مسجد الاقصی... انا علی‌العهدی، لبیک یا مهدی و بعد قصه تکراری لرزیدن شانه‌ها و دریایی که زور می‌زند قطره قطره از گوشه چشمی بیرون بریزید این ایام اینطور میگذرد، شب‌ها به خیابان میرویم از عمق جان الله اکبر میگوییم. پلاکارد مینویسیم. یک جوری که عابران سر ذوق بیایند پرچم تکان می‌دهیم. برای رهگذران، با دو انگشت علامت پیروزی نشان می‌دهیم، بهشان لبخند می‌زنیم، گاهی آشی یا کوکویی به دست‌شان می‌رسانیم. ‌ همان‌جا به بچه‌هایمان لقمه نان و پنیری که از خانه آوردیم می‌دهیم که توی راه برگشت با شکم سیر بخوابند. بعد نیمه شب در سکوت خانه، در پناهگاه کوچک رخت‌خواب، تصویر آقای شهیدمان را نگاه میکنیم و هی بالشتمان خیس می‌شود، هی سرآستین‌هایمان به کمک چشم‌هامان می‌آید، هی گلویمان ورم می‌کند و به این فکر میکنیم فردا چه کنیم که در شان آن ذبح عظیم باشد. بعد فردا لابلای تمام کارهایی که میتوانیم انجام بدهیم و کارهایی که نمی‌توانیم، لابلای هر لحظه خالی که پیدا میکنیم دوباره گریه میکنیم. پشت چراغ قرمز، یا وقتی منتظریم اپراتور بانک شماره ما را بخواند یا وقت دَم انداختن برنج. این روزها حتی با اشیا هم ارتباط احساسی‌تری داریم، گاهی سر میگذاریم روی شانه سفت فرمان ماشین و اشک میریزیم. گاهی وسط قماش‌ فروشی، یک پارچه سفید چارخانه را یکهو بغل میکنیم چون شبیه چفیه است. گاهی صفحه گوشی مان را میبوسیم سر تان را درد نیاورم. آقا مجتبی جان! میخواستم بگویم شما اینجا لشکری دارید که شب و روزشان کولاژی از سوز و ساز است. معجونی از سوگ و حماسه. درست است کار با کلاش را بلد نیستند، فرق پهپاد و شهپاد را تازه فهمیدند، آبراهام لینکلن و تنگسیری را همین روزها شناختند اما تمام زندگی‌شان عرصه جنگ است. در پی راهی هستند تا از امور جاری‌شان پلی بزنند به جهاد، که اگر کتاب می‌خوانند، این خواندنشان یک عمل جنگی باشد، اگر غذا می‌پزند، اگر پول در می‌آورند، اگر صدا بلند می‌کنند، هی مترونوم می‌اندازند ببیند خارج نمی‌خوانند؟ در این مارش با شکوه جنگ و فتح به اندازه یک سوت بلبلی می‌توانند باشند؟ کسانی که زیر پوست روزمرگی‌شان جنگ جریان دارد و زور می‌زنند کمی هم شده مجاهد باشند. آقای جوان ما! اینجا حرف و حدیث زیاد است. یکی میگوید فلان چیز را به رهبر تحمیل کردند، دیگری می‌گوید کار فقط در دست ولی فقیه است. یکی میگوید در خیابان فریاد بزنیم دیگری می‌گوید اگر جلوتر از آقا حرکت کردیم چه؟ در هر صورت شما خیالتان از ما راحت باشد. این سر و کله زدن ها تهش برای ایران است. ما خودمان را مسئول این خاک میدانیم. جزء مهمی از تاریخ. ما میخواهیم کاره‌ای باشیم و کاری کنیم. بزرگان شهید و فقید ما یادمان دادند همه کاره این خانه‌ایم. از آن روز که قلب ما را خیابان کشور دوست با موشک زدند حرقه‌ای در سینه‌مان پیدا شد که لاتبرد ابدا مگر با پیوستن به حضرتشان. ما آنچه که نباید از دست می‌دادیم دادیم، بعد از این دیگر ماییم و نذر سلول به سلول وجودمان فی سبیل الله. اگر روزی رسید که چیزی از نفت نماند، همه موشک های تان تمام شد، همه فشنگ‌هایتان شلیک شد، پدافندی نماند، فرماندهی نماد، مرزی نماند، ما خواهیم ماند. ما را سپر کنید، ما را خرج کنید، ما را به قربانگاه بفرستید، ما را تا آخرین مولکول وجودمان برای این دین و خاک مصرف کنید. ما هستیم آن روزی که هیچ چیز نباشد. روی ما حساب کنید روی مایی که آتش درونمان فقط با قربانی شدن در راه عشق خاموش می‌شود. @par1394
پریچهر
ء در بابت برنامه اینترنتی اش جایزه گرفت. بعد به طعنه گفت «ما فکر می‌کردیم این برنامه جایزه نداره تنبیه داره» این فقط یکی از هزاران کنایه اهالی به فضای خشن و پر از سانسوری‌ است که دارد شکنجه شان می‌کند. اتفاقا قیاسی خیلی هم نرم و بی‌زهر گفت. خیلی‌ها تند تر از این هم گفتند. کمپین راه انداختند. هشتگ زدند و... برنامه قیاسی یک طنز انتقادی تلویزیونی است که از پلتفرم های قانونی منتشر می‌شود جشن حافظ هم نه در یک کشور خارجی که در همین برگزار شد. با مجوز رسمی از دولت است. تصور کنید در کشوری که واقعا دیکتاتوری باشد و آدمها فضای کافی برای استفاده از ظرفیتهایشان نداشته باشند، در کشوری که هر صدای مخالفی خفه شود آیا واقعا جوانی که طنز نویسی را از توییتر شروع کرده می‌تواند فقط با تکیه بر استعدادش پا به تلویزیون بگذارد، معروف بشود بعد صدا و سیمای همین کشور را تحریم کند بعد با مجوز رسمی همین کشور در شبکه نمایش خانگی برنامه بسازد؟ بعد در یک مراسم قانونی دیگر جایزه هم بگیرد؟ هزار برنامه و فیلم و سریال و جشنواره و کنسرت دیگر در همین سرزمین ساخته شده و مجوز گرفته که نه تنها خلاف ارزش‌های نظام حاکم و بخش وسیعی از مردم بوده بلکه هزل و تمسخر آنها هم بوده. نه واقعا مسأله این نیست مسأله این نیست که خشن و دیکتاتور است و فضا خفقان‌زا است. مسأله این است که برخی خفقان‌زی هستند. زیست‌شان در این است که همیشه یک مستبدی باشد تا آنها بتوانند با او مبارزه کنند و از راه همین مبارزه شخصیتی به دست آوردند. پس یا دیکتاتوری می‌یابند یا دیکتاتوری می‌سازند. اما این دیکتاتوری واقعا کجاست؟ باید در طرفی دنبالش بگردید که هیچ مخالفی را برنمیتابد و به هیچ مقامی مجوز نصب قانون و خط قرمز نمی‌دهد. دیکتاتوری آن طرفی است که اگر چه تفنگ و تیر ندارد اما هنرش را مسلح کرده برای زدن مخالفان.. چقدر از این قوم تحقیر دین و دینداران و ترور شخصیت دیدیم. چقدر تاختن بی هزینه به ارزشها و با ارزش‌ها دیدیم؟ چقدر تیراندازی به پیکر بی‌دفاعِ زیست مومنانه و حیات طیبه را دیدیم؟ آنکس که نمی‌تواند مخالف را چه صدایی داشته باشید چه نداشته باشد تحمل کند خود شما هستید. دیکتاتور خود شما هستید که هرچقدر تیر در خشاب داشتید به جان دیگران زدید شما به صورت مادری خنج کشیدید که شما را پروراند و هنوز در آغوش دارد. دیکتاتور شمایید و وای از روزی که قدرت مطلقه باشید. قطعا آن روز به گلوله‌هایی از جنس کلمه و پیکسل و فریم و نُت راضی نخواهید شد. @par1394