10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فرموده بود: در دفاع از جمهوری اسلامی تقیه نکنید!
این روزها در کوچه و بازار با مردم حرف میزنم. نه برای شنیدن، بلکه برای گفتن. برای گفتن چیزهایی که اگر پیش از این میگفتیم آن فدیه هنگفت، آن ذبح عظیم را نمیدادیم. آقایی که صدایش هست و تصویرش نیست میگفت: «جانباز جنگ تحمیلی است». گفت شیمیایی شده و برای درمان میرود آلمان. زهرخند کردم که: «خودشون ساختن، خودشون هم درمانش رو بلندند» و جرقه گفتگو اینجا خورد که گفت: «اینا بدترین!»
«اینا» یعنی جمهوری اسلامی ایران.
ا( خاک بر دهان من) ابتدای گفتگو معصیت میکرد که خامنهای آدمکش است. در پایان اما گفت: «من خودم عکس آقا رو تو صندوق دارم»
این روزها با مردم حرف بزنیم. این دهان و زبان که خدا داده ابزار و امکانات است، ازشان حساب کتاب میکشند.
میخواستم روی ویدئو زیرنویس بگذارمد که راحت باشید فرصت نشد. راهیام.
اگر سفر آخر بود یک روز نماز و روزه قضا از طرف شما طلب من. این حقیر از دوران جاهلیت خیلی قضا به گردن دارد. التماس دعا
@par1394
یک روز جنگی در مترو
از خیابانی که در خلوتی ساعت ۶ صبح بزرگتر به نظر میرسد رد میشوم و از ورودی مترو وارد میشوم. وقتی در واگن زنانه باز میشود توقع دارم حداقل یک صندلی خالی باشد اما نیست. حتی اطراف دستگیره ها هم جا کم است. جایی که دستم را به چیزی بند کنم پیدا میکنم. ساعت، ساعت کارمندهاست. ساعت آنها که باید روزشان را با توی کیف گذاشتن ظرف ناهار شروع کنند. واگن پر است از زنانی با مانتوهای اداری. روی صندلی ها ردیف به ردیف سورمهای پوشها نشستهاند. اکثرشان دارند چرت میزنند. زن جوانی در خواب گردنش کج شده و همانطور توی هوا مانده.
سرم را میچرخانم به سمت خانمی که پایین پایم نشسته. لباس گلدار یقه باز پوشیده، موهاش را کاملا رها کرده دورش، خانم کناریش که معلوم است به بهداشت حساس است تا جایی که میتواند یکوری شده تا موهای بغلدستیش به لباسهای او مالیده نشود. بوی عرق میزند بالا. سرم را برمیگردانم، زنی با همان تیپ سورمه ای پر تکرار دارد کتاب میخواند. تنها زنی که دارد کتاب میخواند...
یک صندلی خالی میشود مینشینم کنار یکی از آن یونیفرم پوشها، چشمهای خواب آلودهاش را باز میکند. ناگهان رو به من میگوید: اووه چه مژههایی! چه خبره انقد بلند؟!
از حال خودم بیرون میآیم و خط نگاهش را دنبال میکنم، میرسم به زن جوانی جلوی در، برای اینکه چیزی گفته باشم جواب میدهم: خیلی سنگینه
ادامه میدهد: بعضیا انگار میخوان با مژههاشون پرواز کنن. چه قشنگی داره؟
حوصله شرکت در این بحث را ندارم. اطلاعات کافی هم ندارم. برای منی که هرگز به کاشت چیزی مصنوعی روی پوستم فکر نکردم و نمیدانم مشکل وضو را چطور میشود باهاشان حل کرد
میپرسم کارمندید؟ میدانم هست از ظاهرش پیداست اما میخواهم سر بحث را باز کنم. و کمی بعد سوال اصلی ام را میپرسم: راضی هستید؟
بی درنگ جواب میدهد: نه. همش خوابم، همش خسته ام آخرش هم به هیچ جا نمیرسم، تازه میرم خونه شکم دو تا پسرامم باید سیر کنم.
میپرسم اگه برگردی عقب مسیرت رو عوض میکنی؟
با صدایی محکم میگوید: حتما. برا چی کار کنم؟ مرد جونش در بیاد اون باید کار کنه پول دراره.
شش صبحِ واگن زنانه، دنیای به خصوصی دارد. دنیای زود بیدار شدن، وقت نداشتن، مسئولیتهای زیاد، تراکم نقشها، دنیای آرایشهای ساده، کفشهای چرمی پاشنه سه سانتی، دنیای عصر چی بپزم یا عصر مامانم چی پخته؟
اینجا از صورتهای غیر طبیعی و عملهای زیبایی اغراق شدهی زنان عصرگاهی خبری نیست. از آرایشهای عجیب غریب هم. موهای کراتینه و فر چند ماهه و... . البته از دلارامی زنانی که ظهرها در مساجد میبینیم هم خبری نیست. زنان شش صبح عمده انرژیشان برای دوام آوردن در سیستم اداری ضد زن و جمع کردن کار خانه و کار بیرون صرف میشود. گذر زمان را میتوانی روی پوست صورتشان ببینی، تا دلت بخواهد گونه چال رفته و سگینگ افتاده و پلکهای شُره کرده از بیخوابی میبینی.
.
.
این کلمات را در حالی مینویسم که زیر یکی از سختترین جنگهای تاریخ کشورمان هستیم. قاعدتاً باید خیلیهامان فرار کرده باشیم و از مرزها خارج شده باشیم، باید برق نباشد، خدمات عمومی مختل شده باشد و دولت زن و مرد واجد شرایط را به سربازی اجباری ببرد. اما تصور اینها هم در کشور ما عجیب است. خامنهای افسانهای دژی ساخته که بیش از چهار ماه با دو ابرقدرت اتمی دنیا میگنجد و مردمش هنوز شبیه جنگ زده ها نیستند.
.
.
هوای واگن خنک بود، بیرون که میآیم سالن اصلی حتی خنک تر است. پله برقی ها فعالند و چند ده متر زیر زمین همه جا مثل روز روشن است. شهرداری میتوانست یک تابلو بگذارد جلوی پله برقی و روی آن بنویسد : به علت حمله دشمن به زیرساختهای برق از راه اندازی پله برقی معذوریم
یا چراغها را یکی در میان روشن کند یا سیستم سرمایشی را از کار بیندازد. اما همه چیز هست. همه چیزهایی که ما آنقدر بهشان عادت داریم که نمیبینمشان و حتی توی جنگ هم به نبودشان فکر نمیکنیم.
.
بیرون از مترو یک گذرگاه هست که رویش ایرانیت کشیدند تا آفتاب توی سر مردم نخورد و زیرش گُله به گُله چراغ. روی زمین البته تا دلت بخواهد ته سیگار هست. ته سیگارهایی که قبل از اینکه بپرسی چرا جمع نشده باید بپرسی چرا روی زمین ریخته شده؟
.
بین سایهبان و تهسیگار و چراغ روشن، حق طلبی ما تعیین میکند کدام را بخواهیم ببینیم و کدام را نخواهیم.
برای ادامه مسیر باید سوار اتوبوس خط واحد بشوم، از چند نفر آدرس میپرسم. خانم جوانی که پیراهن فیلی با شال سورمه ای سر کرده داوطلبانه به کمکم میآید. اتوبوس روشن میشود. خنکی کولر مینشیند روی شانه هام. سوار یکی از آن اتوبوس جدیدها شدم که رویش نوشته این با مالیات شما خریداری شده.
ادامه👇🏻
.
نزدیک یک ساعت است که از شرق تهران در حال سفر به غرب تهران هستم و تمام هزینهام ده هزار تومان شده و برایم سوال است آن کشورهای خوشبخت جهان اول، آنها که درگیر جنگ با اربابان جهان نیستند، آنها که در این تابستان گرم چند هزار نفر شهروندانشان از گرما تلف شده مالیاتشان کجا صرف میشود؟
@par1394
اگر ده دوازده سال پیش کسی میگفت ۱۰ - ۱۲ سال آینده در آمریکا پیادهروی چند ده هزار نفری جاماندگان اربعین راه میافته
تو جام جهانی پرچم فلسطین به دست تیم قهرمان جهان بالا میره
تو کنسرتهای آمریکا جلوی پرچم ایران زانو میزنند
بلاگرهاشون پرچم ایران رو پست میکنند
مردم عراق در تشییع مردی که هشت سال مقابل کشورشون جنگیده اینطور جانسوز عزاداری میکنند
بازیکنهای فوتبال با رییس جمهور آمریکا دست نمیدهند
کرهایها در رشادت رهبر ایران انیمیشن میسازند
اون ایرانیهایی که میگفتند نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران، بخاطر بمباران ایران از پرزیدنت آمریکا تشکر میکنند
کمپین خودجوش تحریم اسراییل در کشورهای همپیمان و همدستش راه میافته
تو دانشگاه اسپانیا به زبان فارسی مرگ بر اسراییل میگن
اون ایرانیهایی که میگند ما دلمون برای بچههای فلسطین میسوزه اما طرفداری نمیکنیم با پرچم اسراییل سرود اسراییل میخونند و...
اگر اینا رو میگفتی حتما بهت میگفتند خیالاتی شدی، تو دنیا رو نمیشناسی
چنانکه اون حکیم فرزانه ده دوازده سال پیش گفت اسراییل ۲۵ سال آینده رو نمیبینه هم همینو بهش گفتند.
اما حالا جهان شاهد منفورترین و تنهاترین ورژن اسراییل در طول تاریخه. جهان شاهد محقق شدن همه وعدههاشه...
بله هیچکس اندازه اون پیر فرزانه دنیا رو خوب نمیشناخت!
@par1394
گفته بودم کوله پشتیام را که باز کنم، لباسهای خاکیام را که توی لباسشویی بیندازم، بعدش لابد زندگی به حالت عادی برمیگردد.
گفته بودم زیارت اربعین را که بخوانم، فردایش دیگر اشکی ندارم. تا چهلم امام این خُناق دوام میآورد، بعدش درست میشود.
فردا خورشید از سمت همیشگیاش طلوع میکند.
درهای مترو سر ساعت همیشگی باز میشوند.
کبوترهای زیر پل سید خندان، سر جای همیشگی چینه میچینند.
و مردم جلوی آینه همیشگی توالتشان مسواک میزنند.
ما هم باید مثل همیشه، مثل همه سالها کمکم سیاهیها را از بام و بَرِ خانه زندگیمان جمع کنیم، مثل هر سال لباسهای مشکیمان را بشوییم اتو کنیم و توی کمد بگذاریم.
ما اما دلمان راضی نمیشود سیاهمان را در آوریم. هیچ چیز مثل همیشه نیست هرچقدر هم که تظاهر کنیم هست. هرچقدر هم که خورشید و ماه و زمین و زمان کار همیشگیشان را بکنند! اصلا همین که مُحرم امسال از رمضان شروع شد خودش گواه است که هیچ چیز، دیگر عادی نیست. محرّمی که پنج ماه است به عصر عاشورا نمیرسد. هی اسبها نعل تازه میشوند، یزیدیها زَر میپاشند، ندای «هلمن ناصر» قطع نمیشود و لشکر حسین سرباز میگیرد.
پنج ماه است خار مغیلان در پایمان است و عَلَم در دستمان برای علمدار سینه میزنیم. پنج ماه است سماور روضه توی دلمان روشن است و هر بار که یاد لبْتشنهٔ کشور دوست میافتیم، انگار یکی ذغالش را گوشه چپ سینه مان فوت میکند.
آقای خامنه ای! من هیچ سالی مثل امسال زیارت عاشورایی که میخواندم را نفهمیده بودم. من امسال فهمیدم هلهله و رقص جلوی آدم مصیبتزده یعنی چه؟
امسال «و الوِترَ الموتور» را طور دیگری خواندم. و دیدم خونی که روی زمین مانده چطور میتواند خون یک قوم را در شیشه کند.
امسال روضه «اٍرباً اِربا» ، جور دیگری روی جگرم جرح میانداخت. از مصیبت شیرخواره و طفل بالیده نگویم...
اما هیچکدام از اینها برایم سختتر از این نیست که با قاتل تو نشست و برخاست کنیم. مجبور باشیم پیغام بدهیم، پیغام بگیریم. اینکه بخاطر پروتکلهای دیپلماتیک نتوانیم با لگد دندانهایشان را ، دندانهای شرکایشان را توی حلقشان بریزیم.
من دلم میخواهد از میان دولتمردان و باقی دست اندرکاران یک مرد بلند شود بگوید باید رییس جمهورتان را تحویل ما بدهید. یا خودش را یا سرش را وگرنه زمستان سختی در پیش خواهید داشت. وگرنه دنیا را بر سرتان خراب میکنیم. اما این هم با پروتکل های بینالمللی مغایرت دارد. فقط تکهتکه کردن شما و اهلتان با پروتکلها مغایرت نداشت.
آقای خامنه ای! دارم این کلمات را کف خیابان مینویسم، پرچم کشوری که سرافرازش کردید بالای سرم است و خاک سرزمینی که روی هر وجبش غیرت داشتید زیر پایم. برای تمام چیزهایی که با زندگی حسینیتان بهم دادید ممنونم و برای چیزی که با شهادتتان دادید ممنونتر. از وقتی رفتید شهاب سنگی انگار از درون خورشید رد شده بعد صاف آمده خورده گوشه چپ سینهام، آتش گرفتم و میسوزم و تمام نمیشوم. سوزشی که نمیگذارد بخوابم. بابت این بیداریِ مدام از شما ممنونم.
فردا تقویم بیست و یکم صَفر را نشان میدهد، در ترمینال مردم به هم زیارت قبول میگویند، کوله پشتیهای خسته به خانه میرسند، رختهای سیاه خاکی از آن بیرون میآیند لباسشویی ها روشن میشوند اما خونی که در جیب این لباسها خشک شده را نمیتوانند بشویند ، نمیتوانند بشویند ، نمیتوانند بشویند...
@par1394
آقایان ِ مجلس! هرچه سریعتر گروهک پهلوی رو به عنوان یک گروهک تروریستی تعریف کنید و هرگونه حمایت، همکاری، استفاده از نمادهای آنها و حتی شعار به نفع آنها رو جرم اعلام کنید.
آقایانِ قوه قضاییه! این جرم فقط جنبه خصوصی نداره، اگر محکم پشت این قضیه نایستید پنجه در رخ امنیت کشور کشیدید...
آقای رییس جمهور! هیچی...
فقط امیدوارم تکهتکه شدن یک جوان به اندازه اشکهای فردوسیپور براتون مهم باشه...
#شهید_رجب_زاده
#حمیدرضا_رجب_زاده
@par1394
هدایت شده از تربیت و حکمرانی
یکی از دوستان بنده از کودکی با بیماری کلیوی و دیالیز زندگی میکند و هفتهای چند نوبت باید دیالیز شود. با توجه به شرایط جسمیاش، امکان کار و تأمین کامل هزینههای زندگی را ندارد. تحت پوشش کمیته امداد هم هستند، اما کمکها کفاف مخارجشان را نمیدهد.
چند سال پیش برای مسکن مهر ثبتنام کردند و با زحمت فراوان ۳۳۰ میلیون تومان از هزینه خانه را تأمین کردند. حالا فقط ۴۰ میلیون تومان باقی مانده تا انشاءالله صاحب خانه شوند و یکی از بزرگترین دغدغههای زندگیشان از دوششان برداشته شود.
من چند سال است همسایه این خانواده هستم و شرایطشان را از نزدیک میشناسم؛ به همین دلیل با اطمینان این درخواست را مطرح میکنم.
فقط ۱۰ روز فرصت باقی مانده است و در صورت عدم تکمیل وجه از نوبت مسکن خارج میشوند. هر مبلغی که در توانتان هست، میتواند ما را به تکمیل این مبلغ نزدیکتر کند.
برای واریز، دو راه وجود دارد:
۱. کارت بنده:
با توجه به اینکه باید مجموع کمکها را لحظهبهلحظه پیگیری کنیم تا پس از تأمین ۴۰ میلیون تومان، واریزها متوقف شود، میتوانید مبلغ موردنظر را به کارت بنده واریز کنید.
۲. واریز مستقیم به حساب مربوط به مسکن:
اگر ترجیح میدهید مبلغ مستقیماً به حساب مربوط به تأمین هزینه مسکن ایشان واریز شود، میتوانید از این طریق اقدام کنید؛ فقط لطفاً تصویر فیش واریزی را برای بنده ارسال کنید تا مبلغ در مجموع کمکها ثبت و از دوبارهکاری یا واریز بیش از نیاز جلوگیری شود.
در هر دو حالت، تمام مبالغ صرفاً برای تأمین هزینه مسکن این خانواده استفاده خواهد شد.
اگر امکان کمک ندارید، لطفاً این پیام را برای دیگران هم ارسال کنید؛ شاید همین بازنشر، ما را به تأمین این ۴۰ میلیون تومان برساند.
انشاءالله با کمک هم، این خانواده را به خانهشان برسانیم. 🤲
کارت بنده:
5022291515637831به نام یوسف پورجم (با اشاره روی شماره کارت، کپی میشود) حساب مستقیم مسکن:
0230802581001ارسال فیش واریز مستقیم: @pourjam ✍شب جمعه است. یکی از اعمال وارد برای شب و روز جمعه، صدقه است. به نیت سلامتی و تعجیل امام زمان سلامالله علیه و نائب الامام آیتالله سید مجتبی خامنهای و به نیت دفع بلا از همه رزمندگان اسلام در کل جغرافیای جبهه مقاومت، هر اندازه میتونید در این کار خیر سهیم شید؛ حتی به اندازه ۵۰ هزار تومان. اجازه ندید شیطان مانع خیر بشه. به محض تکمیل وجه، پیام رو از کانال برمیدارم؛ پس اگه این پیام رو تو کانال یا گروه دیگهای دیدید، حتماً استعلام کنید که هنوز تو کانال مرجع هست، یا نه. #فرسته_موقت 🔗کانال تربیت و حکمرانی 🆔️ @rajaaei_ir