eitaa logo
شـهداۍ گـمـنـام ( زندگی به سبڪ شهدا )
1.9هزار دنبال‌کننده
14.2هزار عکس
3.6هزار ویدیو
38 فایل
•❤️|شـهیـد ســید مــرتـضـے آویـنــے: در عالمـ رازےاست کہ جز بـہ بهـای خــون فـــــاش نمـیشـود.💖 ایــنــجــا⇦ 『قـطـعـہ‌اےاز بـهشـ😍ــت』 『شـهـدای گمنـام』(زندگی به سبـ💚ــڪ شهـدا) 🌹°تخریب چی ڪانال ☜ @Khomool2 🌹°بیسیم چی ڪانال ☜ @Hasibaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
🏮حاضر جوابی های ♨️ زمانی که نصرت‌الدوله وزیر دارایی بود، لایحه‌ای تقدیم مجلس کرد که به موجب آن، دولت ایران یکصد سگ از انگلستان خریداری و وارد کند. او شرحی درباره خصوصیات این سگ‌ها بیان کرد و گفت: این سگ‌ها شناسنامه دارند، پدر و مادر آنها معلوم است، نژادشان مشخص است و از جمله خصوصیات دیگر آنها این است که به محض دیدن دزد، او را می‌گیرند. ❗️ طبق معمول، دست روی میز زد و گفت: مخالفم. ⚜ وزیر دارایی گفت: آقا! ما هر چه لایحه می‌آوریم، شما مخالفید، دلیل مخالفت شما چیست؟ ‼️ جواب داد: مخالفت من به نفع شماست، مگر شما نگفتید، این سگ‌ها به محض دیدن دزد، او را می‌گیرند؟ 💢خوب آقای وزیر! به محض ورودشان ، اول شما را می‌گیرند. پس مخالفت من به نفع شماست. نمایندگان با صدای بلند خندیدند و لایحه مسکوت ماند. 📚منبع : سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی @parastohae_ashegh313
مداحي اميرمنجر، جواد شيرازي روي موتور نشســته بود. به زيبايي شروع به خواندن اشعاري براي حضرت زهرا 3 نمود. خيلي جالب و سوزناك بود. از ابراهيم خواستم كه در هيئت همان اشعار را به همان سبك بخواند، اما زير بار نرفت! مي گفت: اينجا مداح دارند، من هم كه اصاً صداي خوبي ندارم، بي خيال شو... اما مي دانستم هر وقت كاري بوي غيرخدابدهد، يا باعث مطرح شدنش شود ترك مي كند. ❄️❄️❄️❄️❄️ در مداحي عادات جالبي داشت. به بلندگو، اكو و ... مقيد نبود. بارها مي شد كه بدون بلندگو مي خواند. در سينه زني خيلي محكم سينه مي زد مي گفت: اهل بيت همه وجودشان را براي اسام دادند. ما همين سينه زني را بايد خوب انجام دهيم. @parastohae_ashegh313
1_1321103245.mp3
3.77M
هندزفری ها دم دسته؟!🎧 دلم گرفته انگاری که اسیر زندونه..... یه وقتایی آروم میخندم ولی دلم خونه....💔 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@parastohae_ashegh313
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 کجایید ای شهیدان خدایی !؟ 🥀 چقدر جای خالیتان حس می شود... درمیانه ی این همه کم کاری ها و فراموشی ها ✖️انگار همه فراموشی گرفته ا ند @parastohae_ashegh313
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🕊 🕊 🌹🌱🌹🌱اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَولِیاءَ اللهِ وَ اَحِبّائَهُ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَصفِیَآءَ اللهِ وَ اَوِدّآئَهُ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصَارَ دینِ اللهِ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ رَسُولِ اللهِ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَمیرِالمُومِنینَ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِسآءِ العالَمینَ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبی مُحَمَّدٍ الحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ الوَلِیِّ النّاصِحِ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبی عَبدِ اللهِ ، بِاَبی اَنتُم وَ اُمّی طِبتُم ، وَ طابَتِ الاَرضُ الَّتی فیها دُفِنتُم ، وَفُزتُم فَوزًا عَظیمًا ،فَیا لَیتَنی کُنتُ مَعَکُم فَاَفُوزَمَعَکُم🌹🌱🌹🌱 🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊 🥀 🍃 @parastohae_ashegh313
هرروز متوسل میشویم به شهید ابراهیم هادی نذر نگاهت گناه نمیکنم ... @parastohae_ashegh313
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
«آخه بچه جان! راه خطر دارد. معلوم نیست عراقي ها تا کجا جلو آمده اند. مرا که مي بیني، از جانم سیر شده ام. دلم مانده پیش زن و بچه ام، تو چي؟» بهنام با سماجت به کابین وانت تكیه داد و گفت: «من بايد به خرمشهر برگردم، بايد!» راننــده که شــلوار کبريتي به پــا و زير پیراهن قهوه اي رنگ به تن داشــت، دســتي به موهاي مجعد و آشفته اش کشید. آبخور سبیل پت و پهنش را جويد و رو به سرباز جواني که کنار بهنام، پشت وانت نشسته بود، گفت: «ســرکار، تو يك چیز به اين لجباز بگو. من نمي توانم مسئولیت قبول کنم. حالا تو مي آيي، عیبي ندارد، کبیر هستي و اختیارت دست خودت است. اما اين تربچه چي؟ اگر چیزي اش بشود، جواب ننه و باباش را چي بدهم؟» بهنام به راننده براق شد:«من تربچه و بچه نیســتم و اختیارم دســت خودم اســت. من از اين پشت پايین نمي آيم تا به خرمشهر برسیم. ســرباز جوان که حوصله اش از جر و بحث آن دو سر رفته بود، گفت: «باشد مشَتي! مي بیني که کله شق است، ولش کن. تو راهت را برو. اگر هم چیزي شد، من شهادت مي دهم که به زور سوار ماشین شد.» راننده، غرولندکنان در وانت را باز کرد پشــت فرمان نشســت و در را محكم بست. سرباز خم شد و زيرگوش بهنام، لبخندزنان گفت: «خوشم آمد. بالاخره حرفت را به کرسي نشاندي.» بهنــام لبخند کمرنگي زد. وانت حرکت کرد. خاك پشــت وانت لولـه شــد. ســنگريزه از زيــر تايرهاي وانت به اطراف مي پاشــید. عصر بــود، اما هوا هنوز گرمي ظهر را داشــت. بهنام نگاهش به نخلستان دو طرف جاده بود که از برابر چشــمانش مي گريخت. ســرباز تو خودش بود. کلاهش را در مشــت گرفت و دل نگــران بود. تندتند به ســاعت مچي اش نگاه مي کرد. نگاه بهنام به ســاعت ســرباز افتاد. صفحه ي ساعت، زمردي رنگ بود و نگین هاي براق، روي شماره ها جاخوش کرده بود. 🌹داستان شهید بهنام محمدی🌹 @parastohae_ashegh313