eitaa logo
شـهداۍ گـمـنـام ( زندگی به سبڪ شهدا )
1.9هزار دنبال‌کننده
14.2هزار عکس
3.6هزار ویدیو
38 فایل
•❤️|شـهیـد ســید مــرتـضـے آویـنــے: در عالمـ رازےاست کہ جز بـہ بهـای خــون فـــــاش نمـیشـود.💖 ایــنــجــا⇦ 『قـطـعـہ‌اےاز بـهشـ😍ــت』 『شـهـدای گمنـام』(زندگی به سبـ💚ــڪ شهـدا) 🌹°تخریب چی ڪانال ☜ @Khomool2 🌹°بیسیم چی ڪانال ☜ @Hasibaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🕊زیارتنامه ی شهدا🕊 🌹🌱🌹🌱اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَولِیاءَ اللهِ وَ اَحِبّائَهُ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَصفِیَآءَ اللهِ وَ اَوِدّآئَهُ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصَارَ دینِ اللهِ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ رَسُولِ اللهِ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَمیرِالمُومِنینَ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِسآءِ العالَمینَ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبی مُحَمَّدٍ الحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ الوَلِیِّ النّاصِحِ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبی عَبدِ اللهِ ، بِاَبی اَنتُم وَ اُمّی طِبتُم ، وَ طابَتِ الاَرضُ الَّتی فیها دُفِنتُم ، وَفُزتُم فَوزًا عَظیمًا ،فَیا لَیتَنی کُنتُ مَعَکُم فَاَفُوزَمَعَکُم🌹🌱🌹🌱 🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊 @parastohae_ashegh313
متبرکـ استـ تمـامـ روزی که صبحش با یاد شما آغاز شـود ؛😍 ای شهیــدان ...✨🌸 مصطفی رسول هادی دلها 🕊 @parastohae_ashegh313
🕌
هادی گفت بچه ها بریم زیارت شاه عبد العظیم علیه السلام؟

گفتیم باشه..هادی گفت :
🚘من میرم ماشین بابام رو بیارم..
هادی رفت و ما منتظر شدیم تا با ماشین برگردد بعضی از بچه ها که هادی را نمی شناختند فکر میکردند یک ماشین مدل بالا...

🛺چند دقیقه بعد با یک پیکان استیشن درب داغون جلوی مسجد ایستاد..فکر کنم تنهای جای سالم ماشین موتورش بود که کار می‌کرد نه بدنه داشت.. نه صندلی درست حسابی و...
و لامپ های ماشین کار نمی کرد..

رفقا با دیدن ماشین خیلی خندیدند😄
بچه ها چند چراغ قوه آورده بودند
ما در طی مسیر از نور چراغ قوه استفاده کردیم وقتی هم می‌خواستیم راهنما بزنیم چراغ قوه را بیرون می‌گرفتیم و راهنما میزدیم..
خلاصه آن شب خیلی خندیدیم بچه ها می گفتند می‌خواهیم برای شب عروسی ماشین هادی را بگیریم..😅



🌷
یادشهدا با ذکر شریف  
ْ

@parastohae_ashegh313
شـهداۍ گـمـنـام ( زندگی به سبڪ شهدا )
🌷بسم رب الشهدا و الصدیقین 🌷 زندگی نامه #سردار_شهید_مجید_زین‌الدین 📔کتاب ستارگان حرم کریمه #قسمت
🌷بسم رب الشهدا و الصدیقین 🌷 زندگی نامه 📔کتاب ستارگان حرم کریمه رزمنده ها به یادندارندکه مجیداز رابطه ی برادری اش سوء استفاده کند. مجیداحترام خاصی برای آقا مهدی قائل بود؛ آخر او هم برادرش بود و هم فرمانده اش . برخی رزمنده ها عادت داشتنددر محوطه لشکر با دمپایی رفت و آمدکنند. یک روز آقا مهدی در صبحگاه اعلام کرد(( تردد با دمپایی ممنوع!)) مجیدهمان روز با دمپایی رفته بود اتاق فرماندهی . مجیدتا کانکس اطلاعات دوید. صورتش خیس عرق و رنگ پریده بود.گفت(( آقا مهدی من رو با دمپایی دید. طوری به م نگاه کرد که از خجالت تا این جا دویدم.)) ✍🏻نویسنده کتاب 🌷نثار روح مطهر سردار شهید مجید زین‌الدین ... @parastohae_ashegh313 ━━━━━━༺♥️༻ ━━━━━━
شب ها که بوی اطلسی ها می پیچید، یاد حسین تازه می شد. یک ماه از رفتنش نگذشته بود که تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم. آقایی با صدایی نه چندان مهربان و خیلی رسمی گفت: «ما از سپاه و لشکر انصارالحسین هستیم. مدارکی را آقــای همدانــی در خانــه جــا گذاشــته کــه قــرار اســت فــردا بیاییــم درب منزل از شما بگیریم.» خیلــی خونســرد و بــدون هیــچ لرزشــی در صــدا گفتــم: «مــدارک رو چــرا از مــن می خواید؟ خُب از خودشون بگیرید، من چیزی ندارم که به شما بدم.» و گوشی را گذاشــتم. شــک نداشــتم که این تماس مشــکوک از ناحیۀ ســازمان منافقین است و آن ها به دنبال اسناد و مدارکی از جبهه و جنگ هستند. هرچند حسین عــادت نداشــت، مدرکــی را خانــه بگــذارد یــا ردّی از کارش را حتّــی بــرای من رو کند. چند روز بعد خانمی زنگ زد و همان درخواست را داشت با چاشنی تهدید که «اگه مدارکی رو که می خوایم تحویلمون ندی، دو تا بچه هات رو می دزدیم.» محکم و قاطع گفتم: «شــما کوچک تر از این حرف هایید که بخواید بچه های منو بدزدید.» 🥀خاطرات همسر شهید سردار حسین همدانی🥀 @parastohae_ashegh313
حسین گفته بود که خیلی با او تماس نگیرم و اگر گرفتم در مورد مباحث امنیتی یا جبهه ای چیزی را تلفنی نگویم. به ناچار به ســپاه همدان رفتم و موضوع را مطرح کردم گفتند: «تشخیص شما درست بوده اینا ته مونده های منافقین ان که برای صدام و حزب بعث جاسوسی می کنن، خوب جوابشون رو دادین.» هوا داشت سرد می شد و برگ های زرد و نارنجی درختان می ریخت که یک مورد مشکوک دیگری سر راهمان سبز شد. چند نفر با یک خودروری پیکان، ســر یــک ســاعت مشــخص می آمدنــد و از آن طــرف کوچــه خانۀ مــا را ورانداز می کردند. وهب با هوشــی که داشــت زودتر از من به آن ها مشــکوک شــده بود. به او و مهدی گفتم: «اگه کسی با ماشین یا موتور اومد و گفت می خوام ببرمتون پیش بابا، سوار نشید.» از محل استقرار حسین بی اطلاع بودم و نباید دلشوره و اضطراب می گرفتم. به خانۀ حاج آقا سماوات رفتم تا از حسین خبری بگیرم گفت: «دقیقاً نمی دونم، لشکر قدس گیلان کجاس. شاید عقبۀ اونا تو اهواز باشه. ولی حسین آقا که اهل پشت جبهه نیس. با این حال اگه پیغامی دارین، بگید بهشون برسونم.» ساکت ماندم. نمی توانستم بگویم که حامله ام. دست وهب و مهدی را گرفتم به خانه برگشتم. چند روز بعد به سونوگرافی رفتم. آرزو داشتم توراهی ام، دختر باشد تا اسمش را «هاجــر» بگــذارم. ایــن آرزو را از وقتی کــه بــه حــج رفتــم و ســعی صفــا و مــروه می کردم، داشتم. خانم دکتر پرسید: «از بمباران و موشک باران که نمی ترسی؟» گفتم: «شکر خدا، نمی ترسم.» 🥀خاطرات همسر شهید سردار حسین همدانی🥀 @parastohae_ashegh313
🌹
شهیدی که در مراسم حج روز عرفه امام زمان عجل الله را دید 

📜فرازی از  شهید بزرگوار
مردم ؛ امام زمان عجل الله را از خودتان خشنود کنید
.
 
@parastohae_ashegh313