بسم الله الرحمن الرحیم
#هر_روز_با_قرآن
📖 صفحه۹۱
شرکت در ختم قرآن برای فرج
#اللهمعجللولیکالفرج
@parastohae_ashegh313
🌹زیارتنامهشهدا
بسم الله الرحمن الرحیم
اَلسَّلامُ عَلَیڪُـــــم یَا اَولِـــــیاءَاللهِ و اَحِبّائَـــــہُ،اَلسَّلامُ عَلَیڪُـــــم یَا اَصـــــفِیَآءَاللهِ وَ اَوِدّآئَـــــہُ، اَلسَّلامُ عَلَیڪُـــــم یا اَنـــــصارَ دیـــــنِ اللهِ، اَلسَّـــــلامُ عَلَیڪُـــــم یا اَنـــــصارَ رَسُـــــولِ اللهِ، اَلسَّلامُ عَلَیڪُـــــم یا اَنصارَ اَمیرِالمُـــــؤمنینَ، اَلسَّـــــلامُ عَلَیڪُـــــم یا اَنـــــصارَ فـــــاطِمةَ سَیَّدةَ نِســـــآءِالعالَمینَ،
اَلسَّـــــلامُ عَلَیڪُـــــم یا اَنـــــصارَ اَبے مَحَمَّدٍ الحَـــــسَنِ بنِ عَلِیًَ الوَلِیَّ النّـــــاصِحِ، اَلسَّلامُ عَلَیڪُـــــم یا اَنصارَ اَبے عَبدِاللهِ،
بِـــــاَبے اَنتُم وَ اُمّے طِـــــبتُم، وَ طابَتِـــــ الاَرضُ الَّتے فیها دُفِـــــنتُم، وَ فُـــــزتُم فَوزًا عَظیمًا، فَیا لَیتَنے ڪُنتُــــــ مَعَڪُـــــم فَاَفُـــــوزَ مَعَڪُـــــم
#شهیدحسینآقـــــادادی
🌷الّلهُمَّصَلِّعَلَیمُحَمَّدٍوَآلِمُحَمَّدٍوَعَجِّلْفرَجَهُمْ
#اللهمعجللولیکالفرج
@parastohae_ashegh313
🕊🌹غواصی که در بند مردانگی و غیرت بود
🍃غواصان دربند کربلای چهار، بنده مردانگی و غیرتشان بودند. کمتر کسی ست که حکایت آن دریادلان را نشنیده باشد. قصه شهامت دلیرمردانی ست که اروند رود آنها را به آغوش کشید. شهید «سید جلیل میری ورکی» هم از جمله این غواصان شجاع بود که در چهارم دی ماه 1365، بی پروا در دل «اروند رود» جانش را برای اعتقاد و وطنش فدا کرد و اروند خاطره قلب زلال و روح بزرگ و سینه ستبرش را بیست و نه سال همچون رازی در خود پنهان داشت.
شهیدغواص🕊🌹
#سیدجلیل_میری_ورکی
@parastohae_ashegh313
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#درمحضرشهدا
#شهیدآوینی
♦️هميشه كربلا با كلامي از شهيد سيد مرتضي آوينی
#اللهمارزقناکربلا
#اللهمعجللولیکالفرج
@parastohae_ashegh313
🔒 باورکنیدجنگاست
وجنگامروزبسیسختترازدفاعهشتساله!
⚡️دشمنباتمامقوااززمینوآسماندرحالحملهبه مرزهایاعتقادیوایمانیماست..!
حرکتیکنید!
#شھیدمدافعحرم
#حامدڪوچكزاده
#اللهمعجللولیکالفرج
@parastohae_ashegh313
#قسمت260
حســین اصلاً تحمل دیدن اشــک بچه یتیم را نداشــت. یاســر را به نماز جمعه برد و برایش بســتنی خرید و آوردش و از وهب خواســت که از یاســر معذرت خواهی کند. وهب معذرت خواست و ماجرا تمام شد. یک بار هم، وهب با مهدی دعواش شد و یک اسکناس پنجاه تومانی را پاره کرد. و باز از شانسش حسین رسید، توی کمد زندانی اش کرد و گفت: «بگو که اشتباه کردی.» وهب هم جواب داد: «بابا، کاغذ و قلم بده.» حسین از زیر در کمد، یک تیکه کاغذ و مداد برایش فرســتاد. وهب روی کاغذ نوشــت. «چون بابا می گه، اشــتباه کردی، می پذیرم.» حســین وقتی دســتخط را خواند، خندید و به وهب گفت: «تو که حرف منو این قدر قبول داری، یادت باشــه هیچ وقت دل یه بچه یتیم رو نشکنی.»
***
پرسیدم: «حالا که جنگ تموم شده، دیگه ما از این شهر به اون شهر نمی ریم؟» با خونسردی گفت: «جنگ آره، ولی دفاع که تمومی نداره، داره؟» گفتم: «همین طوره.» کــف دســت هایش را بــه هــم مالیــد و با تبســمی که مثل کهربــا مجذوبم می کرد، گفــت: «حــالا با حوصلــه، نــه مثــل همیشــه عجلــه ای، اثــاث خونــه رو جمــع کــن. می خوایــم بریــم تهــران.»
🥀خاطرات همسر شهید سردار حسین همدانی🥀
@parastohae_ashegh313
#قسمت261
و توضیــح داد کــه قــرار اســت، چهار نفــر از فرماندهان سپاه اولین دورۀ فرماندهی و ستاد را طی کنند که او یکی از این چهار نفر است.1 حسین زودتر از ما به تهران رفت. خانه ای در خیابان هاشمی اجاره کرد. چند روز بعد، یکی از دوســتانش به نام ســعید اســلامیان2 با یک خاور آمد وســایل را بار زدیم. آقای اســلامیان مثل یک کارگر کار می کرد. عرق ریزان، وســایل را جابه جا می کرد و ما نمی دانستیم که او معاون لشکر بوده است. به تهران رفتیم. حسین خانه را تحویل گرفته و آب و جارو زده بود. دو تا اتاق کوچــک بــا یــک آشــپزخانۀ تنــگ و تاریــک و بــدون آب گرم، بــدون حمام و انباری با یک حوض قدیمی وسط حیاط و شرایطی مشابه چالۀ قام دین. پرسیدم: «چرا اینجا؟! بچه ها کجا حموم برن؟ لباساشونو با چی بشورم؟» گفت: «توان مالی من بیشتر از این نیست.» گفتم: «این خونه، هیچی نداره.» گفت: «سیدالشهدا رو که داره.» و با دست به مسجدی که دقیقاً رو به روی خانه بود، اشاره کرد. سردر مسجد روی کاشی به خطی بزرگ نوشته بود «مسجد سیدالشهدا.» مهدی به کلاس اول می رفت و وهب به کلاس ســوم. حســین هفته ای یک بار دست هر دوشان را می گرفت و به حمام عمومی توی خیابان هاشمی می برد.
🥀خاطرات همسر شهید سردار حسین همدانی🥀
@parastohae_ashegh313