.
#دلانه
مگر عشق را جز در هجران و
غربت میتوان آموخت؟!
این درد فراق و فشار زندگیست ڪه تودهی
زغاݪسنگ را به الماس تبدیل میڪند√
#شهیدآوینی
#نذرظهورمولاصلوات✨♥️
@parastohae_ashegh313
شهیدانی که بعد از #شهادت لبخند زدند
فرازهایی از وصیتنامه شهید:
اگر تکه تکه هم بشوم دست از دین اسلام بر نمیدارم. بترسید از اینکه هر هفته نامه اعمال ما دو مرتبه پیش #امام_زمان(عج) باز میشود. نکند خدای ناکرده امام زمان(عج) از دست ما ناراحت و شرمنده شود.
#شهید_رضا_قنبری🌹
#لبخند_آخر
#شادی_روحش_صلوات
@parastohae_ashegh313
در این شلـوغے دنیـا فراموشتـان نڪردیم . . .
در شلوـغے قیامتـــــ فراموشمــــــــان نڪنید !!!
#شهیدحجت_الله_رحیمی
شبتون شهدایی✨♥️
@parastohae_ashegh313
امام خامنہای🌹 :
"فضای مجازی واقعاً یڪ دنیای
رو بہ رشدِ غیر قابل توقّف است؛ آخر ندارد.☝️
بايد از فرصتهائے ڪہ در اختیار مےگذارد حداڪثر استفاده را بڪنیم."👌
صبحتون زیبا با عشق رهبرم 😍
@parastohae_ashegh313
خاکریز خاطرات ۶۳
✍ روحانیت و مسئولین فرهنگی اگر اینگونه باشند ، جامعه اصلاح میشود
#متن_خاطره
در دورانی که حتی عبورِ یک روحانی از کنارِ سینما هم مسألهساز بود ، شهید مظلوم دکتر بهشتی می فرمود:
« من اگر تشخیص بدهم که برای دفـاع از اسلام باید جلوی یک سینما بایستم ، حاضرم لباسِ روحانیت را از تنم خارج کنم و با لباس شخصی آنجا بایستم و از اسلام دفـاع کنم. در عرصهی دفـاع از اسـلام اسیرِ قید و بندِ لباس روحانیت و عنوانهای آن نخواهم شد»
📌خاطرهای از زندگی آیت الله مظلوم شهید دکتر بهشتی
📚منبع: کتاب « او یک ملّت بود » ، صفحه 141
#طلبه #کارفرهنگی #جهاد
#دفاع_از_اسلام #شهیدبهشتی #روحانیت #امر_به_معروف
╔══════••••••••••○○✿❤️╗
@parastohae_ashegh313
╚❤️✿○○••••••••••══════╝
شـهداۍ گـمـنـام ( زندگی به سبڪ شهدا )
از امروز با خاطرات و عاشقانه های شهید #احمد_علی_نیری با ما همراه باشید . کتاب #عارفانه فوق العاده ز
❣﷽❣
#کتاب_عارفانه💖(فوق العاده زیبا)
#خاطرات_شهید_احمدعلی_نیری
#قسمت_سی_وهفتم 7⃣3⃣
آیینه ورزان
(راوی:حجت الاسلام اسلامی فر)
چندسالی است که برای تبلیغ از طرف حوزه علمیه ی قم به منطقه ی دماوند می روم.
ماه رمضان ومحرم رادرخدمت اهالی باصفای روستای آیینه ورزان هستم.
به دلیل ارادتی که به شهدا دارم همیشه روی منبر از آن ها یادمی کنم.
اولین روزهایی که به این روستا آمدم متوجه شدم مردم مؤمن اینجا پانزده شهید تقدیم اسلام وانقلاب کرده اند. من همیشه ازشهدا برای مردم حرف می زنم و نام شهدای روستارا روی منبر
می برم.اما برای من عجیب بود.
وقتی به نام شهیداحمـ🌹ــد علی نیری می رسیدم مردم بسیارمنقلب می شدند!
چرام ردم بایاد این شهید این گونه اند؟
مگر او که بوده؟!
ازچندنفر قدیمی های روستا سؤال کردم.
گفتند : اودر اینجا به دنیا آمد اما ساکن تهران بود. فقط تابستان ها به اینجا می آمد و حتی این سال های آخر هم کمتر احمـ🌹ــد علی را می دیدیم.
✨✨✨
اما نمی دانیدکه این جوان چه انسان بزرگی بود.
هرچه خوبی سراغ داشتیم در وجود او جمع بود.
یکی ازقدیمی های روستا که از مالکان بزرگ منطقه و از بزرگان دماوند به حساب
می آمد را دیدم.
به ظاهراهل مسجدو...نبود.جلورفتم و
سلام کردم.
گفتم:ببخشیدشما ازشهید احمـ🌹ــد نیری
خاطره ای داری؟
نگاهی به من کرد و باتعجب گفت:احمدعلی رومیگی؟! با خوشحالی حرفش را تأییدکردم.نگاهی به چهره ام انداخت. اشک درچشمانش حلقه زد.
چندبا رنام او را تکرارکرد و شروع کرد با صدای بلندگریه کردن!
ناراحت شدم.
کمی که حالش سرجا آمد دوباره سؤالم را
مطرح کردم.
بابغضی که درگلو داشت گفت:«احمـ🌹ــد را نه من شناختم،نه اهالی اینجا،نه هیچ کس دیگر. احمـ🌹ــد را فقط خدا شناخت. احمـ🌹ــد
یک فرشته بود در لباس انسان.او مدتی به اینجا آمد تا بچه های ما و اهالی این منطقه خدا را بشناسند و از وجود او استفاده کنند.»
دوباره اشک ازچشمانش جاری شد.
بعدادامه داد : وقتی احمـ🌹ــدعلی به اینجا
می آمد همه ی بچه ها را جمع می کرد.
آن هارا می برد مسجد و برایشان صحبت
می کرد.
قرآن به بچه ها یاد می داد.احکام می گفت.بابچه هابازی می کرد و...
بیشتر این بچه ها از لحاظ سنی از احمدعلی بزرگتر بودند اما همه او را قبول داشتند.
✨✨✨
همه اهالی او رادوست داشتند.احمـ🌹ــد استاد جذب جوان ها به مسجد و خدا و دین بود.
بچه ها دور او در مسجدجامع آیینه ورزان جمع می شدند و یک لحظه از او جدا نمی شدند.خیلی ازاهالی اینجا را احمـ🌹ــدعلی هدایت کرد.چندتا از آن ها راه خدا و دین را رفتند و بعد از
احمـ🌹ــد شهیدشدند.
یادش به خیراحمـ🌹ــدچه آدمی بود.مابزرگترها هم تحت تأثیر او بودیم.
نمی دونید چه گوهری ازدست رفت!
خدا می داند وقتی توی این کوچه وباغ ها راه می رفت انگارهمه در و دیوار به اوسلام
می کردند!
پیرمرد اینها را گفت و دوباره اشک ازچشمانش جاری شد.
همسر همین آقاوقتی اشک ریختن شوهرش را دید با تعجب پرسید:حاج آقاچی شده؟!
من پنجاه ساله باحاجی زندگی می کنم.
تا به حال ندیدم حاجی گریه کنه ! شما چی گفتید که اشک حاجی رو در آوردید!؟
خلاصه سراغ هر کسی ازقدیمی های این روستا رفتم همین ماجرا بود.کوچک وبزرگ از
احمـ🌹ــدآقا به نیکی یاد می کردند.حتی بعضی ازبچه ها احمـ🌹ــد آقا را می شناختند.
می گفتند از پدرمان شنیدیم که آدم خیلی خوبی بوده و...
#ادامه_دارد ...
📚منبع: کتاب عارفانه از انتشارات شهید هادی
تایپ با کسب اجازه از انتشارات و مولف می باشد.
╔══════••••••••••○○✿❤️╗
@parastohae_ashegh313
╚❤️✿○○••••••••••══════╝
شـهداۍ گـمـنـام ( زندگی به سبڪ شهدا )
از امروز با خاطرات و عاشقانه های شهید #احمد_علی_نیری با ما همراه باشید . کتاب #عارفانه فوق العاده ز
#کتاب_عارفانه💖(فوق العاده زیبا)
#خاطرات_شهید_احمدعلی_نیری
#قسمت_سی_وهشتم 8⃣3⃣
دو حـاجـت
(راوی: دکتر محسن نوری)
به جرئت می توانم بگویم که احمد آقا خودیت نداشت. نفسانیتی نداشت که بخواهد بین او و معبودش حجاب شود. برای همین به نظر می آمد که به برخی اسرار غیب دست پیدا کرده.
گاهی اوقات مسائلی برای ما مطرح می کرد که در رابطه با هدایت ما مفید بود. پیش بینی ها و خبر از آینده می داد که برای ما بسیار با ارزش بود.
✨✨✨✨✨✨✨
من از دوستان احمد آقا بودم. خاطرم هست یک روز در این سال های آخر، در جایی به من حرفی زد که خیلی عجیب بود! من یک سر مخفی بین خود و خدا داشتم که کسی از آن خبر نداشت.
احمد آقا مخفیانه به من گفت: شما دو تا حاجت داری که این دو تا حاجت را از خدا طلب کردی.
اینکه خداوند حاجت شما را بدهد یا نه موکول کرده به اینکه شما در روز عاشورا مراقبه ی خوبی از اعمال و نفس خود داشته باشی یا نه
من خیلی تعجب کردم. ایشان به من توصیه کرد: اگر می خواهی احتیاط کرده باشی، یک روز قبل از عاشورا و یک روز بعد از عاشورا مراقبه ی خوبی از اعمالت داشته باش و مواظب باش غفلتی از شما سر نزند.
بعد ایشان ادامه داد: یکی از این حاجت ها را خدا برای این عاشورا روا خواهد کرد به شرط مراقبه
خدا راشکر، من آن سال حال خوبی داشتم. خیلی مراقبت کردم تا گناهی از من سر نزند.
محرم آغاز شد. در روزهای دهه ی اول مراقبه ی خودم را بیشتر کردم. در روز عاشورا و روز بعدش خیلی مراقب بودم که خطایی از من سر نزند.
بعد از دو سه روز احمد آقا من را در مسجد امین الدوله دید و طبق آن اخلاقی که داشت دستم را فشرد و به من گفت: بارک الله وظیفه ات را خوب انجام دادی. خداوند یکی از آن حاجت هایت را به تو می دهد.
بعد به من گفت: می خواهی بگویم چه حاجتی داری!؟
من روی اعتمادی که به او داشتم و از شدت علاقه ای که به ایشان داشتم گفتم: نه نیازی نیست. چند روز بعد حاجت اول من روا شد.
گذشت تا ایام اربعین ایشان مجددا به من گفت: خداوند می خواهد حاجت دوم را به شما بدهد. منتهی منتظر است ببیند در اربعین چگونه از اعمالت مراقبت می کنی.
من باز هم خیلی مراقب بودم تا روز اربعین، اما در روز اربعین یک اشتباهی از من سر زد.
آن هم این بود که یک شخصی شروع کرد به غیبت کردن و من آنجا وظیفه داشتم جلوی این حرکت زشت را بگیرم.
اما به دلیل ملاحظه ای که داشتم چیزی نگفتم و ایستادم و حتی یک مقداری هم خندیدم.
خیلی سریع به خودم آمدم و متوجه اشتباهم شدم.
بعد از آن خیلی مراقب بودم تا دیگر اشتباهی در اعمالم نباشد. روز بعد از اربعین هم مراقبت خوبی از اعمالم داشتم.
بعد از اربعین به خدمت احمد آقا رسیدم. از ایشان درباره ی خودم سوال کردم؟ گفت: متاسفانه وضعیت خوب نیست.
خدا آن حاجت را فعلا به شما نمی دهد. بعد با اشاره به مجلس غیبت گفت: نتوانستی آن مراقبه ای که باید داشته باشی.
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
این تسلط روحی ایشان بر دوستانش باعث شده بود که احمد آقا بیشتر از یک دوست برای ما باشد.
او برای ما یک مربی بود. یک استاد اخلاق بود. و ما و سایر دوستان خیلی احمد آقا را دوست داشتیم.
ما علاقه ی شدیدی نسبت به احمد آقا داشتیم. من و همه ی بچه های مسجد خیلی ایشان را دوست داشتیم.
منتهی احمد آقا آن قدر تکامل پیدا کرده بود، آن قدر مدارج عالیه را طی کرده بود، آن قدر این اواخر به حضرت حق تقرب پیدا کرده بود که دیگر ماندنش در دنیا خیلی سخت به نظر می آمد.
#ادامه_دارد ...
📚منبع: کتاب عارفانه از انتشارات شهید هادی
تایپ با کسب اجازه از انتشارات و مولف می باشد.
╔══════••••••••••○○✿❤️╗
@parastohae_ashegh313
╚❤️✿○○••••••••••══════╝
💌♥️
خرما گرفته بود دستش
به تڪ تڪ بچهها تعارف ڪردم
± گفتم : مرسی
← گفت : چیگفتی؟
± گفتم : مرسی
←ایستاد و گفت : دیگه نگو مرسی
بگو " خدا پدر و مادر تو بیامرزه :)
#حاجاحمدمتوسلیان
@parastohae_ashegh313
°•|🌸🍃
#سݪام_بر_شھـــــدا
شڪ ندارم
نگاه به چهرههایشان عبادت است...
عبادتی از جنس "مقبول به درگاه الهی"
ڪاش شفاعتی شامل حالمان شود...
🌹شادی روح شهدا صلوات🌹
سلام ظهرتون شهدایی🌷
╔══════••••••••••○○✿❤️╗
@parastohae_ashegh313
╚❤️✿○○••••••••••══════╝
خاکریز خاطرات ۶۴
✍ پیام این شهید را به همهی بچه هیأتیها برسانید
#متن_خاطره
یکی از مداحهای معروف رو آورده بودند گردانِ ما وقتِ سینهزنی که شد ، مداح به بچه ها گفت: پیراهنتون رو در بیارین ...
بچه ها شروع کردن به بیرون آوردنِ پیراهنشون. یهو حسن اومد جلو ، مانع شد و گفت: اینجا از این خبرا نیست، خالصانه سینهتون رو بزنین...
📌خاطرهای از زندگی سردار شهید حسن رضوانخواه
📚منبع: یادگاران21 « کتاب رضوانخواه » صفحه 63
#هیأت #عزاداری #مداحی
#سینه_زنی #محرم #شهیدرضوان_خواه
╔══════••••••••••○○✿❤️╗
@parastohae_ashegh313
╚❤️✿○○••••••••••══════╝
شـهداۍ گـمـنـام ( زندگی به سبڪ شهدا )
از امروز با خاطرات و عاشقانه های شهید #احمد_علی_نیری با ما همراه باشید . کتاب #عارفانه فوق العاده ز
❣﷽❣
#کتاب_عارفانه💖(فوق العاده زیبا)
#خاطرات_شهید_احمدعلی_نیری
#قسمت_سی_ونهم 9⃣3⃣
『اخلاص』
#جمعےازشاگردانشهید
درحدیثِقدسیآمده:اخلاصسِرّیاز
اسرارِمناستڪهدردلبندگانِمحبوبِ خویشبہامانتنهادهام.
منبع حدیث : مستدرک الوسایل ، ج ۱ ، ص ۱۰۱
خالصانہبراۍخداڪارمیکرد.
احمداقاسختترینکارهارادرمسجدانجاممیداد
•|یڪباریادمهست
ڪهمیخاستبخارےمسجدراروشنڪند
یڪدفعہبخاطرگازیڪهدرآنجمعشدبود
صداۍانفجارآمد!
خداخیلۍرحمڪرد…
آتشِزیادیازدهانہبخاریخارجشد
تمامابروهاوریشاقااحمدسوخت…
اقااحمدخیلیتحملداشت،
حتۍیکآههمنڪشید
•|بارِدیگردرتزیینِمسجدبراۍنیمہشعبان
ازروےنردبانبهزمینافتادودستششکست.
اماایناتفاقاتذرہایدراوتردیدایجادنکرد.
اوباجدیت،کاردرمسجدداادامهمیداد.
میدانستحضرتزهرا(س)درحدیث
زیباییمیفرمایند↯
ڪسیڪهعبادتِخالصانہاشرابہسوۍ
خدابفرستد،خداوندبهترینمصلحتشرابہ
سوےاوفروخواهدفرستاد
منبع حدیث : بحارالانوار ، ج ۷۱ ، ۱۸۴
•|شنیدبودمڪه
احمدمشغولِنگارشقراناست.قبلایکبار
ڪلِقرآنرانوشتهبود،بعدهدیهداد
بهیکیازدوستان…
•|براےباردومڪارنگارشراآغازکرد
امااینبارتمامنڪرد!
پرسیدم:توڪهشروعڪردی،خبتمامشکنوبدهبهمن.
گفت:نہ
اولشبااخلاصبود.اماالان
احساسمیڪنماخلاصِلازمبراۍاینکارراندارم!
•|احمدبنابہگفتہمادرش،
هیچگونہهواوهوسینداشت
یڪبارندیدمڪهبگویدفلانغذارادوستدارم
یااینڪهفلانچیزرامیخواهم،
اصلااینگونہنبود
↭زندگۍاوسادہوبیآلایشبود.
اصلابہدنبالِمُدولباسشیڪو…نبود
البته
اشتباهنشوداحمداقاهمیشہتمیزبود.
کُتسادهوتمیز،محاسنوموهاۍکوتاہ
چهراهاۍخندانوآرامشخاصیڪهانسانرا
بخدانزدیڪمیڪردازویژگیهاۍ
اوبودڪہازاخلاصاحمداقانَشئتمیگرفت!
•|بارهابہشاگردانیڪهبااوبودند
سفارشمیڪردڪهفلانینورِصورتتڪمشده!
فلانۍبادوستانِخوبۍهمراهنیستۍ!
یابرعڪسدربارہڪارخوبِافراد
چنینعباراتۍراداشت.اوخالصانہاین
حرفهارامیزد.
•|احمداقاتوجہداشتبهڪسانیبگوید
ڪهدرپۍرشدمعنوےهستندوخالصانہباانهاصحبتمیڪردوتلاشداشتآنهاراڪمۍبالاتربیاورد.
#ادامه_دارد ...
📚منبع: کتاب عارفانه از انتشارات شهید هادی
تایپ با کسب اجازه از انتشارات و مولف می باشد.
╔══════••••••••••○○✿❤️╗
@parastohae_ashegh313
╚❤️✿○○••••••••••══════╝