رفتی و شامِ دل ، پریشانتر از سحر است ،
جانم به یادِ چشم تو ، در زهرِ درد ، تَر است .
یادت چو ماهِ گمشده در آسمانِ من ،
در هر نفس ، غریبتر و بیقرارتر است ..
بغضی نهان به سینهام ، چون چاهِ بیصدا ،
در عمقِ خویش ، تیرهتر از شامِ محشر است .
هر جا روم ، نسیمِ تو بر جانم آشناست ،
حتی سکوتِ باد ، پر از یادِ رهگذر است .
بازآ ، که بیتو ساقهی دل ، خشک میشود ،
دور از تو هر نفس ، نفسِ مرگآور است ..
#پارازیت
#خودنوشت
- 𝘱𝘢𝘳𝘢𝘻𝘪𝘵 -
- 𝘱𝘢𝘳𝘢𝘻𝘪𝘵 -
رفتی و شامِ دل ، پریشانتر از سحر است ، جانم به یادِ چشم تو ، در زهرِ درد ، تَر است . یادت چو ماهِ
- 𝘱𝘢𝘳𝘢𝘻𝘪𝘵 -
جهان آیینهی دودیست بیجان دلم خستهست از تکرارِ طوفان نه نوری مانده در چشمِ ستاره نه شوقی در
- 𝘱𝘢𝘳𝘢𝘻𝘪𝘵 -
در شبِ تارِ غم و اندوهِ من ، ماهم کجاست ؟ دل شکسته ، بینوایِ خسته ، همراهَم کجاست؟ اشک میریزد ب
به شوقت دل ز خود بیتاب شد باز ،
غزل در سینهام چون آب شد باز .
بهاری خُرم از لبخندِ چشمت ،
ز خاکِ سردِ من برتاب شد باز .
شبِ تارِ دلم روشن شد از تو ،
ستاره در دلم نایاب شد باز .
یه یک لبخند تو غم محو شد باز ،
دلِ پژمرده ام شاداب شد باز .
رسید آن روزِ وعده، روزِ دیدار ،
که هر اشکم درونِ قاب شد باز .
نگاهت چون سحر افتاد بر من ،
تمامِ خستگیها خواب شد باز .
نسیمِ موی تو مستی به جان داد ،
دلِ من در هوا مهتاب شد باز .
تو گفتی «دوستت دارم» و آن دم ،
جهان از عشقِ ما دریاب شد باز .
کنارِ هم نشستیم و زمان مُرد ،
همه اندوهها نایاب شد باز .
ز چشمانت خدا لبخند میزد ،
که این دیدار، چون محراب شد باز .
#پارازیت
#خودنوشت
- 𝘱𝘢𝘳𝘢𝘻𝘪𝘵 -