- Paradox -
با اون آهنگ پاندا کونگفو کاره چی بود ویچزو همچین چیزی
اگر بدونی من خواب چی دیدم.
ببین به مراسمی بود که نمیدونم چی بود و ما رفتیم اونجا و اونا فهمیدن که ما یواشکی به نت وصل بودیم. رفتیم یه جایی که استادیوم بود و این استادیوم از تا سرش یخ زده بود.(یه قسمت از تام و جری بود آب ریخته بودن رو زمین درجه هوا رو اورده بودن پایین آبا یخ زد؟ همونجوری دقیقا) صندلی ها همه تا روشون یخ زده بود و ما شبیه این ماشینای رالی که دور زمین رالی میچرخن، مثل پنگوعن خودمون رو لیز میدادیم رو این یخا و دور تا دور استادیوم رو میچرخیدیم. اول فکر کردیم مجانیه ولی بعدش فهمیدیم همونجوری که پینوکیو رفت شهربازی و بعدش خرش کردن، مارو هم داشتن خر میکردن و بعدش انداختنمون زندان😂😂
و سلول ها مون هم مثل فرار از زندان بود با این تفاوت که انفرادی بودن. من اصلا نمیتونستم کنار بیام اما دوستام سارا(سارای همکلاسیم) و فاطمه کنار اومده بودن با اوضاع من تو فکر فرار بودم. تایمای ناهار میرفتم پیش بچه ها میگفتم همچین پلنی دارم باید باهام همکاری کنید. اونام دمشون گرم باهام راه میومدن و من دست تو جیب بر میگشتم سلولم. از این کارایی که زندانیا میکردن، داد و ستد داشتیم برام یه سری جنس جور میکردن و یه جورایی کله گنده بودم تو زندان و البته زندانی موردِ علاقه اون مامورا😂 چون جزو پلن فرارم بود و باید توجهشون رو جلب میکردم.
- Paradox -
و سلول ها مون هم مثل فرار از زندان بود با این تفاوت که انفرادی بودن. من اصلا نمیتونستم کنار بیام اما
په خداروشکر من نبودم دیگه جن و زندان تویه شب اذیت کننده اس
چند هفته گذشت و دیگه با نگهبانا حرف میزدیم و گپ و اینا(نگهباناشون خانومایی بودن که مقنعه سرشون بود:)))))) ) یه شب که تایم فرارم بود و من همه وسایلمو زیر پتو قایم کرده بودم که چراغارو خاموش کردن و رفتن، در سلولم رو باز کنم و بریم پیش سارا و فاطمه تا اونارم با خودم ببرم. اما پلن بهم خورد چون نگهبان اومد و من مجبور شدم خودم رو بزنم به خواب. همه چیز برنامه ریزی شده بود و اگر تو اون تایم فرار نمیکردم دیگه نمیشد. گاوم زایید و جای یکی دو تا نگهبان اومدن یه صندلی گذاشتن جلوی سلولم رو نشستن.
قبل اینکه در تمامِ سلول ها بسته بشه سارا اومد گفت بیا یه چایی بخور. سارا عجیب نگاهم میکرد و من گرفتم که چایی رو نباید بخورم و برنامست😂😂:)
نگهبانا که چایی رو دیدن گفتن به ماهم بده(از دست هیچکس هیچ چیزی نباید میگفتن اما من چون خودمو بهشون ثابت کرده بودم اعتماد کردن) سارا رفت و ما سه تایی موندیم و گپ زدیم و اونا چایی خوردن و من چایی رو میخوردم ولی قورت نمیدادم، وقتی حواسشون نبود تف میکردم بیرون😂😂
دیگه چاییم تموم شد و گفتم شب بخیر و رفتم زیر پتو تا منتظر بمونم.
زمانش رسید و اینا یهو فلج شدن و نتونستن تکون لخورن.
منم از فرصت استفاده کردم و در سلولم رو با داد و ستدایی که واشتیم باز کردم و یه دکمه رو زدم و در هعم سلولا باز شد و داد زدم همه فراررررررر کنید تا نفهمیدن.
منتظر بودم از در ورودی سارا و فاطمه رو ببینم چون سالن های من با اونا یکی نبود. تا اومدن و فرار کردیم از راه پله ها بریم پایین. وسط فرار یادم افتاد من وسایلم رو تو سلولم جا گذاشتم و فاطمه گفت مهم نیست بیا بریم(ذهن فقیرم اونجادفکر میکرد من اگر بدون اونا برم بعد آزادی باید کلی پولشون رو بدم و نتونسستم😂😂) گفتم شما برید من میام رفتم دم سلول و وسایلمو ریختم تو به کیف اومدم که برم از راه پله پایین یکی از نگهبانا که روی زمین افتاده بود مچ پامو گرفت و ریدم تو خودم:))))))
ولی چون فلج شده بودن خیلی زور نداشت و پامو از دستش کشیدم بیرون و فرار کردیم:))