eitaa logo
پـــَــــرهـــــــــون🌖
457 دنبال‌کننده
57 عکس
25 ویدیو
0 فایل
🌙پَرهون یعنی خرمنِ ماه و شما تصویر این پدیده نجومی را دارید همین بالا 👆 می‌بینید! آن‌قدری که نیازست مرا لابلای کلماتم خواهید شناخت.🌙 منِ مَجازی: @sabarok
مشاهده در ایتا
دانلود
🌾ساعت شش، هشدار گوشی بیدارم کرد. اصلا حواسم به نماز نبود. هشت دقیقه بیشتر وقت نداشتم. نماز را که خواندم باز صدای جنگنده از بالای سرمان آمد. اگر می‌خواستم به نماز عید برسم باید آماده می‌شدم. سر سجاده گریه‌ام گرفت. آمدم توی رختخواب بالای سر زهرا نشستم. یاد عید فطر پارسال افتادم که تهران بودیم. چقدر ذوق نماز عید آقا را داشت. برایش تعریف کرده بودم تا قبل این‌که ساکن قم بشوم هیچ کدام از نمازهای عید فطر آقا را از دست ندادم. پارسال روزه‌دومی بود و اول ماه مبارک بهش وعده جایزه مهم پایان ماه را داده بودم. هدیه‌اش نماز آقا بود و بی‌اندازه برایش ذوق داشت. ارتباط خوبی با رهبر شهیدمان گرفته بود که بخش زیادش مربوط به هدایا و یادگاری‌هایی می‌شد که از آقا داشت. یک بار وقتی چهار ساله بود بهش گفتم نقاشی بکشد و چیزهایی بگوید که من برای آقا بنویسم. از قول خودم هم نامه‌ای نوشتم و بعد دوتایی رفتیم اداره پست پردیسان و نامه را به نشانی بیت رهبری ارسال کردیم. گمانم حدود یک‌ماه و نیم بعد پاسخ آمد. نامه‌ای کوتاه از طرف بیت، که تویش از زهرا نام برده بودند. بخاطر نقاشی‌اش برایش یک جعبه مدادرنگی بیست‌وچهارتایی ایرانی خوب فرستادند و برای من یک قواره چادر مشکی ایرانی. یک بار هم نزدیک جشن تکلیفش برای آقا نامه فرستادیم. این بار زهرا نامه را نوشت و سلام من را هم رساند. باز پاسخی آمد به‌همراه هدایای ویژه جشن تکلیف؛ جانماز، مفاتیح و پارچه چادر نماز. همین‌ها حلقه اتصال دخترک بود. پارسال وقتی داشتیم نماز می‌خواندیم صدای آقا را ضبط کردم و فرستادم در کانالم. صبح که نشستم بالای سر زهرا این یادم آمد. صوت را با صدای کم برای خودم پخش کردم. یک بار. دوبار. سه بار. چهار بار. پنج بار. و... اشک نمی‌گذاشت صفحه گوشی را درست ببینم. با خودم حرف می‌زدم. می‌گفتم: «کجا برم امسال؟ پشت کی نماز بخونم عزیزم؟ حبیبم؟» هرچه کردم پایم نکشید به رفتن. حتی تلوزیون را روشن نکردم. تحمل دیدن جای خالی او چطور توی دل ما جا شده؟! صبح سخت و تلخی بود و من پایم را از خانه بیرون نگذاشتم. از ظهر نشستم پای نقد داستان هنرجوها. عجب ترم عجیبی داشتیم. هم آن‌ها که توی این شرایط باید می‌نوشتند هم ما که باید بررسی می‌کردیم. تا شب مشغول بودم. شب ساعت نه رفتیم تجمع. میدان مفید عجیب خلوت بود. خیلی توی ذوقم خورد. ته دلم خالی شد که پس کجا هستند جمعیت شبانه؟ چای خوردیم و صدوقی را به سمت پایین رفتیم. می‌خواستم گوشی را بردارم و در گروه‌ها پیام بگذارم که بابا پس کجائید شما؟ چرا رها کردید؟ آرام‌آرام جمعیت بیشتر شد. وسط راه توقف‌های زیادی داشتیم. برای چیزهای مختلف؛ تماس تلفنی، خوردن الویه، سرویس بهداشتی، خرید پرچم، گریه رقیه، دعوای بچه‌ها، کشیدن پرچم روی لپ، سلام‌وعلیک با آشناها و... نزدیکی‌های پل فردوسی که رسیدیم محمد گفت: «حواست هست جمعیت یه‌باره چقدر زیاد شد؟» راست می‌گفت و اصلا حواسم نبود. برگشتم پشت سرم. مملو از مردم. روبرویم پرچم سه‌رنگی بود که روی هم سر می‌خورد و موج برمی‌داشت. به زیر پل که رسیدیم مجری شبکه قم بالای صحنه بود و داشت خبر مهمی به جمعیت می‌داد. خبر در اختیار گرفتن جنوب اسرائیل توسط سپاه. جمعیت خروشان شد و حرکت پرچم‌ها اوج گرفت. خیابان انگار همه پرچم بود و هلهله شادی. بلافاصله مداحی «بزن که خوب می‌زنی» پخش شد و همه خیابان هم‌خوانی‌اش می‌کردند. همسرم رقیه را نشاند روی شانه‌اش. جمعیت هر لحظه بیشتر می‌شد. با محمد تحلیل کردیم که مردم دیدوبازدیدها را می‌روند و بعد می‌آیند برای انجام وظیفه. عجب مردمی هستیم ما. برای آن‌ها و خودمان لا حول‌و لاقوه خواندم. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
🌾شب دعوتیم مهمانی. بچه‌ها خیلی خوشحالند. از این‌که امسال سفر نمی‌رویم و نه خانواده مادری را می‌بینند و نه خانواده پدری، شاکی‌اند. حالا این مهمانی برایشان حکم غنیمت با ارزشی دارد. ظهر برای خرید چند خرده‌ریز با زهرا به بازار رفتم. قبل رفتن رقیه را این‌طور راضی کردم که تا برگشتم ببرمش دوچرخه‌سواری. همه پاساژها باز بودند. مغازه‌ها بیشترشان بازند و مردم مشغول خریدند. بازار سنتی قم اما برعکس‌ست. تعداد مغازه‌های باز، خیلی کم‌ست. انقدر که توی خلوتی، سقف‌های گنبدی روزنه‌دارش به چشمم می‌آید. خرید یک‌باره خرده‌ریز مرا خوشحال‌تر می‌کند. رقیه همه قندان‌هایمان را شکسته. ماندیم بی‌قندان. هرچه به خودم گفتم «آخه کی میاد خونه ما» فایده نداشت که خریدش را به تعویق بیندازم. دو عدد قندان کریستال خریدم. واکس، الک، جوراب، کش مو، قرقره مشکی، پوره‌کن و یک تونیک هم برای زهرا. در پاساژها و بازار به عکس‌های پشت شیشه توجه می‌کنم. فروشگاه‌هایی که انتظارش را نداشتم عکس رهبر شهید یا رهبر جدیدمان را زده‌اند. بعضی‌ها هم البته نزدند. مثل قهوه‌فروشی که همیشه ازش اسپرسوی مرغوب می‌خرم و سرشلوغ‌ست. البته از دور دیدم. شاید هم توی مغازه زده باشد. خودپردازهای بانک سپه هنوز هم غیرفعالند. بخشی از مبلغ اجاره‌مان در حساب سپه‌ست و اسیر شدیم. جلوی خودپرداز بانک‌های دیگر شلوغ‌ست. لااقل هشت نه نفری جلویشان صف بستند. اکثرا دنبال پول نقدند. بعضی‌ها برای عیدی بعضی هم نمی‌دانم چرا انقدر پیگیر پول نقد و اسکناسند. کارت سپه را در خودپرداز صادرات می‌زنم و کار می‌کند! بالاخره درست شده. بی‌معطلی مبلغ را به حساب دیگر همسرم می‌ریزم. مثل رفت، برگشت هم سوار اتوبوس شدیم. اسنپ دیگر زیادی رودار شده. مسیر سی تومنی قبلی را هشتاد تومن می‌زند وای به این‌که بخواهم تا یا از بازار باهاش بروم. تا رسیدم به خانه رقیه جلو آمد: «خب چادرتو درنیار که بریم!» وا رفتم. قولم یادم رفته بود. خسته و گرسنه بودم. چاره‌ای نداشتم فقط ازش یک ناهار خوردن را وقت گرفتم. ناهار که خوردیم بردمش. رفتیم پارک محلی کوچه بالایی. اولین بار بود با من می‌رفت دوچرخه‌سواری! از دیدن مهارتش کیف کردم و وجعلنا خواندم. هوا بهاری و خوشبو بود. بیست دقیقه‌ای بازی کرد. بهش گفتم باید برود حمام و به شوق مهمانی شب راضی شد برگردیم. چندتایی لباس اتو کردم، موی بچه‌ها را خشک کردم، ظرف شستم، دوتا نقد فرستادم تا وقت رفتن شد. لباس عید رقیه را ماه آذر، خریده بودم. بالاتنه سفید با گل‌های ریز قرمز داشت و دامن یکدست اناری. جنس مخمل‌کبریتی که خیلی دوستش دارم. طبیعتا فعلا نمی‌شود بپوشدش. قرار شد برای شب یا پیراهن بادمجانی تیره‌اش را بپوشد یا بلوز سرمه‌ و شلوار را که انتخابش اولی بود با جوراب‌شلواری مشکی. شب قبل تا حرف مهمانی را زدم دوتایی گفته بودند: «من با کفش نوهام میاما» زهرا هم تونیک مشکی که رویش گلدوزی‌های قلب سفید داشت، پوشید. مهمانی در منزل مادر الهه بود و همه برادر و خواهرها و بچه‌هایشان هم بودند. هشت تا بچه از زیر یک‌سال تا دوازده سال. خداراشکر بهشان خوش گذشت. حرف و نقل بزرگ‌ترها هم طبیعتا بر محور جنگ می‌چرخید. شب که برگشتیم خانه خوابم نمی‌برد. از دو تا حوالی چهار توی جایم چرخ می‌خوردم. وقتی خوابیدم خواب ترسناکی دیدم. قبل اذان صبح بود. همه جانم را گرفت. خیر باشد ان‌شاالله. صدقه دادم و قرآن خواندم. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
🌾بیشتر امروز را به نقد گذراندم. دوتا غذا هم درست کردم که شام امشب باشد و ناهار فردا. الویه و سوپ جو. زانوهام خیلی درد گرفته. پله زیاد بالا و پائین رفتم. خاله‌ام خیلی نگران وضعیت برق و گازست. تاثیرات شبکه‌های آن‌طرفی‌ست. سگ زرد چند روز پیش مهلت ۴۸ ساعته داده بود و ادعای زدن زیرساخت‌های برق و گاز را داشت. سپاه هم جواب داد بزنید می‌زنیم. بد هم می‌زنیم! خاله می‌گفت آب ذخیره کنید. شمع بخرید. پیکنیک پر کنید. چند بسته نان خشک بگیرید. سعی کردم آرامش کنم ولی اطمینان هم دادم که باشد می‌خریم. در ذهنم می‌گذرد که حالا جدی جدی کاش چند تا شمع بخریم. کاش خاله دیروز که بازار بودم زنگ می‌زد. جواب محمد را می‌دانم اما باز هم بهش می‌گویم: «چند بسته شمع و نون خشک نخریم؟» لبخند می‌زند و می‌گوید: «برای چند مدت؟ ده روز؟ روز یازدهم چی؟!» حرفش منطقی‌ست فقط با هیجانات جنگ نمی‌خواند. یاد گروه‌های نویسندگی روشنفکری‌ام افتادم. خداییش بعضی‌ها تا یادم می‌آید همیشه مشغول ذخیره نان خشک و کنسرو و باطری چراغ‌قوه بودند! برای الویه شام، سس نداریم و می‌روم سر کوچه بخرم. یک‌ساعت قبل، باران تند و رگباری بهاری باریده. هوا فوق‌العاده‌ست. یاد تهرانی‌ها افتادم و دود و بوی سوختگی و باروتی که این روزها شده همان همشگی‌شان. خدا حفظشان کند و اجر این صبوریشان را با نصرت و پیروزی وطنمان بدهد. در فروشگاه شیشه مایونز را برداشتم که تاریخش را ببینم چشمم به قیمتش خورد. پاهام خشک شد! ۳۶۰ هزار تومن؟؟ تازه یادم آمد محمد درباره قیمت عجیب سس بهم گفته بود. کاش زودتر خبردار می‌شدم. حالا اما خیارشور و مرغ و سیب‌زمینی و تخم‌مرغ و هویج دستشان توی دست هم بود. همه رنده شده توی کاسه استیل در یخچال منتظر آخرین رفیقشان بودند. چاره‌ای نبود. نشان جدیدی بین نشان‌های توی قفسه دیدم که قیمت مناسبت‌تری داشت. حدود صد تومان کمتر. همان را خریدم و بی‌خیال نان باگت هم شدم. هم‌زمان درگیری‌های ذهنی من با افزایش قیمت سس، آقایی داشت با فروشنده درباره یک افزایش قیمت دیگر حرف می‌زد. ندیدم درباره چه کالایی حرف می‌زند که از دیروز تا امروز ده‌هزار تومن گران‌تر شده. فروشنده گفت: «والا نمی‌دونم قرار بود با گرون‌فروشیا مبارزه کنن.» مرد با پوزخند جواب داد: «فعلا دارن با آمریکا مبارزه می‌کنن، موشک می‌زنن وقت ندارن.» کاش خدا حالا که قدرت تعقل به بعضی‌ها نداده، قدرت تکلم را هم ازشان می‌گرفت! الویه ما که با سس جدید خوشمزه شد اما دیگر خدا می‌داند بار بعدی که درست کنم کی باشد! 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
🌾با خودم فکر می‌کنم کجای زندگی اکثر آدم‌های کشورم، مثل امروز بوده؟ سرشار از انبوه احساسات متعدد؛ خشم، اندوه، اشتیاق، نگرانی، امید، ترس، خوشحالی، ناامیدی، سرخوردگی، قهرمانی، کنجکاوی، نفرت، سربلندی، شرمندگی و.... روز کسالت‌باری بود. بچه‌ها کلافه بودند. خودمان کلافه‌تر. شب نشد بروم تجمع و همسرم با برادرش رفت. گفت جمعیت زیاد بود و کمی نگران. زمزمه‌ها یا شایعاتی که از مذاکره، ته‌نشین ذهن‌ها شده حکم گِل کف کفش را دارد. انگار بی‌هوا پایت را گذاشتی وسط گِل نرم و سنگین. قدم‌هات کند شده. اعصابت خراب. حتی دوست ندارم و انگیزه که چیز بیشتری بنویسم. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
🌾امروز اولین روزی‌ست که کار و پروژه انجام‌نشده‌ای ندارم. نقدها را تحویل دادم و یکی دوتا متنی که قولش را داده بودم هم تمام شد. هوا از صبح ابری بود. خیلی دلم برای مامان تنگ شده. زنگ می‌زنم بهش و گریه‌ام می‌گیرد. ازش می‌خواهم بیاید پیشمان ولی اصرارهام باز هم بی‌فایده‌ست. ظهر باید برویم ملاقات بیمار. بچه‌ها می‌مانند خانه و با همسرم راهی می‌شویم. می‌خواهیم از خیابان خودمان آبمیوه طبیعی بخریم و بعد اسنپ بگیریم. سرپایینی پائیزان را که می‌رویم محمد دستم را می‌گیرد. دستش را فشار می‌دهم و بهش لبخند می‌زنم. می‌گوید: «بالاخره آدم باید زندگی کنه سبا.» لبخند می‌زنم و نفس عمیق می‌کشم. می‌گوید: «ولی سبا ما دیگه هیچ‌وقت هیچ‌وقت از ته دل شاد نمی‌شیم.» نفس عمیق می‌کشم و اشکم می‌چکد روی روسری مشکی. آبمیوه‌فروشی با کیفیت خیابانمان بسته بود. روی شیشه‌اش سه تا عکس از رهبر شهیدمان زده بود که دلم را برای خریدهای آینده بهش مطمئن‌تر کرد. چند مغازه پایین‌تر آبمیوه‌فروشی دیگری باز بود. روی شیشه و توی مغازه‌اش نه عکسی از آقا بود و نه حتی پرچم ایران. بقیه خوششان بیاید یا نه ما حالا معیار دیگری هم برای خرید از مغازه‌ها پیدا کردیم. خوشحالم محمد باهام هم‌نظرست. این‌روزها حداقلی‌ترین کاری که مغازه‌ها می‌توانند بکنند نصب یک پرچم ایران‌ست. حتی کوچک، حتی کنجی از دیوار. خدا حتما روزی فروشنده‌ای که همین را هم دریغ کرده می‌رساند اما خب ما هم اختیار جیبمان را داریم که ازش خرید نکنیم. نمی‌خریم و بیشتر راه می‌رویم. ساعت ملاقات تا چهارست و دارد دیر می‌شود. اواسط خیابان مطهری یک آبمیوه‌فروشی سر نبش است. به دیوار بیرونی مغازه‌اش که یک دست میز و صندلی چوبی کوچک کنارش گذاشته یک برگه آچهار چسبانده که پرچم ایران‌ست. محمد آبمیوه را ازش می‌خرد و اسنپ را تایید می‌کند. از بیمارستان که بیرون آمدیم رفتیم چهارراه شهدا تا کتابی که می‌خواستم را بخرم. جمعه مهمانی دعوت بودیم و می‌خواستم برای دختر نوجوان میزبان، کتاب «سلفی با میرزا» را هدیه بگیرم. کتاب «خاکسپاری دوم بانوی مرگ» را هم می‌خواستم بهش بدهم که قبلا خریده بودم. کتاب را هیچ‌کدام از معروف‌های چهارراه نداشتند. نه بوستان کتاب، نه فروشگاه کودک‌نوجوانش، نه آقا ایوبِ کتاب‌ شهر، نه رضوی و نه دنیای کتاب. همین جمله محمد که: «یه چایی بهمون نمی‌دی؟» کافی‌ست تا برویم کافه دنیای کتاب. باران حسابی تند شده و بیشتر میزهای فضای باز خیسند. دوست دارم میز کنار دیوار را انتخاب کنیم و از بو و صدای باران لذت ببریم اما جماعت دودی همین را هم ازمان می‌گیرند. می‌نشینیم در فضای داخلی که لااقل آرامش داشته باشیم. همان همیشگی‌ها را سفارش می‌دهیم و چند تایی عکس از محمد می‌گیرم در حالی که دارد «تکه‌هایی از یک کل منسجم» را می‌خواند. او چای می‌خورد و من لته‌ای که همش نمی‌زنم. هرچه ورِ سرزنش‌گر مغزم می‌خواهد نهیبم بزند که سه‌تا بچه را گذاشته‌اید خانه و نشسته‌اید توی کافه، ورِ دیگر تن نمی‌دهد و می‌گوید: «نیاز دارم! می‌فهمـــــــــــــــــی؟!» به خانه که می‌رسیم بچه‌ها سرخوش بازی‌اند. انگار نه انگار که دوبار به بهانه ترسیدن از صدای رعدوبرق زنگ زدند و جیغ‌وداد راه انداختند. کمرم درد گرفته و باران هم شدیدست. همین می‌شود که امشب هم بچه‌ها با قهر می‌خوابند که چرا نرفتیم تجمع. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
🌾صبح که بیدار می‌شوم تازه یادم می‌آید دیروز قبل کافه با محمد رفتیم یکی از ساختمان‌های اصابت موشک را دیدیم. کل طبقه همکف و اول خرد شده بود. تیرآهن‌ها خم بودند. طبقه سوم اما ظاهرش از بیرون که سالم بود. ساختمان‌های اطراف هم آسیب دیده بودند و بعضی خیلی جدی‌تر. مثلا مسافرخانه قدیمی که دیوارش ریخته بود و بالای سر در یکی از اتاق‌هاش از توی کوچه پیدا بود که نوشته «سوییت ۲». اولین بار بود بقایای جنگ را از نزدیک‌ترین فاصله می‌دیدم. چطور کل دیشب انگار این بازدید از ذهنم پاک شده بود؟ تا ظهر به آشپزی و کار خانه می‌گذرانم. بی‌قرارم. بعد ناهار می‌روم توی اتاق و یواشکیِ بچه‌ها به همسرم می‌گویم برویم تهران. من و بچه‌ها. چشم‌هاش گرد می‌شود. «تو این وضعیت؟» می‌گویم اوضاع که آرام‌تر شده و شاید جنگ تمام شود. «نه» را مصمم می‌گوید. انگار قوم کودک‌کش منتظر همین مکالمه ما بود. تا توانست تهران را گرفت زیر بمب و موشک! بعد غروب طوری تهران را زد که ساکنین همه نقاط شهر، حسش کرده بودند. آخر شب توی کانال‌ها خواندم خودش مدعی شده با شصت جنگنده تهران را زده! معلوم‌ست دنبال نفر بوده. اصفهان را هم شب قبل حوالی سه و چهار صبح بدجور زد. یک منطقه کارگرنشین توی محل‌های اصابت بود که اوضاعش بیش از همه دلخراش‌ست. کلی بچه و زن. دلم را می‌گذارم پیش دل مادری که زنده از زیر آوار کشیدندش بیرون درحالی که دو فرزندش را در آغوش داشت. دو فرزند شهیدش را! «الا لعنت‌الله علی‌القوم الظالمین.» 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
🌾ساعت سه صبح با صدای انفجار از خواب می‌پرم. دارد باران می‌بارد. شک می‌کنم نکند صدای رعد بوده. کانال‌های خبری هنوز چیزی ننوشته‌اند. می‌روم در گروه دوستان و آن‌جا مطمئن می‌شوم صدای انفجار بوده. کمی بعد اخبار هم می‌آید. پردیسان محل اصابت بوده. شک دارم همسرم را بیدار کنم یا نه. باید از برادرش خبر بگیرد ولی مطمئن نیستم قم باشند. به هرحال صدایش می‌زنم. خدارا شکر سلامتند. صدای انفجار خیلی بهشان نزدیک بوده. تا اذان بیدارم و مشغول پیگیری اخبار. هنوز چیزی از محل اصابت نفهمیدم. بعد نماز خوابم نمی‌برد. ساعت نه و نیم صبح باید راهی اراک بشویم برای یک مهمانی ناهار. نمی‌دانم کی خوابم برد ولی ساعت هشت با صدای هشدار گوشی بیدار شدم. منطقه اصابت پردیسان حالا مشخص شده بود. بیش از اندازه به محل سکونت قبلی‌مان نزدیک بوده. حجم تخریب و آوار بالاست و دارند بدن مطهر شهدا را دانه‌دانه (بخوان تکه‌تکه) پیدا می‌کنند. راهی اراک می‌شویم. توی راه نگران یکی از دوستانم می‌شوم که منزلشان در همان کوچه اصابت بود. جواب تلفن نمی‌دهد. در گروه دوستان اعلام ختم صلوات می‌کنم برای سلامتی‌اش. هنوز عدد صلوات‌هایی که دارم می‌فرستم به صد نرسیده که خبر سلامتی‌اش می‌آید. به بچه‌ها در مهمانی خوش می‌گذرد. بزرگ‌ترها هم با این‌که محتوای گپ‌و‌گفتشان از جنگ و حواشی‌اش دور نمی‌شود اما جمع گرمی دارند. هم‌نشینی خوبی بود. خبرهای پردیسان قلبمان را فشرده‌تر می‌کند. عکس خانواده‌های شهید که پخش می‌شود محمد یکی از مردها را می‌شناسد. یادش آمد بارها توی صف نانوایی، توی میوه‌فروشی، توی لبنیاتی دیده بودش! عجب روزگاری پیدا کردیم... حوالی ساعت شش می‌خواهیم از اراک برگردیم. مشغول پوشیدن لباسیم که صدای جنگنده می‌آید. هشدار تخلیه یکی از شهرک‌های صنعتی اراک را هم داده. ما توی راهیم که می‌زند. از روبرویش رد شدیم اما خبری از دود نبود. باورم نمی‌شود زده باشد ولی خبرها نوشتند زده. زدن زیرساخت‌ها را هم شروع کرده. فولاد اصفهان و پست برقش را می‌زند. آب سنگین خنداب و کیک زرد یزد را هم. به مادرم زنگ می‌زنم. برق ندارند. شب مردی که این روزها گمانم بعد آقامجتبی در صدر دعاهای یک ملت‌ست و بیشتری‌ها بهش سید مجید می‌گویند توئیت می‌زند: «این مرتبه معادله دیگر چشم در مقابل چشم نخواهد بود؛ منتظر باشید!» به قم که رسیدیم زهرا فهمید مدرسه قبلی‌اش آسیب دیده. ازش پنهان کرده بودیم چون خیلی نگران بود. راه می‌رود و گریه می‌کند. سه سال اول تحصیلش را آن‌جا درس خوانده. خاطره روزی که کلاس‌اولی شد را مرور می‌کند و غصه‌دارست. محمد می‌خواهد برود پردیسان که بهش اصرار می‌کند او را هم ببرد. بابا بغلش می‌کند و بهش می‌گوید: «درک می‌کنم چقدر برات ناراحت‌کننده‌ست که مدرسه‌ت آسیب دیده. می‌تونی همینو بهانه یه نوشته خوب کنی. یه نامه خطاب به دشمن بنویس و بهش بگو تو به خاطرات من و بچه‌های زیادی بمب زدی.» من قلبم فشرده بچه‌های میناب می‌شود و توی دلم می‌گویم کاش فقط خاطرات بود... صدام را صاف می‌کنم و همین‌جور که زهرا توی بغل محمدست بهش می‌گویم: «مامان جونم این غصه و ناراحتیتو تبدیل به خشم و نفرت از اسرائیل و آمریکا و هرکی ایرانو دوست نداره کن.» 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
🌾نمی‌دانم امروز چند شنبه‌ست. مثل همه روزهای این یک ماه. صبح می‌روم سراغ رخت‌خواب‌ها. ملافه پتو را باز می‌کنم و روبالشتی‌ها را در می‌آورم. ماشین را که روشن می‌کنم محمد از خرید برمی‌گردد. روغن نداشتیم و شوینده‌ها رو به اتمام بودند. خدا به کمرش رحم کند! روغن و بهداشتی‌جات این‌روزها کم از قیمت گوشت ندارند! ناهار نیمرو می‌خوریم و بعدش دو تا غذا بار می‌گذارم. یکیش همان خوراک نخودی‌ست که از زمستان یادش گرفتم و خیلی با ذائقه ما جورست. عکس‌ها و فیلم‌های پردیسان راه گلویمان را بسته. پیکر دوتا بچه‌ها را حوالی عصر تازه از زیر آوار کشیدند بیرون. امروز تهران را هم زیاد زد. شب تازه از خانه راه افتاده بودیم که خاله زنگ زد. گفت همین حالا انقدر کوبیده که شیشه‌ها هنور دارد می‌لرزد. گفت جنگنده‌ها مدام رفته و برگشته‌اند. پرچم بزرگمان روی دوش محمدست و پیاده می‌رویم. هوا باز سرد شده. درحدی که برای رقیه غیر از مقنعه‌ای که سرش‌ کرده کلاه هم آوردم. خودم هم دوتا لباس ضخیم روی هم پوشیدم. بولیز آبیه بابا و یک هودی. بولیز ریزبافت، مال بابا بوده که مامان تازه چند سال پیش ازش رونمایی کرد. آبی آسمانی‌ست. وقتی می‌پوشمش حسم چیزی آن‌طرف احساس امنیت است. یکی از همان شب‌هایی که تهدید زیادی روی سر مردم بود به محمد گفتم: «کاش اگه قراره شهید بشم این لباس تنم باشه.» جمعیت مثل روزهای دیگر زیاد و پرشور است. زیر پل فردوسی که رسیدیم یاد زیرنویس اینترنشنال افتادم. یکی از این بی‌وطن‌های آب‌دهن آویزان، گرای زیر پل فردوسی را داده بود که این‌جا شب‌ها بسیجی‌ها جمعند، بزنش! بی‌که خیالیم باشد چشم چرخاندم دنبال چای. غیر از معدودی ایستگاه صلواتی ثابت، ترکیب ایستگاه‌ها هر چند شب یک‌بار عوض می‌شود. امشب تازه چشمم به موکب‌های غیر ایرانی افتاد. یک موکب عراقی داشت غذا می‌داد. بچه‌ها گرسنه بودند. خودم هم. گرفتیم و وسط جمعیت خوردیم. برنج بود با خوراکی از بادمجان‌های حلقه شده خوشمزه و فلفل دلمه‌ای‌های قرمز که اول فکر کردیم گوجه‌اند. روی بعضی‌هاش بال مرغ هم بود. جلوی ایستگاه رادیو حماسه، پسرهای نوجوان سرود می‌خواندند و جمعیت پرچم می‌چرخاندند. ایستادیم به تماشا و من محو عکس بزرگ رهبر شهیدمان بودم که بین رقص و موج پرچم‌ها پیدا و پنهان می‌شد. ایستاده بودم به اشک ریختن و توی دلم قربان‌صدقه‌اش می‌رفتم. اصلا نمی‌خواهم به تاریخ نبودن جسمش فکر کنم. ساعت دوازده رد شده بود که رسیدیم خانه. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
پـــَــــرهـــــــــون🌖
@parhun
🌾ساعت هشت صبح بیدار شدم. دلم می‌خواست بروم حرم. تنها. نشد. کمی کار خانه کردم و بعد مشغول اعلام نتایج به هنرجوها شدم. چند ساعتی مشغول بودم. می‌خواستم برای ترم بهار مرخصی بگیرم اما دیدم بهترست توی این شرایط جاخالی ندهم. این ترم را سبک بر می‌دارم. فقط ده هنرجو. خدایا می‌شود ترم بهار با جشن پیروزی یکی شود؟! امروز درست یک ماه از نهم اسفند می‌گذرد. دوباره چند رشته توی سرم سر انداخته شده که هنوز نشده بشینم به بافتنشان. همیشه همین‌طورم. اگر اولی را شروع نکنم و دومی و سومی بیاید روش دیگر سر کلاف را گم می‌کنم و تا مدتی لالم. همسایه تماس می‌گیرد و برای روضه خانگی دعوتمان می‌کند. روضه‌های ماهانه‌شان را دوست دارم. مثل روضه‌های مادرجان است. فقط خودمانیم. شده که فقط من بودم و خود خانم همسایه. آقایی که روضه می‌خواند سیدی‌ست که خیلی مرا یاد سِد قوام معروف تهران می‌اندازد. سبک خواندنش هم سنتی و بازاری‌ست. سر جمع پنج دقیقه می‌خواند اما به دل می‌نشیند. از خانه حاج‌خانم که برمی‌گردم با مامان تلفنی حرف می‌زنم. شب با اسنپ می‌رویم تجمع. دیر از خانه راه افتادیم. ساعت از نه هم گذشته بود. همسرم گفت پرچم بزرگه را نبریم و این یعنی امشب از فیض ذکر «نوبت منه نوبت منه» محرومیم! نه و نیم میدان مفید بودیم. شلوغ بود. پشت یکی از ماشین‌ها راه افتادیم. دیگر سخنرانان و مداح‌های این منطقه که پشت و بالای وانت‌ها بلندگو دستشان است را شناخته‌ایم. روحانی که پشت سرش افتادیم خوب شعار می‌دهد. بعضی مداح و روحانی‌ها هنوز در دهه شصت و هفتادند. ولی این از آن‌ها نبود. بیست(شاید هم سی!) متری حضرت ابوالفضل را رد می‌کنیم که مداح جوانی می‌آید پشت بلندگو. خیلی عالی می‌خواند و شعارهایش جدید و جان‌دارست. سردار موسوی را زیاد یاد و دعا می‌کند اما نه فقط با «سیدمجید نقطه‌زن». خلاق است و شعرهاش جدید. طبیعی‌ست که حالا حتی یکیش را یادم نمی‌آید؟ «لبیک سید مجتبی» هم زیاد گرفت ازمان. دعای نادعلی را هم. تا زیر پل فردوسی باهاش همراهیم. اولین باری است که در این سی شب پشت ماشینی حرکت می‌کنیم و این مسافت را کامل باهاش همراهیم. زیر پل دوباره می‌رویم جلوی ایستگاه رادیو حماسه. اجراهای خوبی دارند. آقای حدود سی ساله‌ای که این شب‌ها زیاد دیدمش، کنار ماست. تنومند و ورزشکارست. تیشرت سفید آستین کوتاه می‌پوشد و پرچم خیلی بزرگی را می‌چرخاند. روبروی ایستگاه ایستاده و تنهاست. پرچمش خیلی بزرگ است و میله‌اش از بقیه بلندتر. رنگ قرمزش هم از پرچم‌های دیگری که کمی پایین‌ترش دارند موج می‌شوند روی هم، سرخ‌ترست. یک سرخی جان‌دار و تپنده. مثل خونی که در لحظه از قلب بزند بیرون. محمد توانست عکس خوبی از پرچمش بگیرد. محو اجرای مداحی انقلابی بودیم که دو مامور با لباس آمدند و پسر جوانی که دقیقا جلوی من ایستاده بود را بردند عقب جمعیت. مردی با لباس شخصی هم بهشان ملحق شد و با اشاره به جیب‌های جوان، چهارتایی به طرف دیگری رفتند. از ایستگاه کناری رادیو، چای زعفرانی گرفتیم. چای را که خوردیم لقمه هم آوردند و فقط بچه‌ها گرفتند. گرسنه بودند و املت بهشان چسبید. چشمم به سکوی رادیو بود که یک باره یکی از مجری‌ها بلند و لرزان گفت: «به‌به به‌به چه عزیزی مردم. مردم مهمان داریم!» چشم چرخاندم بین جمعیت تا چهره آشنا و معروفی ببینم. دیدم! حجم پرچم‌پیچی داشت تند و سبک روی دست‌های جمعیت جلو می‌رفت. دستم تیر کشید و سینه‌ام سوخت. صدای ناله جمعیت رفت بالا. تابوت که چرخید تازه طولش را دیدم که یک متر هم نمی‌شد. انگار خیلی‌ها مثل من همان‌وقت این را دیدند که ناله‌ها رفت بالاتر. کودک، شیرخوار بود! اهل سوریه و نفهمیدم دختر بود یا پسر. دست‌هام را به صورت گرفتم و زار زدم. از زیر پل که بیرون آمدیم باران می‌بارید. سنگین بودم. بغض توی گلوم بود. بغض کوچکی تابوت‌های این روزها. مثل آسمان که حالا هی می‌بارید و نمی‌بارید شده بودم. نشد بغضم به اندازه بترکد. وسط‌های راه برگشت، در موکب استغاثه، سخنران معلوم بود اواخر حرف‌هایش است. داشت مردم را آماده روضه می‌کرد. این شب‌ها البته ما کلا آماده‌ایم. روضه‌خوان‌ها نیاز به زمینه‌چینی خاصی ندارند. مردم خودشان پیش‌پیش روضه‌ها را می‌خوانند. نزدیک‌تر که شدیم صدا برایم آشنا آمد. رو کردم به محمد: «آقای میرزامحمدیه؟» سر کشیدم و خودم جلوی جمعیت دیدمش. ما رسیدیم کنارش. او رسید به روضه. ایستادیم. باران تند شد. چادرم را کشیدم روی صورتم و هم‌نوای آسمان شدم. رزق عجیبی داشتیم امشب. فکرش را هم نمی‌کردم روزی بی‌واسطه بنشینم پای روضه میرزا. تنها کسی‌ست در قم که صداش دلم را می‌سوزاند اما راهمان به مراسمش دورست. در راه برگشت حسابی خیس شدیم. اسنپ هم گیر نیامد و تا خانه پیاده رفتیم. باید به بچه‌ها شیر داغ بدهم خدا کند سرما نخورند. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
🌾باز با صدای انفجار از خواب پریدم. شب موقع خواب سر درد زیادی داشتم و مجبور شدم قرص بخورم. برای همین منگ بودم و فکر می‌کردم باید نصفه‌شب باشد. توی جا نشستم و به پنجره نگاه کردم. از روشنی هوا ترسیدم. توی صدم ثانیه خیال کردم انفجارست که بیرون را روشن کرده. ساعت گوشی را نگاه کردم. شش صبح بود! کانال‌های خبری چیزی ننوشته بودند اما در گروه دوستان همه درباره صداها حرف می‌زدند. آرام‌آرام خبرها آمد. چهار انفجار در محدوده خارج از شهر بود. ساعت هفت تا نه را باز خوابیدم. تهران و اصفهان را حسابی می‌کوبد. جواب‌های ما هم البته دل‌خنک‌کن است. قرارست ساعت دو و نیم برویم عیادت بیمار. این دفعه بچه‌ها را هم می‌بریم اما قرار می‌شود توی حیاط بمانند. اول همسرم می‌رود بالا. من و بچه‌ها توی حیاط بزرگ بیمارستانیم. رقیه می‌رود سراغ گل‌های خود رو. می‌داند گل‌های تزیینی را که کاشته‌اند نباید بچیند اما در کندن گل‌های خود رو هم افراط می‌کند و در چشم به‌هم زدنی با یک پُشته بزرگ گل و سبزه برمی‌گردد. می‌گوید: «تقدیم مامان جونم!» در چهل و پنج دقیقه‌ای که توی حیاطیم دو سه بار به رقیه تذکر می‌دهم اصلا طرف حوض بزرگ بیمارستان نرود. بالاخره محمد می‌آید پیش بچه‌ها و من می‌روم بالا. الهه خسته است و دو خواهرش هم آن‌جایند. مادرش از چند روز پیش که آمده بودیم ملاقات خیلی فرق کرده. آن‌روز خوب و سرحال بود. حالا اما وضعیت خوبی ندارد. یک ساعتی می‌مانم و بعد برمی‌گردم. دم رفتن به بیمار می‌گویم: «ایشالا دفعه بعدی میایم خونه پیشتون.» توی حیاط که می‌رسم همسرم و زهرا نشسته‌اند روی نیمکت و رقیه ته محوطه چمن است. خودش را پشت بوته‌های گل قایم کرده و معلوم ست اخم کرده. می‌پرسم چه شده که جواب صریح است و بی‌مقدمه! «افتاده توی حوض!» پدر و دختر وحشت من را که می‌بینند خبر را اصلاحیه می‌زنند؛ «نه فقط یه دستش رفته توی آب.» می‌روم طرفش که فریاد می‌زند زهرا نیاید. دستم که بهش می‌رسد می‌بینم یکی از آستین‌ها از شانه تا پایین خیس آب است و حتی کمی از شکمش. فوری می‌برمش زیر چادر و لباس زیری را در می‌آورم که شکم و پهلویش بیش از این خیس و یخ نماند. لباس رویی را تنش می‌کنم و روسری را سرش. به خانه که برمی‌گردیم معده‌درد دارم. اعصابم بهم ریخته. به بیمارستان که فکر می‌کنم بیشتر بهم می‌ریزم. وضعیت بیمارمان از یک طرف و ماجرای حوض هم از طرف دیگر. رقیه را رسما «انداختم» توی حمام همان‌طور که همه لباس‌هایمان را در ماشین! موهای رقیه را که خشک کردم مدتی دراز می‌کشم توی اتاق تاریک و گریه می‌کنم. حوالی ساعت نه خاله زنگ می‌زند. می‌گوید هفده هجده صدای خیلی نزدیک شنیده. صداش می‌لرزد. به دشمن لعنت می‌فرستم، شام بچه‌ها را می‌دهم و زود می‌خوابیم. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
🌾دنیا همیشه این‌جور بوده یا برای ما پیامی دارد؟ صبح که چشم باز کردم معده‌ام درد نمی‌کرد. یک‌باره اما باز همه فکر و خیال‌های دیشب ریخت توی سرم. صدای پیامک گوشی آمد. چشمم را بستم و گفتم تبلیغ‌ست. یک دقیقه بیشتر دوام نیاوردم. گوشی را برداشتم و دیدم مامان‌ست. نوشته بود شبی جهنمی داشته. گفته بود تا صبح با دود و صدای انفجار سر کرده و تازه می‌خواهد بخوابد. فورا زنگ زدم بهش. گفت از حوالی دو و سه شب مدام انفجارهای نزدیک داشتند. شیشه‌ها شکسته و دود توی خانه‌ست. می‌گفت صدای آمبولانس و آژیر آتش‌نشانی قطع نمی‌شود. گفت به خاله هم بگویم و باهاش تماس نگیریم که کمی بخوابد. قطع که می‌کنم دلم آشوب است. پنج دقیقه نمی‌گذرد که محمد از در می‌آید تو. بچه‌ها خوابند ولی بهم اشاره می‌کند بروم توی اتاق. در عین ناباوری تا تهش را خواندم. با اضطراب می‌روم توی اتاق. حدسم درست است و می‌گوید مادر الهه به رحمت خدا رفته. یاد آخرین جمله دیروز می‌افتم که دست گذاشتم روی شانه‌اش و گفتم «حاج‌خانم ایشالا دفعه بعدی میایم خونه پیشتون.» محمد لباس می‌پوشد و دم رفتن تاکید می‌کند فعلا فاطمه چیزی نفهمد. خوب شد دیروز بردیمش و مادربزرگش را دید. باید آماده مهمان‌های شهرستان بشوم که برای تسلیت می‌آیند. وسط کارها اخبار اصفهان را هم دنبال می‌کنم. محله نزدیک مادرم را با سنگرشکن زده. خاله هم تماس می‌گیرد. تهران را هم دیشب حسابی ترکانده. نمی‌توانم تصور کنم تهران حالا چجور شده. یعنی همه رد پاهای نوجوانی و جوانی‌ام حالا زیرورو شده؟ همه جاهایی که دوستشان می‌داشتم؟ همه محله‌هایی که تویش زندگی کردم؟ وسط بلوار کشاورز حالا دودی‌ست؟ پیاده‌روهای انقلاب زخمی‌ست؟ روی درخت‌های پارک نیاوران دوده بسته؟ سربالایی جماران و جمشیدیه مثل قبل‌ست؟ درخت‌های خرمالوی خانه‌های قدیمیش سوخته؟ پاستور از چهار طرف بسته‌ست؟ شیشه‌های گلفروشی زعیم ریخته؟ دیوار مغازه‌های چهارراه نبرد آمده پایین؟ برای یوسف‌آباد نفسی مانده؟ کوچه آبشار روبروی پارک ساعی خانه سالم دارد؟ پمپ‌بنزین پاسداران کنار مدرسه‌ام سرجاش هست؟ دوری همیشه عذاب را چند برابر می‌کند. شب الهه می‌آید و می‌روم پیشش. بغلش می‌کنم و زبان می‌گیریم. محمد هم پایین خبر را به فاطمه می‌دهد. گلابمان تمام شده بود و سر شب رفتم خریدم. شربت گلابی که برایشان درست کردم را به سه تایشان دادم. حتی نمی‌توانم تصور کنم دنیای بدون مادر را. حالا الهه اولین شبی‌ست که باید سرش را بگذارد روی بالش در حالی که دیگر مادری در دنیا ندارد. تلخ‌ترین اولینِ دنیا گمانم همین باشد. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun