🌾شب دیر میخوابم و صبح دیر بیدار میشوم. یکبار هشت بیدار شدم مرغها را از فریزر درآوردم و دوباره خوابیدم. ساعت ده و نیم که چشمم را باز میکنم هول کارها میافتد توی تنم. بدو بدو شروع کردم. حلوا را که درست میکردم مداحی آقای ستوده گوش دادم. ده روزی هست مدام همین را گوش میدهم؛ «داغت نمیشه باورم ای رهبرم»
ستوده را تازه شناختم. قبلا اسمش را از زبان دانشآموزهایم شنیدم. فقط دو سه تا از کارهایش را خیلی پسندیدم ولی همینها را زیاد گوش میدهم. آرد و روغن را تفت میدهم و زیر لب تندتند فاتحه و آیتالکرسی میخوانم. حلوا را نیت خیرات رهبر شهیدمان کردم و غذا را خیر اموات خصوصا مادر تازهدرگذشته. شام باقالیپلو با مرغست. شب قبل، موقع خواب داشتم با خودم فکر میکردم که خداراشکر شوید خشک خیلی تر و تمیز و معطری برای برنج دارم که یکهو انگار برق گرفتم! یادم افتاد این شوید را مادر الهه خشک کرده بود! دوماه پیش الهه آمد و یک پلاستیک پر شوید داد بهم. گفت شوید خوشعطر و رنگی بوده و مادرش خشک کرده. عجب دنیاییست. کی فکرش را میکند کسی چیزی را با دستهای خودش آماده کند که برای خیراتش استفاده میشود؟ فکر میکنم اموات گاهی مسیر را خودشان مدیریت میکنند. کل شوید را استفاده کردم و ازش قد یک مشت ماند.
حلوا را که ماسوره زدم خبرهای مذاکرات فردا پخش شده بود. جز دعا و طلب خیر و ماندن در خیابان چی ازمان برمیآید؟ شروع میکنم به استغفار و گردگیری خانه هم تمام میشود.
مهمانها که آمدند تا سفره شام بیندازیم همهچیز روی دور تند بود. خیلی خیلی تند. احساس میکردم دارم عقب میمانم. شام را که خوردیم اما آرامش برگشت. به لطف خدا و شهدایی که شریک سفرهمان بودند مهمانی خوبی شد.
پدر و مادر محمد هم بودند و شب ماندند پیشمان. زهرا از خبر خوابیدنشان طوری خوشحال شد که نزدیک بود ساعت دوی شب وسط حیاط جیغ بکشد!
ساعت چهار که سرم را گذاشتم روی بالش میخواستم یک دور تسبیح دیگر برای عزتمندی مذاکرات فردا بگویم اما بیهوش شدم.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#روزشمار_جنگ_رمضان
#چهل_و_دومین
🌾برای صبحانه هرچند دیر اما خرماتخممرغ دلخواهی درست کردم. با گردو و کنجد. محمد هم نان بربری میگیرد. از وقتی ساکن این خانه شدهایم بار اولست نان بربری میخوریم. صبحانههایی که پدرومادر محمد پیشمان هستند را خیلی دوست دارم. اخبار مذاکرات را لحظهای دنبال میکنیم. فعلا در پیشنشست هستند. آقای قالیباف عکسی در هواپیما گرفته و همراهانش را در پرواز ۱۶۸ میناب نشانمان داده. همراهانش چندتا از شهدای مینابند. کولهپشتی خونی بچهها که ماکت هم نیست و واقعیست را گذاشتند روی صندلیهای ردیف اول و عکسشان را. به برکت خون این بچههای مظلوم شهید امیدواریم. خدا کند عزتی که حالا بدست آوردیم را با چیزی کمتر معامله نکنیم. ما دست خودمان نیست که میترسیم. خاطره بد داریم!
اذان ظهر را تازه میشنویم که چشمهای زهرا باز نم برمیداند. پدربزرگ و مادربزرگ راهی بروجرد شدند. هر بار بغضهای زهرا دمدمای رفتن مهمانی را میبینم یاد بچگیهای خودم میافتم. چقدر اشک میریختم و بغض قورت میدادم.
از دیروز گلویم کمی سنگین بود حالا دیگر مطمئنم مریض شدم. مهمانها که میروند دلم میخواهد بخوابم. الهه و فاطمه را صدا میزنم تا ناهار بیایند پایین. بعد ناهار، ظرف میشویم و ماشین لباسشویی روشن میکنم. مذاکرات رسما آغاز شده. کاش بلد بودم باید چی بخوانم و کدام طرف فوت کنم! حالم ذرهذره بدتر میشود. بیجانم. تا نیفتادم خانه را مرتب میکنم و روی مبلها ملحفه میاندازم. میخواستم امشب بروم تجمع ولی مطمئنم تا ساعت نه دیگر کاملا تسلیم بیماری شدم. همین هم میشود. سعی میکنم زود بخوابم اما بچهها بیخواب شدند. میترسم بخوابم و بعد اخبار بدی در انتظار بیدار شدنم باشند. چند تا جدال دوجانبه توی سرم برپاست. جدال بیوطن و باوطنها، جدال خوشبین و بدبینها، جدال موگویی و علیز، جدال باقریسم و سعیدیسم و کلی جدال دیگر.
بیرون سرم هم جدال همیشگی زهرا و رقیه برپاست سر اینکه امشب کدامشان پیش مامان بخوابد! کاش به این تحفهای که دارند سرش دعوا میکنند و امشب نای تشر زدن هم ندارد رحم میکردند. خیلی طول کشید تا بخوابند و من هم.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#روزشمار_جنگ_رمضان
#چهل_و_سومین
🌾نماز صبح را به سختی خواندم. وقتی خواستم دوباره به رختخواب بروم انگار دستگاه مکش میکشیدم به سمت زمین. نزدیک بود با زانو فرود بیایم. هیچی نفهمیدم تا ساعت یازده. از دیر بیدار شدن بیزارم. احساس میکنم از همه دنیا عقب ماندم. از اینکه سر ظهر بخواهم بساط صبحانه بپا کنم هم فراریام. زیر بارش نمیروم چون نمیخواهم روال بقیه روزم بههم بخورد. صبحانه دیر یعنی ناهار دیر و شام دیر. فقط چای و خرما میآورم و اصلا به گلویم فکر نمیکنم. محمد میخواهد ببردم دکتر. میگویم باشد بعد از ظهر. بدندرد دارم و این از آبریزش بینی و سوزش گلو بدترست. گوشی مدام دست زهراست که فعالیتهای درسیاش را انجام بدهد. حوصله و جان روشن کردن لپتاپ را هم ندارم. برای همین از مذاکرات بیخبرم. محمد همان ظهر بیمقدمه میگوید: «مذاکرات شکست خورد!»
توضیح میدهد که امریکا کوتاه نیامده و بقول خودش «روداری» کرده، ایران هم خداحافظی!
خیالم راحت میشود. یادم میآید پیام رهبری به مناسبت چهلم رهبر شهیدمان را هنوز نخواندم. میروم سراغش. رهبر جاییش تلویحا گفتهاند سیاهتان را دربیاورید. چند روز پیش مارال گفت خواسته لباس مشکیاش را دربیاورد و نتوانسته. میپرسید این حالش طبیعیست؟ معلومست که طبیعی بود. من هم درنیاوردم. ما مگر آقای مظلوم مقتدرمان را تشییع کردیم که لباس سیاه دربیاوریم؟ مگر تدفین کردیم؟ مگر مجلس ختم رفتیم؟ مگر دور هم گریه کردیم؟
کی باشد که ماها آدم بشویم معلوم نیست. در جواب بهش میگویم این چیزها توصیهای نیست و ببیند دلش چطور رضاست. خداراشکر دوستان خوبی دارم که میشود پیششان حرف زد بدون برچسب.
برای عصر محمد قرار دارد. میگوید قبل برگشتنش تماس میگیرد که آماده باشم برویم درمانگاه. با ناهار امروز، چهار وعده است باقالیپلو به بچهها دادم! به هر ضربی بود بلند شدم تا برای شام چیز جدیدی درست کنم. وقتی محمد آمد و گفت برویم، گفتم مریضیام دکتر نمیخواهد. اصرار داشت برویم و لااقل تقویتی بزنم ولی رأیش را زدم. با خردهمرغهای مهمانی، مواد ساندویچ مرغ درست کردم و محمد هم نان باگت خرید. فردا قرارست با بچههای مبنا برویم منزل دختر شهید تنگسیری. اول اسم مینویسم ولی میترسم فردا بدندرد و بیجانیام بیشتر باشد. شب اسمم را حذف میکنم.
سگ زرد باز جنونش زده بالا و پارس میکند. تهدید میکند و چرت توئیت میزند. داخلیها قربانصدقه هیئت مذاکرهکننده مقتدر برگشته، میروند. یک ور سر من هم قربانشان میرود و ور دیگر میگوید: «چه مسخرهست که باید بگیم ممنون که به وظیفهتون عمل کردید!» ور سومی هم حالا هست که میگوید: «هاااا چی شد؟ مگه خاطره بد نداشتی؟ خب حالا باید شاکر باشی دیگه! چرا زورت میاد؟!»
در هر حال خدارا شکر میکنم که عزتمان را حفظ کرد.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#روزشمار_جنگ_رمضان
#چهل_و_چهارمین
🌾کلاسهای مدرسه از هشت صبح شروع میشود. خدا را شکر هر دو مدرسه بستر آنلاین خریدهاند و دست به دامن شاد و ایتا نیستیم. بعد بیشتر از یکماه دور هم جمعیم و میشود بهعنوان کلاس نصفه و نیمه قبولش کرد. کلاسها ساعت یک تمام میشود و میروم سراغ ناهار. بدندرد و بیرمقی دیروز را ندارم. ساعت پنج با بچههای مبنا قرار بود برویم منزل دختر شهید تنگسیری. خیلی دلم میخواست بروم اما دیروز که حالم بد بود گفتم حتما امروز بدتر میشوم. برای همین خبر دادم نمیروم. بعد ناهار محمد بیمقدمه گفت: «امروزو بریا حتما. من بچهها رو نگه میدارم» اولش میگویم نه ولی اصرار میکند. پیام میدهم که ببینم ظرفیت دارند یا نه. جور میشود که بروم. این دریاییها را یکجور دیگر دوست دارم. از وقتی نادرخان، میرمهنا را بهم شناسانده همه دریاییهای غیرتی را میرمهنا میبینم. «بر جادههای آبی سرخ» را نادر ابراهیمی بزرگ نوشته. از میرمــَــهنای دُغابی و اشغالگرانی که جنوب وطن را زیر پوتین گرفته بودند نوشته. وارد خانه کوچکشان که شدم چشمم به هر چیزی میافتاد تخیل میکردم. از خودم میپرسم دیوارهای این خانه چند تا مهمانی پدر و دختری به خودش دیده؟
اشک، لبالب چشمهام آمده و بهانه سرریز شدن آنجا زیاد بود. هنوز عکسی از بابا به دیوار خانه نبود. وقت نکرده دخترش هنوز که به عکسهای امام شهید و حاج قاسم، حالا عکس بابا را هم اضافه کند. توی سرم به عکس سردار تنگسیری فکر میکنم. به نظرم خیلی بابا بوده. از آن باباهای مهربان دختردوست. خوش به حال دخترش. فضای خانه انرژی و گرمای زیادی دارد. قرارست بعد چهلم باز بیاییم. آخر دیدار، همسر یکی از خانمها مداحی میکند. شب شهادت امام صادقست و مداح میخواهد شروع کند که داماد شهید میگوید: «حاجی روضه حضرت زهرا خیلی دوست داشت.»
مداحمان روضه مادر میخواند و من شک ندارم که شهید همانجا بین دامادش و مداح دوزانو نشسته روی فرش لاکی و دست گرفته روی پیشانی.
برمیگردم خانه و رقیه باهام قهر میکند که نبردمش دوچرخهسواری. قولی نداده بودم ولی با خودش بریده و دوخته بود. عوضش قول فردا را دادم. فردا روز شهادتست و تعطیلی رسمی. یک روضه هم دعوتم که فعلا قرار نیست بروم. شب متن کوتاهی از دیدار، برای کانال نوشتم. سیل پیامها به خصوصیام آمد که مشتاق دیدار با دخترخانم شهید بودند. چقدر مردم با محبتی داریم.
چقدر ما به این عنوان «دختر شهید» حساسیم.
گمانم قضیه از سال ۶۱ هجری آب میخورد!
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#روزشمار_جنگ_رمضان
#چهل_و_پنجمین
🌾چشمم را که باز میکنم غم خودش را میاندازد روی قلبم. یاد کلیپی که دیشب دیدم میافتم. جلوی خیابان کشوردوست را بلوکهای سیمانی بزرگ گذاشته و بستهاند. روی زمین جلویش یک قطعه از زیراندازهای آبی بیت انداختهاند. بالاتر از حسرت چی داریم که بشود روی احساسم بعد آن سحر، اسم بگذارم؟ حسرت یک بار دیگر دوزانو نشستن روی آن آبیسفیدی که امضای رهبر مسلمین جهان بود دارد قلبم را آب میکند. حالا حتی حسرت میخورم به صاحب دستهایی که توی فیلم دارد کنج خیابان، غریبانه دست میکشد روی آن تاروپودهای برجسته. حسرت میخورم به همه آنهایی که پشت آن بلوک سیمانی بزرگ، اشک یتیمی میریزند. یاد این شعر مولانا میافتم:
«هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی»
با چشمهایی که اشک تارشان کرده فیلم را فرستادم برای محمد و زیرش نوشتم: «توروخدا منو ببر اینجا»
جواب داد: «کی دلشو داره بره؟؟؟»
باز خواهش میکنم. جوابی نمیدهد. وقتی میآید خانه باز بهش میگویم و او «نه» محکمی تحویلم میدهد.
بعد صبحانه رقیه را میبرم پارک تا دوچرخهسواری کند. بعدش هم با زهرا میرویم. زهرا را که میبرم رقیه هم میآید و پرچم بزرگ ایران را هم با خودش میآورد. توی پارک کوچک محلی میدود و پرچمبازی میکند. نگاهش میکنم و قند توی دلم آب میشود. حالم عجیبست. هم ذوق میکنم و هم گریه. ما امتی هستیم که حالا کودکانمان روزهای زیادیست همبازی جدید پیدا کردند. پرچم میگیرند دستشان و میدوند. پرچم را تکان میدهند و رجز میخوانند، شعر میخوانند. مدام کارهای جدید با پرچم یاد میگیرند و میگویند: «مامان ببین. بابا ببین.»
وقتی برمیگردیم سیبزمینیها پخته. ناهار دوپیازه داریم. بعد ناهار قرار میشود بچهها بمانند خانه و بروم روضه. میروم و آنجا در تزیین شلهزرد کمک میکنم. سخنران جوان، حرفهای خوبی میزند اما روضهاش خیلی تکانم نمیدهد. با برادر همسرم و خانوادهاش برمیگردیم. توی راه هم زنگ میزنم به بچهها که آماده بشوند تا بریم تجمع. به خانه که رسیدیم فوری لباس عوض کردم و راهی شدیم. هشت نفری نشستیم توی ماشین! دوتایمان البته بچههای کوچکند. پرچم حزبالله را محمد از پنجره جلو بیرون گرفته و پرچم سهرنگ ایرانجان را من از پنجره عقب. لبههای پرچم حزبالله ریشریش شده. از ماشین که پیاده شدیم دور میدان مفید در حاشیه پارک، هفت هشت خانم میز گذاشته بودند و با چرخ خیاطی دور پرچمها را میدوختند. تجمعات این شبها خیلی شبیه پیادهروی اربعین شده. هر کس هر کاری که به نظرش در این راه باری از دوش مردم برمیدارد، انجام میدهد. چند شب پیش دیدم یکی از ایستگاهها کار جدیدی کرده. به مردم کمک میکند که بتوانند راه موثر بودنشان در این شبها را پیدا کنند. برای هرکس بسته به استعداد و امکانات و علایقش پیشنهادهایی دارند.
بچهها از اینکه با همند و عموهایشان همراهشانند بینهایت خوشحالند. هم بچههای من و هم پسرعموشان حسین که کوچکترین عضو خانواده همسرم است. همان اول راه هم، خدا مراد شکمشان را به احسن وجه میرساند. یکی از ایستگاهها ماکارانی میدهد. میگیریم و فکر نمیکنم بچهها در این لحظه چیز دیگری از دنیا بخواهند! برعکس شبهای دیگر که بیشتر دانشآموزان تیزهوشانم را میبینم امشب شب بچههای مدرسه هدی بود. ده تایی ازشان دیدم و خدا میداند که با دیدنشان چقدر دلم شاد میشود.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#روزشمار_جنگ_رمضان
#چهل_و_ششمین
🍃سلام و بامدادبخیر
نوشتن روزنگارههای جنگ رمضان را همچنان ادامه دادهام اما دیگر اینجا منتشر نمیکنم.
هدف، ترغیب دوستان دیگر بود و حالا دیگر بهترست پرهون را شلوغ و چشمان مهربان شما را خسته نکنم.
🍃ممنون محبت تکتک شما هستم.
25.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کشوردوستترین آقای دنیا!
غم این خیابان، ما را میکـشـد.
@parhun
🌾یک حرکتی، حالتی توی صورتم دارم که خاله معتقدست عین پدرم انجام میدهم. حالتی که ارادی نیست و خودم هنوز هم ندیدمش. مثلا دارم تندتند درباره چیزی حرف میزنم، یکباره چشمهای درشت خاله اول برق میزند و بعد نم برمیدارد. اینجاست که میفهمم دوباره آن حالت را توی صورتم پیدا کرده. میگوید مدل دهان و فکت را ثانیهای طوری میکنی که بابات هم میکرد. چند بار خواستم شبیهسازیاش کنم؛ هی ایستادم جلوی آینه و فک و دهنم را کج و کوله کردم و به خاله گفتم: «خاله اینطوری؟» ، «ببین اینطوری؟» و هر بار او گفت: «نه. نه.»
خاله خیلی پدرم را دوست داشته. میفهمم چه حالی دارد وقتی نشانی کوچک حتی برای ثانیهای او را میگذارد روبروی کسی که برایش مهم بوده. همه ما چنین تجربههایی داریم.
بچهای، یادگاری، عزیزی که چهره یا رفتاری ازش ما را به یاد غایبی بیندازد. مثلا پسرخالهام وقتی ابروهاش را بالا میدهد و چین میفتد به پیشانیش، انگار داییرضا نشسته روبرویم.
یا مامان وقتی با چشمهای شیشهایاش خیره میشود بهم، انگار مادرجان دارد با چشمهاش میخندد.
این وقتها دوست داری آن لحظه زمان بایستد. بایستد و تو سر صبر، با دل خوش، با دقت و ظرافت توی سرت ثبتش کنی.
در سیونه ثانیه فیلمی که امروز دیدم لحظهای بود که باز آن حفره خالی میان سینهام را یادم انداخت. یادم افتاد دیگر قلبی در کار نیست. راستی ما بیقلبها چطور هنوز چشممان سرریز میکند؟ دستمان درد میشود و به سینه میکوبد؟ پایمان سست میشود و میافتیم به پای بنر بزرگ توی خیابان که دارد حبیبمان را نشانمان میدهد؟
امروز ثانیهای از آن فیلم، کسی که برایم خیلی خیلی خیلی مهمست مرا یاد کسی انداخت که خیلی خیلی خیلی دوستش داشتم. با همه قلبم. با قلبی که فکر میکردم او کند و با خود برد.
امروز اما فهمیدم ما هنوز قلب داریم. قلبی که حالا به شوق ثانیهای وصل، همه حرکات و سکنات رهبر جدیدش را میکشد توی خودش.
خوب یا بد، بخواهیم یا نه، نیمی از ما،
در شما دنبال کسی میگردد
آقای سید مجتبی.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#نیمی_از_ما
پـــَــــرهـــــــــون🌖
🌾صاحب این خطهای توی هم، مردی پنجاهوچند ساله بود؛ آقای صاد که لوازم خانگی میفروخت. آن روز صبح نشسته بودم توی ماشین تا محمد بیاید. رفته بود جایی که آقای صاد و خانوادهاش هم آنجا بودند. خودش، همسر و دختر و پسرش.
دعوا داشتیم. دعوای مالی. آنها یکطرف دعوا بودند و ما طرف دیگر. محمد گفت بمانم توی ماشین و با برادرش رفت توی معرکه.
بعد نیم ساعت برگشتند. توی ماشین که نشست سرخ بود. روی صندلی شاگرد نشست و من درست پشت سرش بودم. دو برادر تکجمله تکجمله از چیزهایی که در آن نیم ساعت دیده و شنیده بودند میگفتند. محمد کمتر. از وقاحت دختر بیست ساله آقای صاد گفتند. از اینکه چطور حتی به پدرش توهین کرده. از انگشت اشارهای که بابت دو قران مال دنیا گرفته جلوی صورت باباش و بهش گفته پوستت را میکنم! جلوی شش نفر آدم غریبه...
از آقای صاد که سرش را گرفته پایین.
صدای محمد میلرزید. گفت: «چطور ممکنه یه دختر نه بخاطر یک میلیارد، اصلا بابت کل این شهر، پدرشو جلوی غریبهها اونطور کوچیک کنه؟!»
و یکباره ساکت شد. ثانیههایی. دیدم دستش را گرفت به گوشه چشمها و همان دو سه جمله کوتاه هم قطع شد. نیمرخش را از پشت سر میدیدم و تمامرخ را از آینه ماشین. دستش را که برداشت اشک راه گرفت و از گونه پایین آمد. دست راستم را گذاشتم روی شانهاش و چشمهای خودم هم سرریز کرد.
دلم برای پدرها سوخت. دلم برای پدری که باهاش دعوا داشتیم و ازش شاکی بودم سوخت. دلم برای پدرهایی که اثر انگشتشان از بس ازش کار کشیدند مخدوش شده سوخت. ما رفته بودیم سراغ حریف اما تیم حریف برای باختش بس بود.
خدا نکند پدری به اهل خانهاش ببازد.
خدا نکند پدری توی خانهاش گلبهخودی داشته باشد.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#پدرها