eitaa logo
پـــَــــرهـــــــــون🌖
457 دنبال‌کننده
57 عکس
25 ویدیو
0 فایل
🌙پَرهون یعنی خرمنِ ماه و شما تصویر این پدیده نجومی را دارید همین بالا 👆 می‌بینید! آن‌قدری که نیازست مرا لابلای کلماتم خواهید شناخت.🌙 منِ مَجازی: @sabarok
مشاهده در ایتا
دانلود
🌾چشمم را که باز می‌کنم غم خودش را می‌اندازد روی قلبم. یاد کلیپی که دیشب دیدم می‌افتم. جلوی خیابان کشوردوست را بلوک‌های سیمانی بزرگ گذاشته و بسته‌اند. روی زمین جلویش یک قطعه از زیراندازهای آبی بیت انداخته‌اند. بالاتر از حسرت چی داریم که بشود روی احساسم بعد آن سحر، اسم بگذارم؟ حسرت یک بار دیگر دوزانو نشستن روی آن آبی‌سفیدی که امضای رهبر مسلمین جهان بود دارد قلبم را آب می‌کند. حالا حتی حسرت می‌خورم به صاحب دست‌هایی که توی فیلم دارد کنج خیابان، غریبانه دست می‌کشد روی آن تاروپودهای برجسته. حسرت می‌خورم به همه آن‌هایی که پشت آن بلوک سیمانی بزرگ، اشک یتیمی می‌ریزند. یاد این شعر مولانا می‌افتم: «هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی» با چشم‌هایی که اشک تارشان کرده فیلم را فرستادم برای محمد و زیرش نوشتم: «توروخدا منو ببر این‌جا» جواب داد: «کی دلشو داره بره؟؟؟» باز خواهش می‌کنم. جوابی نمی‌دهد. وقتی می‌آید خانه باز بهش می‌گویم و او «نه» محکمی تحویلم می‌دهد. بعد صبحانه رقیه را می‌برم پارک تا دوچرخه‌سواری کند. بعدش هم با زهرا می‌رویم. زهرا را که می‌برم رقیه هم می‌آید و پرچم بزرگ ایران را هم با خودش می‌آورد. توی پارک کوچک محلی می‌دود و پرچم‌بازی می‌کند. نگاهش می‌کنم و قند توی دلم آب می‌شود. حالم عجیب‌ست. هم ذوق می‌کنم و هم گریه. ما امتی هستیم که حالا کودکانمان روزهای زیادی‌ست هم‌بازی جدید پیدا کردند. پرچم می‌گیرند دستشان و می‌دوند. پرچم را تکان می‌دهند و رجز می‌خوانند، شعر می‌خوانند. مدام کارهای جدید با پرچم یاد می‌گیرند و می‌گویند: «مامان ببین. بابا ببین.» وقتی برمی‌گردیم سیب‌زمینی‌ها پخته. ناهار دوپیازه داریم. بعد ناهار قرار می‌شود بچه‌ها بمانند خانه و بروم روضه. می‌روم و آن‌جا در تزیین شله‌زرد کمک می‌کنم. سخنران جوان، حرف‌های خوبی می‌زند اما روضه‌اش خیلی تکانم نمی‌دهد. با برادر همسرم و خانواده‌اش برمی‌گردیم. توی راه هم زنگ می‌زنم به بچه‌ها که آماده بشوند تا بریم تجمع. به خانه که رسیدیم فوری لباس عوض کردم و راهی شدیم. هشت نفری نشستیم توی ماشین! دوتایمان البته بچه‌های کوچکند. پرچم حزب‌الله را محمد از پنجره جلو بیرون گرفته و پرچم سه‌رنگ ایران‌جان را من از پنجره عقب. لبه‌های پرچم حزب‌الله ریش‌ریش شده. از ماشین که پیاده شدیم دور میدان مفید در حاشیه پارک، هفت هشت خانم میز گذاشته بودند و با چرخ خیاطی دور پرچم‌ها را می‌دوختند. تجمعات این شب‌ها خیلی شبیه پیاده‌روی اربعین شده. هر کس هر کاری که به نظرش در این راه باری از دوش مردم برمی‌دارد، انجام می‌دهد. چند شب پیش دیدم یکی از ایستگاه‌ها کار جدیدی کرده. به مردم کمک می‌کند که بتوانند راه موثر بودنشان در این شب‌ها را پیدا کنند. برای هرکس بسته به استعداد و امکانات و علایقش پیشنهادهایی دارند. بچه‌ها از این‌که با همند و عموهایشان همراهشانند بی‌نهایت خوشحالند. هم بچه‌های من و هم پسرعموشان حسین که کوچکترین عضو خانواده همسرم است. همان اول راه هم، خدا مراد شکمشان را به احسن وجه می‌رساند. یکی از ایستگاه‌ها ماکارانی می‌دهد. می‌گیریم و فکر نمی‌کنم بچه‌ها در این لحظه چیز دیگری از دنیا بخواهند! برعکس شب‌های دیگر که بیشتر دانش‌آموزان تیزهوشانم را می‌بینم امشب شب بچه‌های مدرسه هدی بود. ده تایی ازشان دیدم و خدا می‌داند که با دیدنشان چقدر دلم شاد می‌شود. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
🍃سلام و بامدادبخیر نوشتن روزنگاره‌های جنگ رمضان را همچنان ادامه داده‌ام اما دیگر این‌جا منتشر نمی‌کنم. هدف، ترغیب دوستان دیگر بود و حالا دیگر بهترست پرهون را شلوغ و چشمان مهربان شما را خسته نکنم. 🍃ممنون محبت تک‌تک شما هستم.
25.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کشوردوست‌ترین آقای دنیا! غم این خیابان، ما را می‌کـشـد. @parhun
🌾یک حرکتی، حالتی توی صورتم دارم که خاله معتقدست عین پدرم انجام می‌دهم. حالتی که ارادی نیست و خودم هنوز هم ندیدمش. مثلا دارم تندتند درباره چیزی حرف می‌زنم، یک‌باره چشم‌های درشت خاله اول برق می‌زند و بعد نم برمی‌دارد. این‌جاست که می‌فهمم دوباره آن حالت را توی صورتم پیدا کرده. می‌گوید مدل دهان و فکت را ثانیه‌ای طوری می‌کنی که بابات هم می‌کرد. چند بار خواستم شبیه‌سازی‌اش کنم؛ هی ایستادم جلوی آینه و فک و دهنم را کج و کوله کردم و به خاله گفتم: «خاله این‌طوری؟» ، «ببین این‌طوری؟» و هر بار او گفت: «نه. نه.» خاله خیلی پدرم را دوست داشته. می‌فهمم چه حالی دارد وقتی نشانی کوچک حتی برای ثانیه‌ای او را می‌گذارد روبروی کسی که برایش مهم بوده. همه ما چنین تجربه‌هایی داریم. بچه‌ای، یادگاری، عزیزی که چهره یا رفتاری ازش ما را به یاد غایبی بیندازد. مثلا پسرخاله‌ام وقتی ابروهاش را بالا می‌دهد و چین میفتد به پیشانی‌ش، انگار دایی‌رضا نشسته روبرویم. یا مامان وقتی با چشم‌های شیشه‌ای‌اش خیره می‌شود بهم، انگار مادرجان دارد با چشم‌هاش می‌خندد. این وقت‌ها دوست داری آن لحظه زمان بایستد. بایستد و تو سر صبر، با دل خوش، با دقت و ظرافت توی سرت ثبتش کنی. در سی‌و‌نه ثانیه‌ فیلمی که امروز دیدم لحظه‌ای بود که باز آن حفره خالی میان سینه‌ام را یادم انداخت. یادم افتاد دیگر قلبی در کار نیست. راستی ما بی‌قلب‌ها چطور هنوز چشممان سرریز می‌کند؟ دستمان درد می‌شود و به سینه می‌کوبد؟ پایمان سست می‌شود و می‌افتیم به پای بنر بزرگ توی خیابان که دارد حبیبمان را نشانمان می‌دهد؟ امروز ثانیه‌ای از آن فیلم، کسی که برایم خیلی خیلی خیلی مهم‌ست مرا یاد کسی انداخت که خیلی خیلی خیلی دوستش داشتم. با همه قلبم. با قلبی که فکر می‌کردم او کند و با خود برد. امروز اما فهمیدم ما هنوز قلب داریم. قلبی که حالا به شوق ثانیه‌ای وصل، همه حرکات و سکنات رهبر جدیدش را می‌کشد توی خودش. خوب یا بد، بخواهیم یا نه، نیمی از ما، در شما دنبال کسی می‌گردد آقای سید مجتبی. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
پـــَــــرهـــــــــون🌖
🌾صاحب این خط‌های توی هم، مردی پنجاه‌وچند ساله‌ بود؛ آقای صاد که لوازم خانگی می‌فروخت. آن روز صبح نشسته بودم توی ماشین تا محمد بیاید. رفته بود جایی که آقای صاد و خانواده‌اش هم آن‌جا بودند. خودش، همسر و دختر و پسرش. دعوا داشتیم. دعوای مالی. آن‌ها یک‌طرف دعوا بودند و ما طرف دیگر. محمد گفت بمانم توی ماشین و با برادرش رفت توی معرکه. بعد نیم ساعت برگشتند. توی ماشین که نشست سرخ بود. روی صندلی شاگرد نشست و من درست پشت سرش بودم. دو برادر تک‌جمله تک‌جمله از چیزهایی که در آن نیم ساعت دیده و شنیده بودند می‌گفتند. محمد کمتر. از وقاحت دختر بیست ساله آقای صاد گفتند. از این‌که چطور حتی به پدرش توهین کرده. از انگشت اشاره‌ای که بابت دو قران مال دنیا گرفته جلوی صورت باباش و بهش گفته پوستت را می‌کنم! جلوی شش نفر آدم غریبه... از آقای صاد که سرش را گرفته پایین. صدای محمد می‌لرزید. گفت: «چطور ممکنه یه دختر نه بخاطر یک میلیارد، اصلا بابت کل این شهر، پدرشو جلوی غریبه‌ها اون‌طور کوچیک کنه؟!» و یک‌باره ساکت شد. ثانیه‌هایی. دیدم دستش را گرفت به گوشه چشم‌ها و همان دو سه جمله کوتاه هم قطع شد. نیم‌رخش را از پشت سر می‌دیدم و تمام‌رخ را از آینه ماشین. دستش را که برداشت اشک راه گرفت و از گونه پایین آمد. دست راستم را گذاشتم روی شانه‌اش و چشم‌های خودم هم سرریز کرد. دلم برای پدرها سوخت. دلم برای پدری که باهاش دعوا داشتیم و ازش شاکی بودم سوخت. دلم برای پدرهایی که اثر انگشتشان از بس ازش کار کشیدند مخدوش شده سوخت. ما رفته بودیم سراغ حریف اما تیم حریف برای باختش بس بود. خدا نکند پدری به اهل خانه‌اش ببازد. خدا نکند پدری توی خانه‌اش گل‌به‌خودی داشته باشد. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun