eitaa logo
پـــَــــرهـــــــــون🌖
457 دنبال‌کننده
57 عکس
25 ویدیو
0 فایل
🌙پَرهون یعنی خرمنِ ماه و شما تصویر این پدیده نجومی را دارید همین بالا 👆 می‌بینید! آن‌قدری که نیازست مرا لابلای کلماتم خواهید شناخت.🌙 منِ مَجازی: @sabarok
مشاهده در ایتا
دانلود
پـــَــــرهـــــــــون🌖
🌾صاحب این خط‌های توی هم، مردی پنجاه‌وچند ساله‌ بود؛ آقای صاد که لوازم خانگی می‌فروخت. آن روز صبح نشسته بودم توی ماشین تا محمد بیاید. رفته بود جایی که آقای صاد و خانواده‌اش هم آن‌جا بودند. خودش، همسر و دختر و پسرش. دعوا داشتیم. دعوای مالی. آن‌ها یک‌طرف دعوا بودند و ما طرف دیگر. محمد گفت بمانم توی ماشین و با برادرش رفت توی معرکه. بعد نیم ساعت برگشتند. توی ماشین که نشست سرخ بود. روی صندلی شاگرد نشست و من درست پشت سرش بودم. دو برادر تک‌جمله تک‌جمله از چیزهایی که در آن نیم ساعت دیده و شنیده بودند می‌گفتند. محمد کمتر. از وقاحت دختر بیست ساله آقای صاد گفتند. از این‌که چطور حتی به پدرش توهین کرده. از انگشت اشاره‌ای که بابت دو قران مال دنیا گرفته جلوی صورت باباش و بهش گفته پوستت را می‌کنم! جلوی شش نفر آدم غریبه... از آقای صاد که سرش را گرفته پایین. صدای محمد می‌لرزید. گفت: «چطور ممکنه یه دختر نه بخاطر یک میلیارد، اصلا بابت کل این شهر، پدرشو جلوی غریبه‌ها اون‌طور کوچیک کنه؟!» و یک‌باره ساکت شد. ثانیه‌هایی. دیدم دستش را گرفت به گوشه چشم‌ها و همان دو سه جمله کوتاه هم قطع شد. نیم‌رخش را از پشت سر می‌دیدم و تمام‌رخ را از آینه ماشین. دستش را که برداشت اشک راه گرفت و از گونه پایین آمد. دست راستم را گذاشتم روی شانه‌اش و چشم‌های خودم هم سرریز کرد. دلم برای پدرها سوخت. دلم برای پدری که باهاش دعوا داشتیم و ازش شاکی بودم سوخت. دلم برای پدرهایی که اثر انگشتشان از بس ازش کار کشیدند مخدوش شده سوخت. ما رفته بودیم سراغ حریف اما تیم حریف برای باختش بس بود. خدا نکند پدری به اهل خانه‌اش ببازد. خدا نکند پدری توی خانه‌اش گل‌به‌خودی داشته باشد. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun