eitaa logo
پـــَــــرهـــــــــون🌖
440 دنبال‌کننده
66 عکس
30 ویدیو
0 فایل
🌙پَرهون یعنی خرمنِ ماه و شما تصویر این پدیده نجومی را دارید همین بالا 👆 می‌بینید! آن‌قدری که نیازست مرا لابلای کلماتم خواهید شناخت.🌙 منِ مَجازی: @sabarok
مشاهده در ایتا
دانلود
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌾بعد یک‌هفته امروز تلوزیونمان از صبح خاموش‌ست. نه توی «بله» وضعیت کسی را نگاه می‌کنم، نه عکس و فیلم‌ها را باز می‌کنم. طاقت ندارم و نمی‌خواهم چیزی از دارالذکر را ببینم. حتی پیکر به ظاهر بی‌جانت روی زمین، قوت ما بود. روانشناس‌ها می‌گویند آدم سوگوار باید خیلی عینی و فیزیکی با نبود عزیزش مواجه بشود. ما چهار ماه تو را نداشتیم و یک هفته پیکرت را بین جسم‌های بی‌جانمان چرخاندیم. بس نیست؟ پس چرا این مواجهه کاری برایم نمی‌کند؟ می‌ترسم. من خیلی می‌ترسم بابا جان. @parhun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌾زهرا که کلاس اولی شد کرونا بود. ما هم از آن رعایت‌بکن‌های قرنطینه‌ای. فقط برای کارهای درمانی از خانه بیرون می‌رفتیم. همه آن دو سال هر خریدی داشتم غیرحضوری انجام می‌دادم. مشتری ثابت دیجی‌کالا و باسلام و هایپرچی و صفحه‌های مختلف اینستاگرام بودم. توی سابقه خریدهام از سنگ‌پای سورمه‌ای و پیشبند آشپزخانه هست تا کتاب و موبایل و لباس و تشک! برای هر خرید مدت‌ها وقت می‌گذاشتم تا خطا به حداقل برسد. تجربه بیشتر خریدها هم موفق بود. از خرداد شروع کردم به گشتن برای کوله کلاس اول. ظاهر و قیمتش که پسند می‌شد می‌رفتم سراغ گرم‌ها. وزن کوله برام مهم بود که شانه‌های دخترک هفت ساله‌ام اذیت نشود و ستون فقراتش آسیب نبیند. روزی که بسته پستی رسید را خوب یادم هست. تیر ماه بود. زهرا تا شب با کوله‌اش توی خانه جولان داد. ذوق من از او بیشتر بود. به توان دو بود اصلا. هم ذوق کوله و مدرسه رفتن بچه‌ام را داشتم، هم از برق چشم‌های دخترک دلم غنج می‌رفت. امسال رقیه می‌رود کلاس اول. روزی که برای ثبت‌نام رفتیم مدرسه پله‌ها را دوتا یکی می‌کرد و توی پیاده‌روهای خیابان شلنگ‌تخته می‌انداخت. من هم ذوق‌زده بودم اما چراغی گوشه‌ وجودم خاموش و روشن می‌شد. نمی‌دانستم چه مرگیم شده. کارهای ثبت‌نام که تمام شد بردم کلاس‌ها را نشانش دادم. با تردید نشست پشت نیمکت‌ها. نیمکت‌ها خاک‌گرفته بود. چیزی در قلبم جابجا شد. گفتم بخندد که عکس بگیرم. توی قاب گوشی که دیدمش با مقنعه سفید و روپوش مدرسه تصورش کردم که در سرم صداهایی بلند شد. صدای جیغ دختربچه‌ها. دانه عرق تیغه کتفم را شست. لب‌های رقیه داشت می‌لرزید. لبخندش کج و کوله شد. «اه مامان بگیر دیگه.» انگشتم نمی‌رفت روی دایره گرفتن عکس. یک‌باره سرخی نامنظمی راه گرفت روی مقنعه سفید بچه‌ام و هی بزرگ‌تر شد. هوای کلاس گرم و خفه بود. می‌خواستم خیال را پس بزنم ولی چنگ انداخته بود بیخ گلوم. صدای مهیبی از آسمان نزدیک‌تر می‌شد. من روی دیوارهای کلاس بجای ریسه‌های رنگی و گل‌ و ستاره‌های مقوایی چیزهای دیگر می‌دیدم. همه‌‌جا خاکستری بود. خاکستری و سرخ. از مدرسه که بیرون آمدیم تا دو روز آدم نبودم. دلم قم نبود. رفته بود کیلومترها دورتر. هزارو دویست و بیست و پنج کیلومتر آن‌طرف‌تر، به سمت جنوب. جایی حوالی تنگه هرمز. جایی که لیموهاش از صبح نه اسفند تا ابد، دیگر تلخ‌ست. تلخ تلخ. رقیه حالا یک ماه بیشترست که مدام سراغ کوله‌اش را می‌گیرد. از جلوی هر کیف‌فروشی که رد می‌شویم می‌چسبد به شیشه ویترین و هی با انگشت کوچکش کیفی را نشان می‌دهد و بعد با دقت، رد چشم‌هام را می‌گیرد ببیند رسیده به کوله مدنظرش یا نه. و من هر بار بهانه‌ای دارم؛ «الان پول ندارم. دستمون پره حالا. خیلی قشنگ نیست. بابا هم باید باشه.» امسال سخت‌ترین کار دنیا برایم خرید کوله است. خدا کند لااقل دست از کوله صورتی بکشد. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun