eitaa logo
پرتو اشراق
852 دنبال‌کننده
26.9هزار عکس
15.5هزار ویدیو
63 فایل
🔮 کانال جامع با مطالب متنوع 🏮شاید جواب سئوال شما اینجا باشد! 📮ارتباط با مدیر: @omidsafaei 📲 کپی برداری مطالب جهت نشر معارف اهل بیت(ع) موجب خوشحالی است! 🔰 کانال سروش پلاس: 🆔 sapp.ir/partoweshraq
مشاهده در ایتا
دانلود
🕥💠📢💠 ؛ رسـانـہ شیعـہ 🎧 | 💚 عاشق خدا ✨داستان ابوضم ضم از زبان پیامبر (ص) 🎙حجت الاسلام 🌐 @partoweshraq
4_5823251715163423748.mp3
5.58M
🕥💠📢💠 ؛ رسـانـہ شیعـہ 🎧 | 💚 عاشق خدا ✨داستان ابوضم ضم از زبان پیامبر (ص) 🎙حجت الاسلام 🌐 @partoweshraq
🕑 💠🌹💠 (قدس‌ سره): 🎙حالِ ما تقریباً حال کسانی است که در زمان و نزد انبیا (علیهم‌السلام) بودند و از آنها استفاده نمی‌کردند؛ زیرا ما هم در کنار نمایندگان آنها ـ یعنی علما ـ هستیم و می‌توانیم به نزد آنان برویم و از آنها استفاده کنیم، ولی نمی‌رویم و استفاده نمی‌کنیم. 📚 در محضر بهجت، ج ۳، ص ۴۲. 📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق 🔰 به ما بپیوندید... ▶🆔 eitaa.com/partoweshraq ▶🆔 sapp.ir/partoweshraq
🕓 💠🚻💠 مشاوره خانواده ⚜🚺⚜🚼⚜🚹⚜ 💖 چند روش برای به دست آوردن دل زنها 💕 به حرفاش گوش بده 💕 بهش محبت کن 💕 گاهی براش یک شاخه گل بگیر 💕 چند روزی یک بار بهش بگو دوستت دارم 💕 سالروز اردواج و تولدش را، فراموش نکن 💕 حتی اگه پول کمی دستت داری گاهی یه هدیه کوچک براش بگیر 💞 حداقل در روز یک بار بهش تلفن کن 💕 جلوی جمع بهش احترام بذار 💕 موقعی که ناراحت هست کنارش باش و بهش بگو نگران چیزی نباش من کنارتم! 📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق 🔰 به ما بپیوندید... ▶🆔 eitaa.com/partoweshraq ▶🆔 sapp.ir/partoweshraq
🌹 امام على عليه السلام: 🔅با خشم تربيت [ممكن] نيست. 🔅«لا أدَبَ مَعَ غَضَبٍ» 📗 غررالحكم، حدیث ١٠۵٢٩. 🌐 @partoweshraq
😂 آدم انتخاب کنید نه اسب و الاغ!! 🌐 @partoweshraq
🕠 📚 ؛ 💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان ✒ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد 🔗 قسمت صد و بیست و ششم درد عجیبی در سرم پیچید و برای چند لحظه احساس کردم گوش‌هایم هیچ صدایی نمی‌شنود که هنوز باورم نمی‌شد چه کلامی از دهان پدرم خارج شده و نمی‌فهمیدم چه می‌گوید و با زنی ناشناس به نام نوریه چه ارتباطی دارد که همانطور که سرش پایین بود، در برابر چشمان بُهت‌زده ما، توضیح داد: 👴 خواهر یکی از همین چند تا تاجریه که باهاشون قرارداد دارم. اینا اصالتاً عربستانی هستن، ولی خیلی ساله که اینجا زندگی می‌کنن... که ابراهیم به میان حرفش آمد و با صورتی که از عصبانیت کبود شده بود، اعتراض کرد: 👤 لااقل می‌ذاشتی کفن مامان خشک شه، بعد! هنوز سه ماه نشده که مامان مُرده... و پدر با صدایی بلند جواب داد: 👴 سه ماه نشده که نشده باشه! می‌خوای منم بمیرم تا خیالت راحت شه؟!!! 👁 چشمان عطیه و لعیا از حیرت گرد شده و محمد در سکوتی سرد و سنگین سر به زیر انداخته بود. 🗣 ابراهیم همچنان می‌خروشید، صورت غمزده عبدالله در بغض فرو رفته بود و می‌دیدم که مجید با چشمانی که به غمخواری و دلداری من به غصه نشسته، تنها نگاهم می‌کند و سوزش قلبم را به خوبی حس کرده بود که با نگاه مهربانش التماسم می‌کرد تا آرام باشم، ولی با نمکی که پدر بر زخم دلم پاشیده بود، چطور می‌توانستم آرام باشم که چه زود می‌خواست جای خالی مادرم را با حضور یک زن غریبه پُر کند و هنوز مات و مبهوت سخنان سرمستانه‌اش مانده بودم که با شعفی که زیر نگاه حق به جانبش پنهان شده بود، مشتلق داد: 👴 من الان دارم میرم نوریه رو عقد کنم! البته قرارمون امروز نبود، ولی خُب قسمت اینطوری شد. خلاصه من امشب نوریه رو میارم خونه!! پدر همچنان می‌گفت و من احساس می‌کردم که با هر کلمه سقف اتاق در سرم کوبیده می‌شود. از شدت سردرد و سرگیجه، حالت تهوع گرفته و آنچنان رنگ زندگی از چهره‌ام رفته بود که نگاه مجید لحظه‌ای از چشمانم جدا نمی‌شد و با دلشوره‌ای که برای حالم به جانش افتاده بود، نمی توانست سر جایش بنشیند که پدر نگاهی گذرا به صورت گرفته عبدالله کرد و ادامه داد: 👴 من می‌خواستم زودتر بهتون بگم تا عبدالله برای خودش دنبال یه جایی باشه، ولی حالا که اینجوری شد و باید همین امشب یه فکری بکنه. من نظرم این بود که مجید و الهه از اینجا برن و عبدالله بره بالا بشینه، ولی حالا هر جور خودتون می‌خواید با هم توافق کنید!! از شنیدن جمله آخر پدر، چهارچوب جانم به لرزه افتاد که من تاب دوری از خانه و خاطرات مادرم را نداشتم و عبدالله اضطراب احساسم را فهمید که در برابر نگاه منتظر پدر، زیر لب پاسخ داد: 👨 من میرم یه جایی رو اجاره می‌کنم... و مثل اینکه دیگر نتواند فضا را تحمل کند، از جا بلند شد که پدر تشر زد: 👴 هنوز حرفام تموم نشده! و باز عبدالله را سرِ جایش نشاند و با لحنی گرفته ادامه داد: 👨 اینا وهابی هستن! باید رعایت حالشون رو بکنین، با همه تون هستم! به مجید نگاه کردم و دیدم همانطور که به پدر خیره شده، خشمی غیرتمندانه در چشمانش شعله کشید و خواست حرفی بزند که پدر پیش دستی کرد و با صدایی سنگین جواب نگاه مجید را داد: 👴 دلم نمی‌خواد بدونن که دامادم شیعه اس! اینا مثل ما نیستن، شیعه رو قبول ندارن. من بهشون تعهد دادم که با هیچ شیعه‌ای ارتباط نداشته باشم، با هیچ شیعه‌ای معامله نکنم، رفت و آمد نکنم، پس پیش نوریه و خونواده‌اش، تو هم مثل الهه و بقیه سُنی هستی. حالا پیش خودت هر جوری می‌خوای باش، ولی نوریه نباید بفهمه تو شیعه‌ای! نگاه نجیب مجید از ناراحتی به لرزه افتاده و گونه‌هایش از عصبانیت گل انداخته بود که پدر ابرو در هم کشید و با تندی تذکر داد: 👈 الانم برو این پیرهن مشکی رو در آر! دوست ندارم نوریه که میاد این ریختی باشی! بی‌آنکه به چشمان مجید نگاه کنم، احساس کردم نگاهش از داغ غیرت آتش گرفته و دلش از زخم زبان‌های پدر به خون نشسته است و شاید مراعات دست‌های لرزان و رنگ پریده صورتم را می‌کرد که چیزی نگفت و پدر که خط و نشان کشیدن‌هایش تمام شده بود، با شور و شوق عجیبی که برای وصال همسر جدیدش به دلش افتاده بود، از خانه بیرون رفت. 🚪با رفتن پدر، اتاق نشیمن در سکوت تلخی فرو رفت و فقط صدای گریه‌های یوسف و شیطنت‌های ساجده شنیده می‌شد که آن هم با تشر ابراهیم آرام گرفت. 📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق 🔰 برای خواندن داستان های دنباله دار، به ما بپیوندید... ▶🆔: @partoweshraq
🕕 💠🌷💠 🌹‌همسر بود و پدر دو کودک، کودکانی که رفتن پدر به ماموریت مرزی را نمیدانستند ولی میفهمیدند که پدرشان یک قهرمان است. 🌷ستوان یکم شهید اکبر معصومی نژاد دیشب یک تنه در مقابل اشرار مرزی شهید شد و کسی برای جانفشانی اش هشتگ نزد.
🌸 👣 اَیْنَ فَرَجُکَ الْقَریبُ 🌊 در اين هجمه ی طوفانی نبودنت غرق گناهيم... ما را به ساحل آرامش نگاهت برسان! 🌐 @partoweshraq
🕥💠📢💠 ؛ رسـانـہ شیعـہ 🎧 | 💚 زبان تربیت 🎙حجت الاسلام 🌐 @partoweshraq
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا