🔺 لایحه پالرمو که به بهانه مبارزه با قاچاق، بستر جدیدی جهت تحریم کشور خصوصا نهادهای انقلابی مهیا میکرد و با اصرار دولت روحانی وباند علی لاریجانی درمجلس، ارائه ترجمه غلط ولجاجت با شورای نگهبان مصوب شده بود، با هشیاری مجمع تشخیص، برخلاف سیاستهای کلی اقتصادمقاومتی شناخته وملغی شد.
✒ سیاوش آقاجانی
🌐 @partoweshraq
🕠 📚 #داستان_دنباله_دار
#جان_شیعه_اهل_سنت؛
💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان
✒ نویسنده: فاطمه ولینژاد
🔗 قسمت صد و چهل و پنجم
🌌 در بلندترین شب سال، حال و هوایی دیگر داشتم که پس از ماهها باز همه خانواده به شادی دور هم جمع شده و بار دیگر خانه روی خنده به خود میدید.
👴 هر چند پدر آنچنان بنده مطیع نوریه و بردهی رام قهر و آشتیهایش شده بود که امشب هم مثل اکثر شبها به خانه اقوام نوریه رفته و جای مادر نازنینم بینهایت خالی بود، ولی همین شب نشینی پُر مِهر و صمیمی به میزبانی من و مجید و میهمانی برادرانم هم غنیمت بود.
🍱🍉 مادر هر سال در چنین شبی، سفره زیبایی از انواع آجیل و شیرینی و میوههای رنگارنگ و نوبرانه میچید و همه را به بهانه شب یلدا دور هم جمع میکرد.
حالا امسال اولین شب یلدایی بود که دیگر مادرم کنارم نبود و من عزم کرده بودم جای خالیاش را پُر کنم که تنها دخترش بودم و دلم میخواست یادگار همه میهماننوازیهای مادرانهاش باشم که هر سه برادرم را برای گذران شب بلند چله، به خانه زیبای خودم دعوت کرده بودم.
🍎🍉🍊 روی میز شیشهای اتاق پذیرایی، ظرف کریستال پایهداری را از میوههای رنگارنگ پاییزی پُر کرده و با ظروف بلورین انار و هندوانه، میز شب یلدا را کامل کرده بودم تا در کنار ردیف کاسههای آجیل و دیس شیرینی، همه چیز مهیای پذیرایی از میهمانان عزیزم باشد. لعیا خیلی اصرار کرده بود تا مراسم امشب را در خانه آنها برگزار کنیم، ولی من میخواستم در این شب یلدا هم چون هر شب یلدای گذشته، چراغ این خانه روشن باشد، هر چند امشب طبقه پایین و اتاق و آشپزخانه مادر سوت و کور بود و غم بیمادری را پیش چشمان یتیممان، بَد به رخ میکشید.
👌ابراهیم و محمد طبق معمول از وضعیت کاسبی و بازار رطب میگفتند و عبدالله و مجید حسابی با هم گرم گرفته بودند.
👤ابراهیم گرچه هنوز با مجید سنگین بود و انگار هنوز اوقات تلخیهای ایام بیماری و فوت مادر را از یاد نبرده بود، ولی امشب به اصرار من و لعیا پذیرفته بود به خانه ما بیاید.
👶 عطیه سرش به یوسف شش ماههاش گرم بود و لعیا بیشتر برای کمک به من به آشپزخانه میآمد و من چقدر مقاومت میکردم تا متوجه کمر درد ممتد و سردردهای گاه و بیگاهم نشود که از راز مادر شدنم تنها عبدالله با خبر بود و هنوز فرصتی پیدا نکرده بودم که به لعیا یا عطیه حرفی بزنم.
شیرینی خامهداری به دست ساجده دادم که طبق عادت کودکانهاش، دو دست کوچکش را به سمتم باز کرد تا در آغوشش بکشم.
👧 با هر دو دست، کمر باریکش را گرفتم و خواستم بلندش کنم که درد عجیبی در دل و کمرم پیچید و گرچه توانستم نالهام را در گلو پنهان کنم، اما صورتم آنچنان از درد در هم کشیده شد که لعیا متوجه حالم شد و با نگرانی پرسید:
⁉ چی شد الهه؟!
ساجده را رها کردم و همچنان که با دست کمرم را فشار میدادم، لبخندی زدم و با چشمانی که میخواست شادیاش را از این حال شیرین، پنهان کند، سر به زیر انداختم که لعیا مقابلم ایستاد و دوباره پرسید:
⁉ چیه الهه؟ حالت خوب نیس؟
👧 از هوش ساجده چهار ساله و زبان پُر شیطنتش خبر داشتم و منتظر ماندم از آشپزخانه خارج شود که میترسیدم حرفهای درِ گوشی من و لعیا را بیرون از آشپزخانه جیغ بکشد که لعیا مستقیم به چشمانم نگاه کرد و با حالتی خواهرانه پرسید:
⁉ خبریه الهه جان؟!!
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 برای خواندن داستان های دنباله دار، به ما بپیوندید...
▶🆔: @partoweshraq
🎊 #شادمانه 😁
👳🏻👲ثروتمند زاده اى را در كنار قبر پدرش نشسته بود و در كنار او فقیرزاده اى كه او هم در كنار قبر پدرش بود.
👳🏻 ثروتمند زاده با فقیرزاده مناظره مى كرد و مى گفت:
👌صندوق گور پدرم سنگى است و نوشته روى سنگ رنگین است.
‼مقبره اش از سنگ مرمر فرش شده و در میان قبر، خشت فیروزه به كار رفته است، ولى قبر پدر تو از مقدارى خشت خام و مشتى خاك، درست شده، این كجا و آن كجا؟!!
👲فقیرزاده در پاسخ گفت:
☝تا پدرت از زیر آن سنگ هاى سنگین بجنبد، پدر من به بهشت رسیده است...!!
📘حكايتهايی از سعدی، باب هفتم.
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 به ما بپیوندید...
▶🆔 eitaa.com/partoweshraq
▶🆔 sapp.ir/partoweshraq
⚜ امیرالمؤمنین (علیه السلام):
🔅هيچ ثروتى چون عقل نیست، و هيچ فقرى چون نادانى نيست.
🔅هيچ ارثى چون ادب، و هيچ پشتيبانى چون مشورت نيست.
📗حکمت ۵۴ نهج البلاغه.
🌐 @partoweshraq
#حدیث
🌹 #سواد_زندگی
⏳ باور کنید هر لحظه گنج بزرگی است.
💎 گنجتان را آسان از دست ندهید.
⏱ به یاد داشته باشید زمان به خاطر هیچ کس منتظر نمی ماند، فراموش نکنید دیروز به تاریخ پیوست، فردا معماست و امروز هدیه است.
🚶♂فقط باور کن و به حرکت ادامه بده.
راز بقا، به سادگی ناامید نشدن است و راه اجتناب از یاس، حفظ کردن ایمان است.
💪 چالش های زندگی برای رشد ما ضروری و لازم هستند.
🚗 بدون این چالش ها ما به داخل منطقه ی امن می افتیم که باعث می شود خلاقیت ما با صدای گوشخراشی ترمز کند.
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 به ما بپیوندید...
▶🆔 eitaa.com/partoweshraq
▶🆔 sapp.ir/partoweshraq
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 #ببینید
🚨 حواستون به نیروهای امنیتی کشورتون باشه!
🎙استاد #رائفی_پور
🌐 @partoweshraq
#بصيرٺ_و_روشنگرے