پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرور دوست داشتنے ولی من فقط بهشون نگاه میکردم اینا داشتن چی میگفتند چرا خوشحال بودند
🍁🍁🍁
مغــرور دوست داشتنے
دستمو روی شقیقههام گذاشتم این سردرد لعنتی دقیقا از کی اینقدر شدید شده بود
خطاب به مارال گفتم: دوتا مسکن برام میاری لطفا از شدت سردرد، دارم کور میشم.
مارال سری تکون داد قبل از اینکه قدمی برداره صدای داداش که مجدد منو خطاب قرار داده بود مانعش شد.
واقعا چرا مارال میترسید از تنها موندن من و داداش؟
:هستی خانوم دارم با شما صحبت میکنم.
با کلافگی گفتم:
داداش ببخش ولی الان اصلا زمان مناسبی برای صحبت کردن نیست بیش از هرزمان دیگهای الان به آرامش نیاز دارم.
با لحنی مهربون گفت:
منبع آرامشت منتظره یه اشاره از جانب توئه تا بیاد و تمام آرامش از دست رفتتو برگردونه... چرا هیچ حرفی از برگشتن آیدا نمیزنی... چرا از زمانیکه به هوش اومدی حتی یه کلمه هم از آیدا نگفتی؟
با صدایی که کلافگی دلخوری و...و...و...توش موج میزد گفتم:
توقع داری چی بشنوی ازم داداش؟
نکنه توقع داشتی وقتی به هوش میام و متوجه برگشتن آیدا میشم از خوشحالی ذوق مرگ بشم؟
نگو آره که خندم میگیره داداش... بالحن سردی گفتم:
منبع آرامش... به من نگاه کن توی چشای من طلب آرامش میبینی؟
چرا متوجه نمیشین من از هر آرامشی که یه انسان بخواد بهم منتقل کنه... متنفرم،
خستم چون تجربه ثابت کرده وقتی از بودن یه نفر از نوای صداش آرامش میگیرم یعنی وابسته شدم
منو ببین داداش قیافم شبیه کسیه که میخواد
دوباره سه باره و هزار باره وابسته بشه و زخم بخوره...
آرامشی که قرص آرامبخش میده رو ترجیح میدم به صدتا منبع آرامش از جنس وابستگی.
روبه مارال گفتم: سرم درد میکنه حس میکنم سلولای بدنم دارن از درون فشرده میشن به سمیه جون بگو برام مسکن بیاره اگه خودت میترسی تنهامون بذاری.
#پارت_513
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرور دوست داشتنے دستمو روی شقیقههام گذاشتم این سردرد لعنتی دقیقا از کی اینقدر شدید شد
🍁🍁🍁
مغــرور دوست داشتنے
مارال با تعجب گفت: چقدر تلخ و بیرحم شدی هستی...
لبخند کمرنگی زدم: هه تلخ و بیرحم... شخصیت جدید من همینه نمی پسندی؟ (چشامو بستم دستمو از حفاظ پلهها گرفتم یه صدا توی گوشم زنده شد: هستی خانوم شخصیت جدید همسرشونو نمیپذیرن؟)
دستمو روی گوشام گذاشتم روی پلهها نشستم چشامو بستم محکم گوشامو فشار میدادم: لعنتی خفه شو... برو دست از سرم بردار...
با صدایی که شبیه به فریاد بود گفتم: چند بار بگم یه مسکن برای من بیارین...
اشکام راهشونو روی صورتم باز کردند با لحن زاری گفتم: یه مسکن برای دردام بیارین، دارم دیوونه میشم... یه مسکن و مرهم برام بیارین که بعدهها نشه باعث دردم... برین دست از سرم بردارین بذارین تنها باشم بذارین
آروم باشم چرا اینقدر دائما با حرفاتون زخمم میزنین
چرا اینقدر دائما با کلمه به کلمتون یه خاطره رو برام زنده میکنین؟
فریاد زدم: نه... نمیپسندم... من این شخصیت بیرحم، خشن و سنگ دل رو نمیپذیرم.
دست خودم نبود اولین باری بود که چنین حالتی بهم دست داده بود
فریاد میزدم از حال میگفتم از گذشته های نزدیک و دور با صدای بلند گله میکردم
تنها چیزی که شنیدم صدای داداش بود که خطاب به مارال میگفت:
حملهی عصبیه سریع برو قرصاشو از داخل ماشین بیار تا کار دست خودش نداده.
چشام بسته شد ولی همه چیزو میشنیدم و حس میکردم طعم تلخ و گزندهی شربتی که ریختن داخل دهانمو حس کردم ولی حتی نتونستم اخمی به چهرهام بنشونم.
تمام بدنم بی حس شده بود به خوبی میتونستم گرمای دستایی که محافظ سرم هستن رو تشخیص بدم
دستای مارال بودند کمی بعد از خوردن اون شربت تلخ حس داشت به اعضای بدنم برمیگشت
صدای بغض آلود مارال رو شنیدم که خطاب به داداش گفت: چی شد یه دفعهای؟...
#پارت_514
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
مغــرور دوست داشتنے
دستای خواهرم که نوازش وار روی موهام کشیده میشدند حس خوبی رو بهم منتقل کردند حسی خوب از جنس محبت و دوست داشتن و این که نگرانمه...
صداش رو شنیدم:
رفتم پیش روانشناس بیمارستان یه
خلاصهای از اتفاقاتی که اخیرا براش افتاده رو براش گفتم، تشخیصش این بود که ممکنه به خاطر فشار زیاد عصبی ناشی از طلاق و صحنههای بعد اون، افسردگی مخصوص دورهی بارداری و زنده شدن خاطراتش با آیدا
دچار حملهی عصبی بشه که اگه سریع به دادش نرسیم علاوه بر خودش جون بچه هم شدیدا به خطر میوفته.
به آرومی چشامو باز کردم.
چشای مارال قرمز شده بود از شدت گریه... بمیرم که به خاطر من هیچوقت خوشی ندید صدای داداش رو شنیدم: بهتری هستی؟؟؟
چشامو به علامت تائید روی هم گذاشته و مجدد بازشون کردم به آرومی و باناتوانی گفتم: میخوام برم تو اتاقم.
دقایقی بعد روی تختم دراز کشیده بودم پاهامو تو شکمم جمع کردم و چشامو بستم
صدای بسته شدن در نشون از تنها شدنم داد...
رفتند و تنهام گذاشتند با این تصور که میخوام بخوابم، ولی نمیدونن که خواب از الان تا ساعتها دیگه به چشمم نمیاد.
روی تخت نشستم باید سرمو گرم کنم تا فکر نکنم... آره اینروزا باید فقط و فقط
یه کاری کنم که فکر وخیالات مسخره ازم دور بشه.
با چشم تمام اتاق رو گذروندم تا به چمدونم رسیدم...
از جام بلند شدم این روزا سرگیجه هام زیاد و شدید شده بودند
دستمو روی سرم گذاشتم و چند دقیقهای سرجام ایستادم وسایلا از حرکت ایستادند
خونه دیگه نمیچرخید به سمت چمدون رفتم درشو باز کردم شاید بیرون آوردن وسایلم از چمدون فعلا بهترین کار باشه.
#پارت_515
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرور دوست داشتنے دستای خواهرم که نوازش وار روی موهام کشیده میشدند حس خوبی رو بهم منتق
🍁🍁🍁
مغــرور دوست داشتنے
دونه دونه لباسامو بیرون آوردم و روی زمین چیدم
تا خواستم بلندشم بچینمشون داخل کمد چشمم به پلاستیک داخلش افتاد
برش داشتم و بازش کردم به محض بازشدنش یه بوی آشنا توی کل فضای اتاق پیچید
پلاستیک رو برگردوندم محتویات داخلش ریخت روی زمین
قلبم برای لحظه ای ایستاد
از بین تمام اون خاطرات مهمتریناش هنوز اینجاست
رو بالشتی هومن، پیراهنش، آلبوم عکسامون...
تکیه دادم به کمد پاهامو توی شکمم جمع کردم سرمو روشون گذاشتم.
این دوری این فراق این جدائی این فاصله به خودی خود داره دیوونم میکنه
چرا خاطرات شیرینمم داره بهشون اضافه میشه
خاطراتی که حالا دیگه تلخند درست مثل لیمو شیرین که اولش شیرین تر از قنده و کمی بعد تلختر از زهر،
خاطرات خوشم اینروزا دقیقا نقش لیموشیرین رو دارن برام
اشکام دوباره راهشونو باز کرده بودند اما اینبار بعد از مدتها فقط اشک بود دیگه نه خبری از هق هق بود نه ناله فقط اشک بیصدا بود.
روبالشتیشو جلوی صورتم گرفتم و با تمام وجود نفس کشیدم
وجودم پر شد از دلتنگی از فاصله از جدائی از عشق از نیاز از دلخوری.
سرم به شدت تیر کشید اینقدر شدید که دستمو روش گذاشتم و محکم فشار دادم
این بوهای آشنا تازگیا دارن روح مردهام رو زنده میکنند
سریع وسایلو برگردوندم داخل چمدون و درشو بستم.
از جام بلندشدم خواستم به سمت تختم برم که چشمم به گوشیم افتاد
هه... فکر کنم سه چهارروزی باشه که یادم رفته گوشیمو چک کنم
از روی میز برش داشتم و روی تخت دراز
کشیدم
روشنش کردم فقط و فقط یه پیام داشتم لبخند تلخی روی لبم نشست چقدر زود فراموش شدی هستی...
نگاهی به شماره انداختم شمارهی همون ناشناس بود این اس مربوط به دوروز پیش بود.
بازش کردم:
کاش بودنها را قدر بدانیم به خدا قسم نبودنها همین نزدیکیهاست...
#پارت_516
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁
گر بَر کَنَم دل از تو و بردارم از تو مهر
آن مهر بَر کِه افکنم، آندل کجا بَرَم؟
#اربعین
#کربلا
@Parvanege
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
دوستان خوب پروانگی
✨میسپارمتان به
کسی که تو دیار
✨بی کسی بین همهی
دلواپسیها مونس
و همدممان است
🌸شبتـون آروم و در پنـاه حق انشاءالله 🤲
#یاحسین
#کربلا
@Parvanege
22.92M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صبحم به نام اربابم حسین علیهالسلام
یاحسیــنبــنعلـیآقــاســلام 💚
الْسَلٰامُعَلَیْکَیٰاابٰاعَبْدالّلهالْحُسَین
عالم، به عشقِ روی تو بیدار میشود
هر روز، عاشقـانِ تو بسیـارمیشود
وقتی، سـلام میدَهَمت، در نگاهِ من
تصویرِ کربلای تو، تکرار میشود
#امام_حسین
#اربعین
@Parvanege
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
السلام ایها الغریب
سلام امام زمان💚
تو بیایی، دلمان دیگر
هیچ نمیخواهد، تو جای
همه معشوقها دل میبری🌼
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
#اربعین
@Parvanege
🌝سلام
صبحتون بخیر و شادی
روزتون زیبا🌻
دوستان عزیز پروانگی
امیدوارم
لحظات زندگیتون
مدام حول محور عشق،
شادی و آرامش در حرکت باشه🕊
🪴در این روز زیبا
انشاءالله زندگیتون پر از
برکت، خوشبختی، موفقيت
و سرشار از انرژی مثبت باشه🌿
#حس_خوب
@Parvanege
🦋حس و حال خوب داشتن را باید تمرین کرد.
باید پا فشاری کنید، حتی اگر وسط یک روز پر مشغله و پردردسر هستید❗️
🔸حس خوبتان را با احترامی که برای دیگران میگذارید، تمرین کنید.
🌻برای روزی که فکر میکنید، بزرگترین مشکل برایتان رُخ میدهد، درست از همان اولِ صبحش، خط و نشان بکشید.
🍳 صبحانهای که دوست دارید بخورید، عطری که دوست دارید، بزنید و روز سختتان را در آغوش بگیرید. برای حس و حال خوبتان بجنگید.
☺️حال خوب خودش مهمانتان نمیشود.
💝باید دعوتش کنید.
#تلنگر
@Parvanege