فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
دوستان خوب پروانگی
✨میسپارمتان به
کسی که تو دیار
✨بی کسی بین همهی
دلواپسیها مونس
و همدممان است
🌸شبتـون آروم و در پنـاه حق انشاءالله 🤲
#یاحسین
#کربلا
@Parvanege
22.92M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صبحم به نام اربابم حسین علیهالسلام
یاحسیــنبــنعلـیآقــاســلام 💚
الْسَلٰامُعَلَیْکَیٰاابٰاعَبْدالّلهالْحُسَین
عالم، به عشقِ روی تو بیدار میشود
هر روز، عاشقـانِ تو بسیـارمیشود
وقتی، سـلام میدَهَمت، در نگاهِ من
تصویرِ کربلای تو، تکرار میشود
#امام_حسین
#اربعین
@Parvanege
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
السلام ایها الغریب
سلام امام زمان💚
تو بیایی، دلمان دیگر
هیچ نمیخواهد، تو جای
همه معشوقها دل میبری🌼
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
#اربعین
@Parvanege
🌝سلام
صبحتون بخیر و شادی
روزتون زیبا🌻
دوستان عزیز پروانگی
امیدوارم
لحظات زندگیتون
مدام حول محور عشق،
شادی و آرامش در حرکت باشه🕊
🪴در این روز زیبا
انشاءالله زندگیتون پر از
برکت، خوشبختی، موفقيت
و سرشار از انرژی مثبت باشه🌿
#حس_خوب
@Parvanege
🦋حس و حال خوب داشتن را باید تمرین کرد.
باید پا فشاری کنید، حتی اگر وسط یک روز پر مشغله و پردردسر هستید❗️
🔸حس خوبتان را با احترامی که برای دیگران میگذارید، تمرین کنید.
🌻برای روزی که فکر میکنید، بزرگترین مشکل برایتان رُخ میدهد، درست از همان اولِ صبحش، خط و نشان بکشید.
🍳 صبحانهای که دوست دارید بخورید، عطری که دوست دارید، بزنید و روز سختتان را در آغوش بگیرید. برای حس و حال خوبتان بجنگید.
☺️حال خوب خودش مهمانتان نمیشود.
💝باید دعوتش کنید.
#تلنگر
@Parvanege
احترام به همسر
🔸زن و شوهر دو فرد بالغ میباشند که لازم است به یکدیگر احترام بگذارند. زن و شوهر در زندگی مشترک
با هم برابر هستند.
☘مردان خواستار عزت نفس و احترام هستند.
🌺زنان به دنبال محبت، حفظ رابطه عاشقانه و اعتماد در رابطه هستند؛ البته این بدان معنا نیست که زنان به احترام نیاز ندارند.*
*رخساره
#همسرانه
#خانواده
@Parvanege
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرور دوست داشتنے دونه دونه لباسامو بیرون آوردم و روی زمین چیدم تا خواستم بلندشم بچین
🍁🍁🍁
مغــرور دوست داشتنے
بغضم سخت شد. آه بلندی کشیدم معلومه این غریبه هم مثل من از دوری رنج میکشه.
تمام پیامهاش از اولین روزی که بهم زنگ زد تا همین الان مبنی بردلتنگی و فاصله و جدایی بود.
گوشی رو گذاشتم روی میز و چشامو بستم. سعی کردم بخوابم به این امید که این سردرد مثل گذشته با خواب دست از سرم برداره.
باصدای هستی گفتن مارال چشامو باز کردم
غلتی روی تخت زدم و گفتم:
خوابم میاد مارال برق رو خاموش کن بذار بخوابم.
اعتراف میکنم بوی قورمه سبزی که میدونستم هنر سمیه جونه بدجور اشتهامو تحریک کرد.
روی تخت نشست چشام بسته بود ولی حس کردم که نشست
همزمان با شنیدن صداش دستش روی شونهام قرار گرفت:
هستی جون، عزیزم میدونم شرایطت مناسب نیست برای این صحبتا ولی خواهری شما الان علاوه بر خودت مسئولیت یه نفر دیگه رو هم به دوش میکشی .. خودت فکر کن ببین
چه مدته که بجز آب و چای چیز دیگهای نخوردی.
تازه همون چایم من به زور به خوردت میدم از دیروز تا سه چهارساعت پیش تو بیهوش که
بودی (تعجب کردم یعنی یه روز کامل بیهوش بودم و متوجه نشدم) الانم گرفتی خوابیدی خب الان اون طفلک باید از چی تغذیه کنه؟
دلم آتیش گرفت برای این نگرانی بیش از حد نسبت به کسی که لیاقتشو نداشت واقعا من لیاقت این محبت رو نداشتم.
چشامو باز کردم دوختم به چشاش بعد از مدتها با لحن شیطونی گفتم:
تو رو نمیدونم، ولی من دلم برای قورمه سبزیای سمیه جون خیلی تنگ شده...
لبخند نشست روی لبش خم شد بوسهای روی پیشونیم کاشت:
پس پاشو بیا که سمیه جون حسابی سنگ تموم گذاشته... من میرم طاها رو صدا کنم.
سری تکون دادم و رفت ازجام بلند شدم داخل آینه نگاهی به خودم انداختم.
هه... این هستی نامرتب و پژمرده امروز هیچ شباهتی به هستی چند هفته پیش نداره.
شونهای به موهام زدم و اتاق رو ترک کردم.
به سمت اتاق مهرسا رفتم. دلم براش یه ذره شده بود راستش نگرانش بودم
مهرسا الان تو سنیه که نیازش به محبت بیشتر از هر وقته، ولی مشکلات من باعث شده توی لاک تنهائیش فروبره.
لبخندی به چهره نشوندم و دراتاقشو باز کردم.
بادیدن اتاق خالی و تاریکش تعجب مهمون چشام شد. عادت نداشت وقتی اتاقشو برای شام یا
هرچیز دیگهای ترک میکرد لامپشو خاموش کنه.
شونهای بالا انداختم و راه سالن رو پیش گرفتم.
#پارت_517
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرور دوست داشتنے بغضم سخت شد. آه بلندی کشیدم معلومه این غریبه هم مثل من از دوری رنج می
🍁🍁🍁
مغــرور دوست داشتنے
داداش و مارال کنار هم رو به روی تلویزیون نشسته بودند
ارسلان با شیطنت دستشو از مبل گرفته بود و سعی داشت از زیر پایهی مبل این سمتو نگاه کنه
الهی قربونش بشم...
باصدای شادی گفتم: آقا ارسلان
به سرعت سرش رو برگردوند لبخند شیرینی زد با شیرین زبونی گفت:آله...(لبخندی زدم این بچه تقریبا با این بیش فعالیش همه کلمات رو یادگرفت، ولی نتونست خ خاله رو درست تلفظ کنه)
لبخند روی لبم نشست به سمتش رفتم بغلش کردم و چند دور توی هوا تابش دادم البته هواسم بود پاهاش به شکمم برخورد نکنه درمورد سنگینیشم که خب بچه وزنی نداشت.
نگاهمو دوختم توی صورتش با صدای بلند میخندید و من چقدر این خندهها رو دوست داشتم خندههایی که از ته دل بود و بی ریا.
ده دقیقهای باهاش بازی کردم در آخر با خستگی روی مبل مقابل داداش اینا نشستم.
نفسم هنوز به حالت عادی برنگشته بود از شدت بالا پایین پریدن برای خندوندن ارسلان نگاهی بهشون کردم و گفتم:مهرسا کجاست؟ توی
اتاقش نبود رفتم صداش بزنم.؟
هر دو کمی سکوت کردن بعد از چند دقیقه مارال گفت:چیزه... اصلا مهرسا خونه نیست.
باتعجب نگاهشون کردم: ساعت نزدیک یازدست کجاس مهرسا تا این موقع؟
قبل اینکه مارال چیزی بگه داداش گفت: گذاشتمش پیش آیدا که تنها نباشه.
لبخند از روی لبم جمع شد فشاری که مارال به دست داداش وارد کرد رو حس کردم.
بی توجه به ضربان قلبم که هربار با شنیدن آیدا شدت میگرفت چهرهی بیتفاوتی به خودم گرفتم و گفتم:
که این طور... دلم براش تنگ شده بود امسال عید اینقدر گرفتار خودم بودم یادم رفت به مهرسا و
ارسلان عیدی بدم و کمی وقتمو باهاشون بگذرونم برای همین گفتم.
اشک تو چشای مارال جمع شد. میدونستم طاقت این بی تفاوتی رو نداره و میدونستم داداش طاها میفهمه که چقدر ساختن این ظاهر بی تفاوت برام سخته از جام بلند شدم:
برم ببینم سمیه جون به کمک نیاز نداره؟
صدای داداش مانع حرکتم شد:
تا کی هستی؟
#پارت_518
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁