1_8001092993.mp3
4.26M
▪️🍃🌹🍃▪️
یه نگاه کن به حالم
که دل من شکسته...
🎙حاج سید رضا نریمانی
#فاطمیه
#ایامفاطمیه
🍃🌹▪️ـــــــــــــــــــــــــ
@payame_kosar
👦🏻:ماااااماااااان نگوووو‼️
👩🏻🦰:آبجی میدونی امروز پوریا تو مهد
کودک چیکار کرد❓
ای بابا اینکه چیزی نیست پسرم❗️❌
👩🏻🦰: ببخشید خاله جون پوریا دوست
نداره درباره این صحبت کنم❕✅
_________
🧕🏻:بعضی از کودکان عادت دارن راز
دیگران رو فاش کنن یا خبرکشی کنن🗣
لازمه بدونین ،رفتار بزرگترها میتونه باعث
این رفتار یا تقویت اون بشه ❣
مامان بابای مهربون، اگه دوست دارین
بچه های رازداری داشته باشین 😇 ،
اول از همه خودتون باید راز دار باشین و
به حریم خصوصی همه ،مخصوصا
فرزندتون احترام بزارید و رازش رو فاش
نکنید‼️❌
و خبر کشی کودکان رو هم با عمل
خودتون تایید نکنید🚫
┄┅┅❅💠❅┅┅┄
@payame_kosar
🔴 #تنفر_ممنوع
💠 اگر از همسرتان کار #خطایی سر زد، به هیچ وجه از او #متنفر نشوید بلکه از #کارش انتقاد کنید و یا ناراحت باشید.
💠 تنفر از همسر، باعث میشود تا #خوبیهای او را نبینید و فقط در جستجوی #عیبهای دیگر او برآیید. #شیطان نیز به این قضیه کمک میکند.
💠 حتما همسرتان رفتارهای #خوبی غیر از خطایش دارد که با یادآوری آنها #خوشحال میشوید و دلتان نسبت به او نرم میگردد.
💠 با این روش از #کینهورزی جلوگیری کنید.
@payame_kosar
#فرشته_ها_عاشق_می_شوند
#پارت۱۵
سكوت كنم. حالا كه فكر ميكنم ميبينم يكي از علت هاي لجبازي و مقاومت من براي ازدواج نكردن همين حرف ها و اصرارهاي زياد و خسته كننده ی آنها بود. مگر من چند سالم بود كه چهار سال تمام
حرف ها و اصرارهاي آنها را ميشنيدم، از هفده سالگي تا بیست و یک سالگي. البته اولش فقط حرف بود و نظرخواستن از من و فرزانه، بعد كمكم بحث جدي و جدي تر شد و يك سالي بود كه ديگر حرفهایشان تبديل شده بود به نيش و كنايه و عامل جر و بحث. با همين اصرارهایشان بود كه خواهرم فريده را شانزده سالگي شوهر دادند. فريده هم خيلي از زندگيش ابراز رضايت نميكرد. هر از گاهي هم قهر ميكرد و دست بچه هایش را ميگرفت،مي آمد خانه ي ما. ازدواج چيزي نبود كه با اصرار و من بميرم، توبمیری های مادر و خانم جون درست بشود. آدم بايد خودش احساس نياز كند، كه من اين احساس را نداشتم. راه بي تفاوتي بهترين راهي بود كه در پيش گرفته بودم. فقط بعضي وقت ها از حرفهاي فرزاد برادرم كه خودش را نخود آش كرده بود حرصم ميگرفت و از كوره درميرفتم. فرزاد كه اصلا معلوم نبود چه ربطي به او دارد، مثل خاله زنكها مرتب نظر ميداد و هر دفعه با يک مسخره بازي سعي ميكرد لج من را در بياورد .
تقريبا يک طرف لحاف را كوك زده بودم كه خانم جون گفت :
-چيكار ميكني مادر! تشک آقا جون پدربزرگم، جليل خان را ميگفت
-خدا بيامرزت رو كه نميدوزي،مثلا لحاف عروسه ها. اين كوك هاي گنده گنده چيه زدي به لحاف اين دختره؟
بشكاف بشكاف تا خودم دوباره يادت بدم.
واي! خيلي از اين كار، خوشم مي آمد كه حالا خانم جون هم ميخواست دوباره يادم
بدهد. با صداي زنگ خانه از جا پريدم، خدا خدا ميكردم فرزانه و هادي باشند تا به بهانه ی اينكه بايد بروم توی اتاق چيزي سرم كنم و بعد هم به بهانه ی اینکه جلوي هادي نمي شود اين وسط بنشينم كوك بزنم، از آنجا فرار كنم. با باز كردن در و ديدن چهره ی پرشيطنت
فرزاد وا رفتم و سريع، عين بچه هاي خوب رفتم سراغ شكافتن كوك هاي گنده گنده ي آقا جون خدابيامرز. فرزاد هم سريع سلامی به من و خانم جون كرد و طبق معمول رفت توی آشپزخانه تا به قول خودش دوپينگ كند. نميدانم چرا فرزاد هميشه گرسنه بود! هرچقدر هم كه مي خورد، يك كيلو هم به وزنش اضافه نميشد. حالا ما زنهاي بيچاره، به قول ويدا
خانم آب هم بخوريم چاق ميشويم.
بعد از چند دقيقه فرزاد كه پس از دوپينگ چشم هایش باز شده بود و انرژي گرفته بود براي سربه سر گذاشتن، آمد طرف من و گفت:
-به به، چه خانم هنرمند و باسليقه اي! بعد جورابش را پرت كرد وسط لحاف و گفت: خير ببيني دخترم، يه دو تا كوك هم به جوراباي من بزن كه سيب زميني هاش خيلي داره رشد ميكنه. من كه به جوراب خصوصا از نوع مردانه اش، خيلي حساسيت داشتم و بدم مي آمد، سريع خودم را عقب كشيدم و رو به خانم جون گفتم :
-ببين خانم جون. ببين چه كارايي ميكنه!
خانم جون در حاليكه چپ چپ به فرزاد نگاه ميكرد جوراب را برداشت و گفت :
-پسرجون، اين دختر لحاف عروس رو هم تو رو دربايستي مونده داره كوك ميزنه، حالا بياد جوراب.... لااله الا الله... بيا خودت اين سوزن رو نخ كن، من برات بدوزم .
من كه ميدانستم طرفداري هاي خانم جون از فرزاد به خاطر اين است كه خيلي پسر
دوست است و از اينكه از حال من كه توی رودربايستي داشتم ميدوختم باخبر شده بود،
عصباني شدم و گفتم:
🌚 @payame_kosar
دلانه✨
•
تعبیر الله اکبر تو نماز خیلی قشنگه . . .
+میگه بنده ی من الان که پیش روی من ایستادی
هرچیزی که تو زندگیت بزرگ تراز من میدونی رو
از ذهنت بنداز بیرون ...💫
من برای همه ی زندگیت کافیم:)
بزرگ تر از همۀ مفاهیم تو ذهنت!
یعنی "الله" برتر از همه موجوداتِ هستی ذهنی ملکی و ملکوتیه🥲
آیا به حامی عظیم تری نیاز داری؟!
•
🌒 @payame_kosar
4_5791935884542609352.mp3
21.06M
💬 قرائت دعای "عهــــد"
🎧 با نوای علی فانی
هدیه میڪنیــم به امام زمــان ارواحنافداه ❤️🌹
•┈••••✾•☘️🌸☘️•✾•••┈•
@payame_kosar
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
موج اسلامگرایی در اروپا در پی وقایع غزه
______________________
◀️ @payame_kosar
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥سلام نظامی پدر شهید مدافع امنیت امیرحسین ابراهیمی مقابل پیکر پسر شهیدش در بیرجند😭
╭━━⊰• 🇮🇷✊🇮🇷 •⊱━━╮
@payame_kosar
╰━━━━━🌺━━━━━━━╯
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🏴السلام علیک یا فاطمه الزهرا سلاماللهعلیها
🏴گفتمش نقاش را از غربت زهرا بکش
گریه کرد و با قلم یک چادر خاکی کشید
🏴گفتمش پس غربت زهرا کجای نقش بود
ناله کرد و زیر چادر غنچهای پرپر کشید
🏴 فرا رسيدن شهادت بانوی دو عالم، امّ ابيها،
حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها و ايام فاطميه
بر همه شما عزیزان تسلیت باد.
#السلام_علیک_یا_فاطمه_الزهراء
#اللّهُمَّعَجِّلْلِوَلِیِّکَالْفَرَج
__________________________
◀️ @payame_kosar
▪️این دعای مدامِ حضرت زهرا سلاماللهعلیها را زیاد تکرار کنیم👆
✾ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📣 @payame_kosar
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
آیا نمیشود #تاریخ_دقیق شهادت #حضرت_فاطمه سلام الله علیها را مشخص کرد؟!
♨️ چرا تحقیق شیخ جعفر کاشف الغطاء پیرامون پیدا کردن تاریخ دقیق #شهادت_حضرت_فاطمه (س) به سرانجام نرسید؟!
♨️ شهادت #حضرت_فاطمه (س) به روایت 75 روز درست است یا 95 روز؟
🔶 برشی از سخنرانی #حجت_الاسلام_راجی
💠 @payame_kosar
👦🏻:مامان کیفمو من خراب نکردم،
دوستم تو مهد کودک پارهاش کرد❗️
👩🏻🦰 :نه اصلاً تو دیروز که مهد کودک
نرفتی❗️ دوباره داری دروغ میگی⁉️❌
👩🏻🦰: مطمئنی❓ موافقی دوباره با هم
فکر کنیم و ببینیم کجا این اتفاق افتاده و
بعد با هم راه حل پیدا میکنیم✅
_________________
🧕🏻:هیچ پدر و مادری دوست نداره
کودکش دروغ بگه 🤥
اما بهتره بدونین،کودکان زیر ۳ سال اصلاً
درکی از دروغ ندارن❣
اما برای خردسالان بالای ۳ سال، بهتره به
کودکان برچسب دروغگو نزنین و به اونها
امنیت بدید 🌱👩👧👦
سرزنششون نکنید و با هم ابعاد موضوع
رو روشن کنید✅
┄┅┅❅💠❅┅┅┄
@payame_kosar
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
اینم یه ترفند کاربردی برای چسب های 5 سانتی👌
@payame_kosar
🔴 #نقش_کلام
💠حرفهای خود را با #کلام مطرح کنید؛ نه با #رفتار چرا که از کلام همان برداشت میشود که شما میگویید؛ ولی از رفتارتان هزاران برداشت میشود.
💠 رفتارهای توام با کم محلی و قهرگونه باعث میشود که کینهها، سوءظنها و اختلافات #تشدید پیدا کند!
💠 فقط #صحبت کنید با همسرتون تا او بداند ناراحتی شما #دقیقا از چیست!
💠 برای گلایه کردن نیز، با آرامش و بدون طعنه و با احترام به همسرتان صحبت کنید.
@payame_kosar
#فرشته_ها_عاشق_می_شوند
#پارت۱۶
-اِ، خانم جون! شما كه از كوك زدن خسته شده بوديد، به جوراب فرزاد كه ميرسه،
خستگيتون در ميره؟!
خانم جون چند ثانيه از بالاي عينِك نزديك بينیش من را نگاه كرد، مانده بود كه چه جوابی به من بدهد. جورابها را توی دستش كرد و دنبال سوراخهایش گشت ولي چيزي پيدا نكرد .
بعد رو كرد به فرزاد و گفت :
-مادر! اين كه اصلا سيب زميني نداره!... فرزاد دولا شد و دست هاي خانم جون را بوسيد و جورابهایش را گرفت و گفت:
_قربون اون دستات برم، خانم جون! جوراب ما كه سوراخ نيست، فقط ميخواستم اين جوون يه كاري ياد بگيره، فردا كه ميره سر خونه زندگيش به مشكل برنخوره. اونوقت من نميتونم برم جواب شوهرش رو بدم ها، گفته باشم.
از اينكه من را سركار گذاشته بود، هم خندهام گرفته بود، هم لجم گرفته بود. خانم جون كه داشت به صورت من نگاه ميكرد و ريز ريز ميخنديد، گفت :
-عيبي نداره مادر! اونجوري اخم هاتو تو هم نكن. دوستت داره، اين جوري داره بهت ابراز محبت ميكنه ديگه. من هم گفتم
بله. دوست داشتن، از نوع مردونه.
مامان كه چند وقتي بود دنبال بهانه ميگشت من را يک جا گير بياورد كه با من حرف بزند، با سيني چاي آمد نشست پيش ما و گفت:
-خسته نباشي عزيزم! مواظب باش سوزن نره تو انگشتت .
مامان بالاخره، بعد از چند دقيقه حرف زدن و آسمون ريسمون بافتن، رفت سر اصل
موضوع. اول هم براي اينكه با عكس العمل تند من مواجه نشود رو كرد به خانم جون و در حاليكه سعي ميكرد لحنش خيلي عادي باشد، گفت :
-راستي خانم جون! امروز محبوبه خانم زنگ زد، خيلي سلام رسوند .
محبوبه خانم تا حالا چندبار من را براي پسرش فريبرز خواستگاري كرده بود ولي با
مخالفت شديد من مواجه شده بود.
اسم محبوبه خانم را كه شنيدم برق از سرم پريد. خواستم سريع بلند شوم و به يک بهانه اي بروم ولي ديدم اولا خيلي تابلو ميشود، دوما آن وقت يک سوژه دست فرزاد میافتد كه شروع كند. اين بود كه به دوختن ادامه دادم و توی ذهنم داشتم دنبال سوژه ميگشتم كه بحث را عوض كنم. يک دفعه گفتم :
- راستي خانم جون! شما تشک آقا جون خدابيامرز رو چطور كوك ميزديد؟ گنده گنده؟ !
مادر كه داشت به اصطلاح خودش خيلي نرم وارد قضيه ميشد با اين جمله من رشته
حرف را از دست داد و داشت گيج و منگ به خانم جون نگاه ميكرد، ولي خانم جون كه
پخته تر از اين حرفها بود و دست من را خوانده بود با نگاه و حالت چشم و ابرو به مامان فهماند كه ولش كن، كاِرت الان نميگيرد. بعد با مهرباني رو كرد به من و گفت :
-خدا رحمتش كنه! تو كه نديده بوديش. اصلا به دنيا نيومده بودي كه آقا جون به رحمت
خدا رفت. مرد خوبي بود. بعضي وقتا منو اذيت ميكرد ولي دست خودش نبود، جور و جفاي زمونه اونجوريش كرده بود. هر چي خاك اونه، ايشالا عمر پدر و مادر تو باشه. بيچاره كم تو زندگيش سختي نكشيده بود. 71 ساله بوده كه براش زن ميگيرن. از روي نداري، ميره تو خونه يكي از اون سناتورهاي شاه، نوكري. زنش هم ميشه كلفت خونه ي اونا. من كه زن اولش رو نديده بودم ولي ميگن خيلي خوشگل بوده. صورتش مثل قرص ماه بوده،صاف و سفيد. چشم و ابرو مشكي. ابروهاي كموني. قد و قواره و هيكلش هم ميگن خوب بوده. فقط
ظاهرا تا چند سال بچه اش نمي شده. خوشگلي هم يه وقتا بلاي جون آدم ميشه .
فرزاد رو به من كرد و گفت....
⭐️ @payame_kosar
دلانه
همه ى طوفان ها
نميان كه تو رو متلاشى كنن.
بعضى هاشون
ميان كه مسيرت رو پاك كنن.🌪🌪💫
⭐️ @payame_kosar