حالا ملت دو ماه غیب میشن وقتاییم که میان راجب اون میشینن چرت و پرت میگن کمم که نمیشن هیچ ، سه کا هم میشن😍
همه چی آرومه من چقدر خوشحالم
خونه کیکهای چوبی - تورنتو، کانادا
این خونه تو یه محله ساده و معمولی به نام «سیتون ویلیج» توی تورنتو قرار داره. کل نما و حتی ماشین صاحبخونه با هزاران شیء ریز و درشتِ رنگارنگ پوشیده شده.
از سکه، چوب پنبه، مهره های شیشه ای، اسباب بازی های کوچیک، دکمه و چیزهای عجیب غریبِ دیگه! حتی یه ماشین ون هم جلوی خونه هست که هماهنگ با خود خونه تزئین شده — بهش میگن "ماشین حشرهای"❕
داستان کامل این خونه عجیب:
مالک این خونه، آلبینو کاریرا، تو سال ۱۹۹۴ یه آسیب شدید نخاعی برداشت و دیگه نتونست سر کار بره. تو دوران بهبودی، برای اینکه خودش رو سرگرم کنه، شروع کرد به چسبوندن چیزهای ریز و بامزه به صندوق نامه خونه. اول با مهره های شیشه ای کوچیک شروع کرد. بعد کم کم دکمه و سکه و چوب پنبه رو هم اضافه کرد.
هدایت شده از شماره "۱"
_روزی روزگاری جنگجویی میجنگید.
برای امیدش، عشقش، خانوادهاش، برای بقا میجنگید.
*خب... بعدش چی شد؟
_مسئله همینه، بعدی وجود نداشت. زندگی رو نمیشه شکست داد. باید اجازه داد کنترلت کنه، فقط آن موقع در آرامش خواهی بود.
هدایت شده از شماره "۱"
تخریب خوارِ بیرحم، هکتور الکانو، به سِربروس رسید. سربروس روی پاره آجری نشسته بود و با چشمان خالی از احساس به جسد دخترک شش ساله خیره شده بود. هکتور جلویش ایستاد و پرسید:《آیا متاسفی؟》سربروس بدون آنکه نگاهش را از دخترک بگیرد پاسخ داد:《آره هکتور، آره》
هکتور پرسید:《لازمه عذرخواهیت رو به کی برسونم؟》سربروس به او نگاه کرد و با لبهای خشک شدهاش گفت:《به اون آدمی که میتونستم باشم. به آیندهام در هنگام گرفتن تصمیم دیگری بگو متاسفم. به مادرم بگو خیلی معذرت میخوام. به پدرم لازم نیست بگی متاسفم، فقط بهش بگو عاشقشم. هکتور میشه به آن دختر توی ایستگاه قطار بگی متاسفم که نگفتم عاشقشم؟ و به آن گدای سر خیابان بگو متاسفم که پول چایش را ندادم. هکتور از سلولهایم هم عذرخواهی کن و آهان... از خدا هم که هیچوقت به حرفش گوش نکردم، عذرخواهی کن.》و چشمانش را بست تا قطره اشکی روی گونهاش بچکد.