خوشحال بودیم که زیاد شدیم و دیگه طناب نمیزنیم
بعد دیدیم همه چیز سخت تر شد
(لطفا برین من میخوام طناب بزنم)
کلبهٔ پیتار;
توی شادو فایت با ارشد افتادیم جلوی هم من: من هیچی بلد نیستمااا
(پاهامون خورد تو هم پوکیدیم)
اوکی ولی من مشتامو(با تمام حرصم)جمع کرده بودم امروز کیسه بزنم
این چه کاری بود استاد عزیزم