📖 قرار نبود عاشقت بشم
پارت دوم | بدشانسیهای آوا تمامی ندارند!
صبح روز بعد، آوا با صدای زنگ گوشیاش از خواب پرید. دستش را دراز کرد و بدون اینکه چشمهایش را باز کند، چند بار روی صفحه ضربه زد.
ـ خفه شوووو! فقط پنج دقیقه دیگه!
پنج دقیقه بعد...
آوا با دیدن ساعت گوشیاش، مثل فنر از جایش پرید.
ـ وااای خداااا! من چرا هیچوقت آدم نمیشم؟!
با عجله لباس پوشید، موهایش را جمع کرد و کیفش را برداشت. حتی فرصت نکرد صبحانه بخورد. فقط یک تکه نان برداشت و درحالیکه کفشهایش را میپوشید، از خانه بیرون زد.
بالاخره به دانشگاه رسید.
نفسنفسزنان وارد ساختمان شد و به ساعتش نگاه کرد.
ـ عالیه! این بار فقط دو دقیقه دیر کردم!
با لبخند پیروزمندانهای به سمت کلاس رفت، اما درست جلوی در، صدایی آشنا شنید.
ـ بهبه! خانم رکورددار دوی صد متر!
آوا همانجا خشکش زد.
آرش به دیوار تکیه داده بود و با لبخند نگاهش میکرد.
آوا زیر لب گفت:
ـ نه... امکان نداره!
آرش ابروهایش را بالا برد.
ـ چیزی گفتی؟
ـ آره! گفتم چه روز قشنگیه، مخصوصاً وقتی آدم با دیدن بعضیا روزش خراب میشه!
آرش دستش را روی قلبش گذاشت.
ـ آخ! چه حرف سنگینی! هنوز صبحونه نخوردم، تحمل این همه محبت رو ندارم!
آوا چشمهایش را چرخاند و خواست از کنارش رد شود که آرش گفت:
ـ راستی، کلاس ما یکیه.
آوا ایستاد.
ـ چی؟!
آرش با خونسردی به در کلاس اشاره کرد.
ـ همین کلاسی که الان قراره بریم توش.
آوا با ناباوری به او نگاه کرد.
ـ یعنی تو همرشتهای منی؟!
ـ نه، اومدم اینجا که هر روز اعصابت رو خرد کنم. البته ظاهراً خیلی هم موفقم!
آوا نفس عمیقی کشید.
ـ خدایا، من با چه گناهی باید اینو تحمل کنم؟
آرش در کلاس را باز کرد و با لبخند گفت:
ـ بیا تو، همکلاسی عزیز!
آوا وارد کلاس شد و آخرین صندلی خالی را پیدا کرد. کیفش را روی میز گذاشت و نشست.
چند دقیقه بعد، استاد وارد شد و بعد از سلام و احوالپرسی، شروع به توضیح پروژهی جدیدشان کرد.
ـ برای این پروژه باید دونفره کار کنید. موضوع پروژه رو هفتهی آینده اعلام میکنم، اما از همین امروز میخوام گروههاتون مشخص باشه.
آوا سریع سرش را پایین انداخت و وانمود کرد مشغول نوشتن است.
فقط یک آرزو داشت: همگروهی آرش نشود!
استاد شروع به خواندن اسمها کرد.
ـ آوا مرادی و آرش نادری.
خودکار از دست آوا افتاد.
ـ نههههه!
چند نفر برگشتند و نگاهش کردند.
استاد عینکش را جابهجا کرد.
ـ مشکلی هست، خانم مرادی؟
آوا صاف نشست.
ـ نه استاد! فقط... از خوشحالی بود!
صدای خندهی آرش از کنارش بلند شد.
استاد ادامه داد:
ـ خیلی خوب. امیدوارم همکاری خوبی داشته باشید.
وقتی کلاس تمام شد، آوا وسایلش را جمع کرد و رو به آرش گفت:
ـ ببین آقای کمدین، یه قانون داریم.
آرش با علاقه دستبهسینه ایستاد.
ـ بفرمایید، گوشم با شماست.
ـ تو فقط بخش خودت رو انجام میدی، منم بخش خودم رو. نه دخالت، نه شوخی، نه اذیت کردن!
آرش چند ثانیه به او خیره شد.
ـ تموم شد؟
ـ آره!
ـ خب، منم یه قانون دارم.
آوا با بدبینی نگاهش کرد.
ـ چی؟
آرش لبخند زد.
ـ از اونجایی که تو احتمالاً روز تحویل پروژه هم دیر میرسی، شمارهت رو بده که بتونم پیدات کنم!
آوا دهانش را باز کرد تا جوابش را بدهد، اما هیچ جملهای به ذهنش نرسید.
آرش خندید و از کلاس بیرون رفت.
آوا با حرص کیفش را روی شانهاش انداخت.
ـ من از این پسر متنفرم!
اما درست همان لحظه، گوشیاش لرزید.
یک پیام از شمارهای ناشناس:
«سلام خانم رکورددار! من آرشم. شمارهت رو از گروه کلاسی پیدا کردم. فقط خواستم بگم برای پروژه باید با هم حرف بزنیم. راستی، امروز دیر نرسیدی! پیشرفت قابل توجهیه 😂»
آوا با دیدن پیام، ناخودآگاه خندید.
اما بهسرعت صورتش را جدی کرد و جواب داد:
«خیلی بامزهای!»
چند ثانیه بعد، پاسخ آرش رسید:
«میدونم. اینو قبلاً هم گفتی! 😎»
آوا گوشی را کنار گذاشت و زیر لب گفت:
ـ این پروژه قراره منو به کشتن بده!
او هنوز نمیدانست که این پروژهی ساده، قرار است زندگیاش را به شکلی تغییر دهد که حتی تصورش را هم نمیکند.
و آرش؟
آرش هم هنوز نمیدانست دختری که از همان روز اول مدام با او بحث میکرد، قرار است کمکم به مهمترین بخش روزهایش تبدیل شود.
پایان پارت دوم 💌
عضویت داخل این چنل الزامی نیست
چنل اصلی جوین باشید
چنل اصلی جوین نباشی راضی نیستم
@planet_Cat
📖 قرار نبود عاشقت بشم
پارت سوم | قرار بود فقط یه پروژه باشه!
آوا گوشیاش را روی تخت انداخت و با حرص به سقف خیره شد.
ـ خدایا، یعنی من توی این دنیا چه گناهی کردم که باید با این بشر همگروهی بشم؟!
گوشی دوباره لرزید.
آوا با بدبینی آن را برداشت و به صفحه نگاه کرد.
آرش:
«راستی، فردا بعد از کلاس وقت داری دربارهی پروژه حرف بزنیم؟»
آوا سریع تایپ کرد:
«نه.»
چند ثانیه بعد، پیام دیگری از طرف آرش آمد.
آرش:
«چه سریع! حتی نپرسیدی کِی و کجا! 😂»
آوا:
«چون جوابم در هر صورت نه بود.»
آرش:
«باشه، پس خودم تنهایی پروژه رو انجام میدم. فقط امیدوارم استاد از اینکه همگروهیمون هیچ کمکی نکرده ناراحت نشه.»
آوا با دیدن پیام، صاف نشست.
ـ این دیگه چه آدمیه؟!
با عصبانیت نوشت:
«کی گفته من کمک نمیکنم؟!»
آرش:
«خودت گفتی فردا وقت نداری! منم نمیخوام مزاحم برنامههای فشردهی خانم رکورددار بشم. بالاخره باید زمانی برای دویدن به کلاس داشته باشی! 😂»
آوا بالش کوچکش را برداشت و به طرف دیوار پرت کرد.
ـ من یه روز اینو میکشم!
بعد دوباره گوشی را برداشت.
«فردا بعد از کلاس، کتابخونه. ساعت دو. فقط دربارهی پروژه حرف میزنیم!»
پاسخ آرش تقریباً بلافاصله رسید.
«چشم، رئیس! 🫡»
آوا گوشی را خاموش کرد و زیر لب گفت:
ـ بالاخره یه روز آروم توی زندگی من پیدا میشه؟
---
روز بعد، دانشگاه ـ ساعت دو بعدازظهر
آوا دقیقاً ساعت دو وارد کتابخانه شد.
برای اولین بار در تاریخ زندگیاش، نه دیر کرده بود و نه مجبور شده بود برای رسیدن به مقصد بدود.
با رضایت به ساعتش نگاه کرد.
ـ ببین! منم میتونم آدم منظمی باشم!
ـ این جمله رو ضبط کن. شاید دیگه هیچوقت فرصت شنیدنش پیش نیاد!
آوا با شنیدن صدای آشنا، چشمهایش را بست.
آرش پشت یکی از میزها نشسته بود و با لبخند به او نگاه میکرد.
آوا به سمتش رفت و صندلی روبهرویش را بیرون کشید.
ـ تو واقعاً نمیتونی حتی پنج دقیقه ساکت باشی؟
آرش خودکارش را روی میز گذاشت.
ـ میتونم.
آوا با تعجب نگاهش کرد.
ـ جدی؟
ـ آره. ولی حیفه استعدادهای ارزشمندم رو هدر بدم!
آوا دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
ـ خدایا، خودت صبر بده!
آرش خندید و یک دفتر به سمتش هل داد.
ـ خب، خانم همگروهی! بریم سراغ کار؟
آوا دفتر را باز کرد.
ـ بالاخره یه حرف حساب زدی!
ـ اینم ضبط کن. شاید دیگه هیچوقت فرصت شنیدنش پیش نیاد!
آوا خودکارش را به طرف او گرفت.
ـ آرش!
ـ بله؟
ـ شروع نکنیها!
آرش دستهایش را بالا برد و با خنده گفت:
ـ باشه، باشه! دیگه چیزی نمیگم.
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
آوا مشغول نوشتن شد و آرش هم مطالبی را که از قبل آماده کرده بود، روی میز گذاشت.
برخلاف تصور آوا، آرش ایدههای خوبی برای پروژه داشت. حتی چند منبع معتبر پیدا کرده بود و نکات مهمشان را جداگانه نوشته بود.
آوا با تعجب به برگهها نگاه کرد.
ـ اینا رو خودت آماده کردی؟
آرش سرش را بالا آورد.
ـ نه، از دیوار اتاقم عکس گرفتم، بعد خودشون روی کاغذ ظاهر شدن!
آوا نگاهش کرد.
ـ واقعاً نمیفهمم چرا هر چیزی رو باید با شوخی جواب بدی!
آرش برای لحظهای لبخندش را جمع کرد.
ـ چون اگه شوخی نکنم، تو از همون اول فکر میکنی آدم غیرقابلتحملیام.
آوا مکث کرد.
انتظار چنین جوابی را نداشت.
آرش دوباره به برگههایش نگاه کرد و ادامه داد:
ـ تازه، اینطوری حداقل حوصلهت سر نمیره.
آوا آرام گفت:
ـ خب... شاید.
آرش سرش را بالا آورد.
ـ ببخشید؟ چی گفتی؟ صدات نمیاد!
آوا فوراً به حالت عادی برگشت.
ـ گفتم بهتره بهجای حرف زدن، کار کنیم!
آرش خندید.
ـ چشم، رئیس!
---
حدود یک ساعت بعد، بخش زیادی از برنامهی پروژه را آماده کرده بودند.
آوا خودکارش را کنار گذاشت و به پشتی صندلی تکیه داد.
ـ خب، فکر کنم برای امروز کافیه.
آرش به ساعتش نگاه کرد.
ـ باورم نمیشه! یک ساعت با من بودی و هنوز از پنجره بیرون نپریدی!
آوا دفترش را بست.
ـ هنوز روز تموم نشده!
آرش خندید و وسایلش را جمع کرد.
وقتی از کتابخانه بیرون آمدند، باران شدیدی میبارید.
آوا جلوی در ایستاد و با ناباوری به آسمان نگاه کرد.
ـ نه بابا! این دیگه از کجا اومد؟!
آرش کنارش ایستاد.
ـ فکر کنم از ابرها.
آوا برگشت و نگاه تندی به او انداخت.
ـ خیلی ممنون از توضیحات علمیات!
بعد داخل کیفش را گشت.
یک بار.
دو بار.
سه بار.
اما خبری از چتر نبود.
با ناامیدی گفت:
ـ عالی شد! چترم رو خونه جا گذاشتم.
آرش چتر مشکی کوچکی را از کیفش بیرون آورد و باز کرد.
ـ بیا، تا ایستگاه با هم میریم.
آوا فوراً گفت:
ـ نه، لازم نیست. خودم میرم.
آرش نگاهی به باران انداخت و بعد به او.
ـ باشه. فقط اگه فردا با سرماخوردگی اومدی دانشگاه، لطفاً نگو تقصیر منه!
آوا چند لحظه به باران خیره ماند.
بعد با اکراه زیر چتر رفت.
ـ فقط تا ایستگاه اتوبوس!
آرش لبخند زد.
ـ چشم، خانم قوانین!
آنها کنار هم راه افتادند.
چند قدمی در سکوت گذشت تا اینکه آرش پرسید:
ـ راستی، چرا اینقدر از من بدت میاد؟
آوا با تعجب نگاهش کرد.
ـ من ازت بدم نمیاد!
آرش ابروهایش را بالا برد.
ـ جدی؟ پس اون همه تهدید و نفرین برای چی بود؟
آوا خندید.
ـ چون اعصابخردکنی!
ـ خب، این با دوستداشتنی بودن منافاتی نداره!
آوا سرش را به نشانهی تأسف تکان داد.
ـ واقعاً اعتمادبهنفست یه چیز عجیبیه!
آرش خندید.
وقتی به ایستگاه رسیدند، اتوبوس آوا از دور پیدا شد.
آوا زیر چتر بیرون آمد و گفت:
ـ خب، ممنون بابت چتر.
آرش شانه بالا انداخت.
ـ خواهش میکنم. وظیفهی هر شهروند مسئولیتپذیریه که از همگروهی تنبلش محافظت کنه!
آوا با اعتراض گفت:
ـ من تنبل نیستم!
ـ باشه، باشه! رکورددار عزیز!
آوا سوار اتوبوس شد، اما درست قبل از بسته شدن در، برگشت.
ـ آرش!
آرش سرش را بالا آورد.
ـ جانم؟
آوا برای لحظهای مکث کرد.
ـ پروژهمون... خوب پیش رفت. یعنی... بد نبود.
آرش لبخند زد.
ـ این تعریف بود یا گزارش وضعیت پروژه؟
آوا چشمهایش را چرخاند.
ـ خداحافظ!
در اتوبوس بسته شد و آوا به سمت صندلی خالی رفت.
چند دقیقه بعد، گوشیاش لرزید.
آرش:
«رسیدی به مقصد، خانم رکورددار؟»
آوا ناخودآگاه لبخند زد و جواب داد:
«هنوز نه. چرا؟»
آرش:
«هیچی. فقط میخواستم مطمئن بشم وسط راه تصمیم نگرفتی با اتوبوس مسابقه بدی! 😂»
آوا خندید و گوشی را کنار گذاشت.
بعد از چند ثانیه، متوجه لبخند روی صورتش شد.
لبخندش آرامآرام محو شد.
ـ وایسا ببینم...
به صفحهی خاموش گوشی نگاه کرد.
ـ من چرا دارم به شوخیهای این پسر میخندم؟!
سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و زیر لب گفت:
ـ نه آوا، حواست رو جمع کن. این فقط همگروهیه. یه همگروهیِ بهشدت اعصابخردکن!
اما چیزی که آوا هنوز نمیدانست، این بود که گاهی آدمها درست از همان لحظهای وارد زندگیات میشوند که اصلاً قصد نداری جایی برایشان باز کنی.
و شاید خطرناکترین بخش ماجرا همین بود که...
آرش، برخلاف تمام تصورات آوا، آنقدرها هم که فکر میکرد غیرقابلتحمل نبود.
پایان پارت سوم 💌
📖 قرار نبود عاشقت بشم
پارت چهارم | تو چرا اینقدر عوض شدی؟!
صبح روز بعد، آوا با صدای زنگ گوشیاش چشمهایش را باز کرد.
چند ثانیه به سقف خیره ماند و بعد آرام دستش را به سمت گوشی برد.
ساعت هفت و نیم بود.
لبخندی روی لبش نشست.
ـ وااای! امروز زود بیدار شدم!
با خوشحالی از تخت بیرون آمد، لباسهایش را پوشید و حتی فرصت کرد صبحانه بخورد.
مادرش که از آشپزخانه بیرون آمده بود، با تعجب نگاهش کرد.
ـ آوا؟! تو امروز حالت خوبه؟
آوا با دهان پر گفت:
ـ مامان، یعنی من هر وقت زود بیدار میشم باید مریض باشم؟!
مادرش خندید.
ـ نه عزیزم، فقط عادت ندارم تو رو قبل از ساعت هشت صبح بیدار ببینم!
آوا لقمهاش را خورد و کیفش را برداشت.
ـ خیلی ممنون از حمایت روحی و روانیتون! من رفتم!
---
دانشگاه ـ ساعت هشت و نیم صبح
آوا با قدمهای آرام وارد ساختمان شد.
نه میدوید، نه نفسنفس میزد و نه نگران دیر رسیدن بود.
با خودش گفت:
ـ امروز دیگه هیچکس نمیتونه بهم بگه رکورددار دوی صد متر!
ـ مطمئنی؟!
آوا از جا پرید.
آرش درست پشت سرش ایستاده بود.
آوا دستش را روی قلبش گذاشت.
ـ وای! تو چرا یهو ظاهر میشی؟!
آرش با خونسردی گفت:
ـ ببخشید، دفعهی بعد قبل از ورودم موسیقی متن پخش میکنم که آماده باشی!
آوا نفس عمیقی کشید.
ـ میشه فقط یه روز منو اذیت نکنی؟
آرش کمی فکر کرد.
ـ بذار ببینم... نه!
ـ آرش!
ـ آوا!
چند نفر از کنارشان رد شدند و به خندههای آنها نگاه کردند.
آوا سرش را تکان داد و به سمت کلاس راه افتاد.
آرش هم دنبالش رفت.
---
چند دقیقه بعد، استاد وارد کلاس شد و پس از سلام، برگههایی را روی میز گذاشت.
ـ بچهها، قبل از شروع درس یه خبر دارم. برای پروژههاتون سه هفته فرصت دارین. هفتهی آینده هم باید موضوع نهایی و طرح اولیه رو تحویل بدین.
آوا سریع دفترش را باز کرد و شروع به نوشتن کرد.
آرش از کنارش آهسته گفت:
ـ رئیس، لطفاً یادداشت کن که هفتهی آینده باید طرح اولیه رو تحویل بدیم. نمیخوام وسط راه یادت بره!
آوا بدون اینکه نگاهش کند، جواب داد:
ـ نگران نباش. برخلاف بعضیا، من حافظه دارم!
آرش لبخند زد.
ـ چه خوب! پس یادت میمونه که امروز بعد از کلاس باید برای پروژه برنامهریزی کنیم.
آوا سرش را بالا آورد.
ـ امروز؟! مگه دیروز یک ساعت کار نکردیم؟
ـ چرا، ولی استاد گفت طرح اولیه رو هفتهی آینده میخواد. بهتره از الان شروع کنیم.
آوا خواست مخالفت کند، اما وقتی به برگههای مرتب پروژه روی میز آرش نگاه کرد، منصرف شد.
ـ باشه. بعد از کلاس، نیم ساعت.
آرش دستش را به نشانهی توافق بالا برد.
ـ قبول!
آوا با تردید نگاهش کرد.
ـ چرا اینقدر راحت قبول کردی؟
ـ چون اگه بیشتر از نیم ساعت بخوام، احتمالاً با همون کتابهایی که دیروز ریختن روی سرم ازم پذیرایی میکنی!
آوا خندهاش گرفت.
ـ حداقل یه بار حرف حساب زدی!
---
بعد از کلاس
آوا و آرش در محوطهی دانشگاه روی یک نیمکت نشستند و دفتر پروژه را باز کردند.
آرش چند ایده را توضیح داد و آوا هم نکات مهم را یادداشت کرد.
برخلاف انتظارش، کار کردن با آرش چندان هم سخت نبود. او با وجود شوخیهای همیشگیاش، وقتی پای کار جدی به میان میآمد، مسئولیتپذیر بود.
آوا مشغول نوشتن بود که صدای دختری را شنید.
ـ آرش؟!
دختری با مانتوی کرمرنگ و کیف کوچکی روی شانهاش به سمت آنها آمد.
آرش سرش را بالا آورد.
ـ سلام، ترانه!
ترانه لبخندی زد و نگاهی به آوا انداخت.
ـ سلام. مزاحم که نیستم؟
آوا خودکارش را روی دفتر گذاشت.
ـ نه، من فقط داریم روی پروژه کار میکنیم!
ترانه روی نیمکت روبهرو نشست.
ـ آها! پس تو همون همگروهی جدید آرشی؟
آوا با تعجب پرسید:
ـ جدید؟
ترانه خندید.
ـ آره. آرش معمولاً خیلی راحت با همه کنار میاد، ولی فکر نمیکردم اینقدر زود با هم صمیمی بشین!
آوا سریع گفت:
ـ صمیمی؟! نه بابا! ما فقط همگروهی هستیم!
آرش با لبخند به او نگاه کرد.
ـ البته همگروهیای که هر روز تهدیدم میکنه!
آوا دفترش را بست.
ـ آرش، میخوای همین الان پروژه رو تنهایی انجام بدی؟
ترانه خندید.
ـ شما دوتا خیلی بامزهاین!
آوا چیزی نگفت و دوباره مشغول جمع کردن وسایلش شد.
ترانه چند دقیقهای با آرش صحبت کرد و بعد از خداحافظی رفت.
آوا کیفش را روی شانهاش انداخت.
آرش با تعجب پرسید:
ـ کجا؟
ـ خونه.
ـ هنوز نیم ساعت تموم نشده!
آوا به ساعتش نگاه کرد.
ـ برای من تموم شده!
آرش بلند شد و کنارش ایستاد.
ـ اتفاقی افتاده؟
آوا مکث کرد.
ـ نه. چرا باید اتفاقی افتاده باشه؟
ـ نمیدونم. یهدفعه ساکت شدی.
آوا شانه بالا انداخت.
ـ خستهام. همین.
آرش چند لحظه نگاهش کرد، اما چیزی نپرسید.
ـ باشه. پس فردا ادامه میدیم.
آوا با تعجب به او نگاه کرد.
ـ همین؟!
ـ چی همین؟!
ـ هیچی... فکر کردم دوباره یه چیزی میگی!
آرش خندید.
ـ نگران نباش. برای فردا کلی شوخی ذخیره کردم!
آوا سرش را تکان داد و از او فاصله گرفت.
ـ واقعاً که!
---
آن شب ـ اتاق آوا
آوا روی تخت دراز کشیده بود و به سقف نگاه میکرد.
گوشیاش را برداشت و وارد گروه کلاسی شد.
چند پیام جدید آمده بود.
یکی از دوستانش عکسی از محوطهی دانشگاه فرستاده بود.
آوا عکس را باز کرد.
در گوشهی تصویر، آرش و ترانه دیده میشدند که کنار هم ایستاده بودند و میخندیدند.
آوا چند ثانیه به عکس نگاه کرد و بعد صفحه را بست.
ـ خب که چی؟ به من چه اصلاً!
گوشی را روی تخت گذاشت و سعی کرد به چیز دیگری فکر کند.
اما چند لحظه بعد دوباره آن را برداشت.
این بار پیام آرش روی صفحه ظاهر شده بود.
آرش:
«خانم رکورددار، برای فردا ساعت دو کتابخونه اوکیه؟»
آوا به پیام نگاه کرد.
انگشتش را روی صفحه گذاشت و نوشت:
«آره.»
بعد از چند ثانیه، پیام دیگری فرستاد.
«راستی، ترانه دوست قدیمیت بود؟»
به محض فرستادن پیام، چشمهایش گرد شد.
ـ وااای! من چرا اینو پرسیدم؟!
چند ثانیه بعد، آرش جواب داد.
آرش:
«آره، از دوستای قدیمیه. چطور؟»
آوا سریع نوشت:
«همینطوری پرسیدم.»
آرش:
«باشه 😂»
آوا گوشی را کنار گذاشت و صورتش را با بالش پوشاند.
ـ من فقط کنجکاو بودم! همین!
اما حتی خودش هم نمیدانست چرا دیدن آن عکس، بیشتر از چیزی که انتظار داشت ذهنش را مشغول کرده بود.
و آرش؟
آرش هنوز نمیدانست یک سؤال سادهی آوا قرار است شروع ماجرایی شود که هیچکدامشان برایش آماده نبودند.
پایان پارت چهارم 💌
💌 قرار نبود عاشقت بشم
پارت پنجم | یه حس عجیب که اسمش رو نمیدونستم!
روز بعد ـ دانشگاه، ساعت دو بعدازظهر
آوا با قدمهای نسبتاً تند وارد کتابخانه شد. برخلاف روزهای اول، این بار نه از دیدن آرش تعجب کرد و نه از شنیدن صدای مسخرهبازیهایش جا خورد.
البته تا وقتی که صدای خودش را شنید!
ـ بهبه! بالاخره تشریف آوردین، خانم مرادی!
آوا به سمت میز چرخید. آرش روی صندلی نشسته بود و با لبخند به او نگاه میکرد.
ـ من که هنوز دیر نکردم!
آرش به ساعتش اشاره کرد.
ـ دقیقاً دو دقیقه مونده به ساعت دو اومدی. داشتم فکر میکردم نکنه اتفاقی افتاده و رکورددارمون تصمیم گرفته رکورد خوشقولی رو هم بشکنه!
آوا کیفش را روی میز گذاشت.
ـ میدونی چیه؟ من واقعاً نمیفهمم چطور هنوز کسی تو رو از این دانشگاه اخراج نکرده!
ـ چون دانشگاه بدون من جذابیتش رو از دست میده.
ـ آره، مخصوصاً بخش اعصابخردکنیش رو!
آرش خندید و دفتر پروژه را به سمتش هل داد.
ـ خب، بریم سراغ کار. امروز باید موضوع نهایی رو مشخص کنیم.
آوا نشست و دفتر را باز کرد.
ـ بالاخره یه حرف حساب!
ـ دومین تعریف امروزت از من بود. دارم به خودم امیدوار میشم!
ـ آرش، شروع نکن!
ـ چشم، رئیس!
آوا لبخند کوچکی زد و مشغول خواندن مطالب شد.
چند دقیقه بعد، بالاخره موضوع پروژهشان را انتخاب کردند. کارها هم تقریباً مشخص شده بود و فقط لازم بود طرح اولیه را کامل کنند.
آوا که از نتیجه راضی بود، خودکارش را کنار گذاشت.
ـ خب، فکر کنم امروز کارمون خوب پیش رفت.
آرش با تعجب نگاهش کرد.
ـ وایسا ببینم! تو الان از همکاری با من راضی هستی؟!
ـ نه، از پروژه راضیام. فرق داره!
ـ آره، آره. هر جور راحتی، خانم مرادی!
آوا خندید و سرش را پایین انداخت.
اما درست در همان لحظه، صدای دختری از پشت سرشان بلند شد.
ـ آرش؟!
آوا بدون اینکه بخواهد، سرش را بلند کرد.
ترانه بود.
همان لبخند همیشگی را داشت و این بار یک پوشه هم دستش بود.
ـ سلام! مزاحمتون که نیستم؟
آرش لبخند زد.
ـ سلام. نه، چه مزاحمتی؟
ترانه پوشه را روی میز گذاشت.
ـ یادته دربارهی اون کارگاه دانشگاه باهات حرف زده بودم؟ ثبتنامش شروع شده. گفتم بیام بهت بگم، چون دفعهی قبل خیلی مشتاق بودی.
آرش پوشه را باز کرد.
ـ آره، یادمه! اتفاقاً خوب شد اومدی.
آوا دوباره به دفترش نگاه کرد.
نمیدانست چرا، اما دیدن اینکه آرش و ترانه اینقدر راحت با هم حرف میزدند، کمی کلافهاش میکرد.
ترانه نگاهی به آوا انداخت.
ـ تو هم میخوای ثبتنام کنی؟ کارگاهش دربارهی مهارتهای ارتباطی و کار گروهیه. فکر کنم برای دانشجوها خیلی مفید باشه.
آوا لبخند مؤدبانهای زد.
ـ ممنون، ولی فعلاً برنامهم شلوغه.
ـ باشه، هر وقت خواستی بهم بگو.
بعد رو به آرش کرد.
ـ راستی، اگه خواستی ثبتنام کنی، بهم خبر بده. شاید با هم بریم.
آرش سرش را تکان داد.
ـ حتماً، بررسیش میکنم.
ترانه بعد از چند دقیقه خداحافظی کرد و رفت.
آوا هم سریع وسایلش را جمع کرد.
آرش با تعجب پرسید:
ـ کجا داری میری؟ هنوز زوده!
ـ کارمون تموم شده دیگه.
ـ آره، ولی معمولاً اینقدر سریع فرار نمیکنی!
آوا زیپ کیفش را بست.
ـ شاید چون امروز حوصله ندارم.
آرش این بار شوخی نکرد.
ـ اتفاقی افتاده؟
آوا برای لحظهای مکث کرد.
دلش میخواست بگوید که نمیداند چرا از دیدن ترانه کنار او احساس عجیبی پیدا کرده، اما حتی فکر کردن به این جمله هم برایش مسخره بود.
ـ نه. فقط یه کم خستهام.
آرش به صورتش نگاه کرد و بعد سرش را تکان داد.
ـ باشه. پس امروز زودتر برو استراحت کن.
آوا انتظار هر جوابی را داشت، جز این!
نه اصرار کرد بماند، نه مثل همیشه شروع به شوخی کرد.
فقط خیلی ساده اجازه داد برود.
و عجیب این بود که همین رفتار ساده، بیشتر از تمام شوخیهایش ذهن آوا را درگیر کرد.
---
یک ساعت بعد ـ خانهی آوا
آوا روی تختش نشسته بود و گوشیاش را در دست داشت.
چند دقیقهای بود که صفحهی چت آرش را باز کرده بود، اما حتی یک پیام هم نفرستاده بود.
با خودش گفت:
ـ خب که چی؟! چرا باید بهش پیام بدم؟!
گوشی را کنار گذاشت.
چند ثانیه بعد دوباره برداشتش.
ـ اصلاً شاید بخوام دربارهی پروژه یه چیزی بپرسم!
صفحهی چت را باز کرد و نوشت:
«راستی، اون کارگاهه رو ثبتنام میکنی؟»
به پیام خیره شد.
ـ وااای! من چرا باید دربارهی کارگاهش سؤال کنم؟!
پیام را پاک کرد.
گوشی را روی تخت انداخت و با حرص بالش را بغل کرد.
ـ آوا مرادی، تو رو خدا یه کم عاقل باش!
همان لحظه گوشی لرزید.
آرش پیام داده بود.
آرش:
«خانم رئیس، یه سؤال مهم!»
آوا سریع گوشی را برداشت.
آوا:
«چی؟»
آرش:
«به نظرت برای ارائهی پروژه، من کتوشلوار بپوشم یا با لباس فضانوردی بیام؟ 😂»
آوا بیاختیار خندید.
آوا:
«با لباس فضانوردی بیا. حداقل یه فایدهای داری و میتونیم بگیم پروژهمون دربارهی فضاست!»
آرش:
«عالیه! پس تو هم لباس سرآشپز بپوش که اگه پروژه شکست خورد، حداقل یه چیزی برای خوردن داشته باشیم! 😂»
آوا از خنده گوشی را روی صورتش گذاشت.
چند لحظه بعد، دوباره پیام داد.
آوا:
«راستی، امروز یه کم ساکت بودی.»
این بار قبل از فرستادن پیام، چند بار آن را خواند.
بعد بالاخره دکمهی ارسال را زد.
آرش چند ثانیه بعد جواب داد.
آرش:
«من؟! ساکت؟! احتمالاً از شدت خستگی توهم زدی 😂»
آوا لبخند زد.
آوا:
«نه جدی میگم. وقتی ازت پرسیدم اتفاقی افتاده، فکر کردم یه چیزی بگی، ولی فقط گفتی برم استراحت کنم.»
چند لحظه گذشت.
این بار آرش کمی دیرتر جواب داد.
آرش:
«خب، وقتی یکی میگه خستهست، بهتره بهش فرصت بدی استراحت کنه، نه اینکه بیشتر اذیتش کنی.»
آوا به صفحه خیره شد.
برای چند ثانیه، هیچ جوابی به ذهنش نرسید.
بالاخره نوشت:
آوا:
«از کی تا حالا اینقدر منطقی شدی؟!»
آرش:
«از وقتی فهمیدم اگه بیشتر اذیتت کنم، ممکنه همگروهیم رو از دست بدم. پروژهم برام مهمه دیگه! 😎»
آوا لبخندش را جمع کرد.
ـ احمق!
اما این بار، برخلاف همیشه، از ته دل عصبانی نبود.
گوشی را کنار گذاشت و به سقف خیره شد.
چرا حرف سادهی آرش اینقدر خوشحالش کرده بود؟
چرا وقتی با او شوخی میکرد، ناخودآگاه لبخند میزد؟
و مهمتر از همه...
چرا وقتی آرش کنار ترانه بود، دلش میخواست هرچه زودتر از آنجا برود؟
آوا بالش را روی صورتش گذاشت.
ـ نه! محاله!
چند ثانیه سکوت کرد و بعد آرام گفت:
ـ من که از آرش خوشم نمیاد...
اما این بار، حتی خودش هم نتوانست جملهاش را باور کند.
---
همان شب ـ خانهی آرش
آرش روی مبل نشسته بود و فرم ثبتنام کارگاه را روی گوشیاش بررسی میکرد.
ترانه چند ساعت قبل دوباره پیام داده بود و دربارهی زمان ثبتنام پرسیده بود.
آرش هنوز تصمیم نگرفته بود که شرکت کند یا نه.
گوشیاش را کنار گذاشت و به دفتر پروژه نگاه کرد.
روی یکی از صفحهها، آوا با خودکارش یک جمله نوشته بود:
«لطفاً موقع ارائه شوخیهای بیمزه ممنوع!»
آرش خندید.
ـ این دختر واقعاً یه مورد خاصه!
بعد گوشیاش را برداشت و به چت آوا نگاه کرد.
آخرین پیامش هنوز روی صفحه بود.
برای لحظهای انگشتش روی صفحه ماند.
میخواست چیزی بنویسد، اما خودش هم نمیدانست چه چیزی.
در نهایت گوشی را کنار گذاشت و زیر لب گفت:
ـ فعلاً باید پروژه رو تموم کنیم.
اما لبخند کوچکی که روی لبش مانده بود، چیز دیگری میگفت.
پایان پارت پنجم 💌📖
20.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اسم ویدیو: چالش تغییر
ببخشید بابت کیفیت برای اینکه ارسال بشه باید کیفیت رو کم میکردم🫠
عمل به قول / محافظ
رمان هم روزی پنج پارت میذارم درکل بیست پارت هست🫴🏻
به نظرم پارت ها خیلی بلنده
کوتاه تر میکنم