eitaa logo
عمل به قول / محافظ
9 دنبال‌کننده
0 عکس
1 ویدیو
0 فایل
𓆩 🛡️ 𝐏𝐫𝐨𝐦𝐢𝐬𝐞 & 𝐏𝐫𝐨𝐭𝐞𝐜𝐭 ♡ 𝐓𝐫𝐮𝐬𝐭 & 𝐋𝐨𝐲𝐚𝐥𝐭𝐲. 🤍 🐈‍⬛ 𝐌𝐚𝐢𝐧 𝐂𝐡𝐚𝐧𝐧𝐞𝐥: @planet_Cat ♡ 𝐌𝐲 𝐈𝐃: @Helma1392e 🎧 𝐒𝐞𝐜𝐨𝐧𝐝 𝐂𝐡𝐚𝐧𝐧𝐞𝐥: @Haamim_AfterGlow
مشاهده در ایتا
دانلود
💌 قرار نبود عاشقت بشم پارت پنجم | یه حس عجیب که اسمش رو نمی‌دونستم! روز بعد ـ دانشگاه، ساعت دو بعدازظهر آوا با قدم‌های نسبتاً تند وارد کتابخانه شد. برخلاف روزهای اول، این بار نه از دیدن آرش تعجب کرد و نه از شنیدن صدای مسخره‌بازی‌هایش جا خورد. البته تا وقتی که صدای خودش را شنید! ـ به‌به! بالاخره تشریف آوردین، خانم مرادی! آوا به سمت میز چرخید. آرش روی صندلی نشسته بود و با لبخند به او نگاه می‌کرد. ـ من که هنوز دیر نکردم! آرش به ساعتش اشاره کرد. ـ دقیقاً دو دقیقه مونده به ساعت دو اومدی. داشتم فکر می‌کردم نکنه اتفاقی افتاده و رکورددارمون تصمیم گرفته رکورد خوش‌قولی رو هم بشکنه! آوا کیفش را روی میز گذاشت. ـ می‌دونی چیه؟ من واقعاً نمی‌فهمم چطور هنوز کسی تو رو از این دانشگاه اخراج نکرده! ـ چون دانشگاه بدون من جذابیتش رو از دست می‌ده. ـ آره، مخصوصاً بخش اعصاب‌خردکنی‌ش رو! آرش خندید و دفتر پروژه را به سمتش هل داد. ـ خب، بریم سراغ کار. امروز باید موضوع نهایی رو مشخص کنیم. آوا نشست و دفتر را باز کرد. ـ بالاخره یه حرف حساب! ـ دومین تعریف امروزت از من بود. دارم به خودم امیدوار می‌شم! ـ آرش، شروع نکن! ـ چشم، رئیس! آوا لبخند کوچکی زد و مشغول خواندن مطالب شد. چند دقیقه بعد، بالاخره موضوع پروژه‌شان را انتخاب کردند. کارها هم تقریباً مشخص شده بود و فقط لازم بود طرح اولیه را کامل کنند. آوا که از نتیجه راضی بود، خودکارش را کنار گذاشت. ـ خب، فکر کنم امروز کارمون خوب پیش رفت. آرش با تعجب نگاهش کرد. ـ وایسا ببینم! تو الان از همکاری با من راضی هستی؟! ـ نه، از پروژه راضی‌ام. فرق داره! ـ آره، آره. هر جور راحتی، خانم مرادی! آوا خندید و سرش را پایین انداخت. اما درست در همان لحظه، صدای دختری از پشت سرشان بلند شد. ـ آرش؟! آوا بدون اینکه بخواهد، سرش را بلند کرد. ترانه بود. همان لبخند همیشگی را داشت و این بار یک پوشه هم دستش بود. ـ سلام! مزاحمتون که نیستم؟ آرش لبخند زد. ـ سلام. نه، چه مزاحمتی؟ ترانه پوشه را روی میز گذاشت. ـ یادته درباره‌ی اون کارگاه دانشگاه باهات حرف زده بودم؟ ثبت‌نامش شروع شده. گفتم بیام بهت بگم، چون دفعه‌ی قبل خیلی مشتاق بودی. آرش پوشه را باز کرد. ـ آره، یادمه! اتفاقاً خوب شد اومدی. آوا دوباره به دفترش نگاه کرد. نمی‌دانست چرا، اما دیدن اینکه آرش و ترانه این‌قدر راحت با هم حرف می‌زدند، کمی کلافه‌اش می‌کرد. ترانه نگاهی به آوا انداخت. ـ تو هم می‌خوای ثبت‌نام کنی؟ کارگاهش درباره‌ی مهارت‌های ارتباطی و کار گروهیه. فکر کنم برای دانشجوها خیلی مفید باشه. آوا لبخند مؤدبانه‌ای زد. ـ ممنون، ولی فعلاً برنامه‌م شلوغه. ـ باشه، هر وقت خواستی بهم بگو. بعد رو به آرش کرد. ـ راستی، اگه خواستی ثبت‌نام کنی، بهم خبر بده. شاید با هم بریم. آرش سرش را تکان داد. ـ حتماً، بررسیش می‌کنم. ترانه بعد از چند دقیقه خداحافظی کرد و رفت. آوا هم سریع وسایلش را جمع کرد. آرش با تعجب پرسید: ـ کجا داری می‌ری؟ هنوز زوده! ـ کارمون تموم شده دیگه. ـ آره، ولی معمولاً این‌قدر سریع فرار نمی‌کنی! آوا زیپ کیفش را بست. ـ شاید چون امروز حوصله ندارم. آرش این بار شوخی نکرد. ـ اتفاقی افتاده؟ آوا برای لحظه‌ای مکث کرد. دلش می‌خواست بگوید که نمی‌داند چرا از دیدن ترانه کنار او احساس عجیبی پیدا کرده، اما حتی فکر کردن به این جمله هم برایش مسخره بود. ـ نه. فقط یه کم خسته‌ام. آرش به صورتش نگاه کرد و بعد سرش را تکان داد. ـ باشه. پس امروز زودتر برو استراحت کن. آوا انتظار هر جوابی را داشت، جز این! نه اصرار کرد بماند، نه مثل همیشه شروع به شوخی کرد. فقط خیلی ساده اجازه داد برود. و عجیب این بود که همین رفتار ساده، بیشتر از تمام شوخی‌هایش ذهن آوا را درگیر کرد. --- یک ساعت بعد ـ خانه‌ی آوا آوا روی تختش نشسته بود و گوشی‌اش را در دست داشت. چند دقیقه‌ای بود که صفحه‌ی چت آرش را باز کرده بود، اما حتی یک پیام هم نفرستاده بود. با خودش گفت: ـ خب که چی؟! چرا باید بهش پیام بدم؟! گوشی را کنار گذاشت. چند ثانیه بعد دوباره برداشتش. ـ اصلاً شاید بخوام درباره‌ی پروژه یه چیزی بپرسم! صفحه‌ی چت را باز کرد و نوشت: «راستی، اون کارگاهه رو ثبت‌نام می‌کنی؟» به پیام خیره شد. ـ وااای! من چرا باید درباره‌ی کارگاهش سؤال کنم؟! پیام را پاک کرد. گوشی را روی تخت انداخت و با حرص بالش را بغل کرد. ـ آوا مرادی، تو رو خدا یه کم عاقل باش! همان لحظه گوشی لرزید. آرش پیام داده بود. آرش: «خانم رئیس، یه سؤال مهم!» آوا سریع گوشی را برداشت. آوا: «چی؟» آرش: «به نظرت برای ارائه‌ی پروژه، من کت‌وشلوار بپوشم یا با لباس فضانوردی بیام؟ 😂» آوا بی‌اختیار خندید. آوا: «با لباس فضانوردی بیا. حداقل یه فایده‌ای داری و می‌تونیم بگیم پروژه‌مون درباره‌ی فضاست!»
آرش: «عالیه! پس تو هم لباس سرآشپز بپوش که اگه پروژه شکست خورد، حداقل یه چیزی برای خوردن داشته باشیم! 😂» آوا از خنده گوشی را روی صورتش گذاشت. چند لحظه بعد، دوباره پیام داد. آوا: «راستی، امروز یه کم ساکت بودی.» این بار قبل از فرستادن پیام، چند بار آن را خواند. بعد بالاخره دکمه‌ی ارسال را زد. آرش چند ثانیه بعد جواب داد. آرش: «من؟! ساکت؟! احتمالاً از شدت خستگی توهم زدی 😂» آوا لبخند زد. آوا: «نه جدی می‌گم. وقتی ازت پرسیدم اتفاقی افتاده، فکر کردم یه چیزی بگی، ولی فقط گفتی برم استراحت کنم.» چند لحظه گذشت. این بار آرش کمی دیرتر جواب داد. آرش: «خب، وقتی یکی می‌گه خسته‌ست، بهتره بهش فرصت بدی استراحت کنه، نه اینکه بیشتر اذیتش کنی.» آوا به صفحه خیره شد. برای چند ثانیه، هیچ جوابی به ذهنش نرسید. بالاخره نوشت: آوا: «از کی تا حالا این‌قدر منطقی شدی؟!» آرش: «از وقتی فهمیدم اگه بیشتر اذیتت کنم، ممکنه هم‌گروهی‌م رو از دست بدم. پروژه‌م برام مهمه دیگه! 😎» آوا لبخندش را جمع کرد. ـ احمق! اما این بار، برخلاف همیشه، از ته دل عصبانی نبود. گوشی را کنار گذاشت و به سقف خیره شد. چرا حرف ساده‌ی آرش این‌قدر خوشحالش کرده بود؟ چرا وقتی با او شوخی می‌کرد، ناخودآگاه لبخند می‌زد؟ و مهم‌تر از همه... چرا وقتی آرش کنار ترانه بود، دلش می‌خواست هرچه زودتر از آنجا برود؟ آوا بالش را روی صورتش گذاشت. ـ نه! محاله! چند ثانیه سکوت کرد و بعد آرام گفت: ـ من که از آرش خوشم نمیاد... اما این بار، حتی خودش هم نتوانست جمله‌اش را باور کند. --- همان شب ـ خانه‌ی آرش آرش روی مبل نشسته بود و فرم ثبت‌نام کارگاه را روی گوشی‌اش بررسی می‌کرد. ترانه چند ساعت قبل دوباره پیام داده بود و درباره‌ی زمان ثبت‌نام پرسیده بود. آرش هنوز تصمیم نگرفته بود که شرکت کند یا نه. گوشی‌اش را کنار گذاشت و به دفتر پروژه نگاه کرد. روی یکی از صفحه‌ها، آوا با خودکارش یک جمله نوشته بود: «لطفاً موقع ارائه شوخی‌های بی‌مزه ممنوع!» آرش خندید. ـ این دختر واقعاً یه مورد خاصه! بعد گوشی‌اش را برداشت و به چت آوا نگاه کرد. آخرین پیامش هنوز روی صفحه بود. برای لحظه‌ای انگشتش روی صفحه ماند. می‌خواست چیزی بنویسد، اما خودش هم نمی‌دانست چه چیزی. در نهایت گوشی را کنار گذاشت و زیر لب گفت: ـ فعلاً باید پروژه رو تموم کنیم. اما لبخند کوچکی که روی لبش مانده بود، چیز دیگری می‌گفت. پایان پارت پنجم 💌📖
20.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اسم ویدیو: چالش تغییر ببخشید بابت کیفیت برای اینکه ارسال بشه باید کیفیت رو کم میکردم🫠
بچه ها امشب نمیتونم اون یکی ویدیو رو بذارم فردا میذارم ببخشید واقعا😭
رمان هم روزی پنج پارت میذارم درکل بیست پارت هست🫴🏻