eitaa logo
اشعار اهل‌بیت علیهم‌السلام
284 دنبال‌کننده
11 عکس
2 ویدیو
0 فایل
🔰اَلسَّلاٰمُ عَلَیْکُمْ یٰا اَهْلَ بَیْتِ النُّبُوَّةِ 💠 اگر شعر خوبی روزیتون شد و ازش خوشتون اومد بفرستید: @abes80
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام‌الله‌علیها سلام‌الله‌علیه سلام کرد و نشان داد جای سلسله را چه بی مقدمه آغاز می کند گله را نه از سنان و نه از شمر گفت نه خولی بهانه کرد فقط طعنه های حرمله را نگاش چونکه به رگ های نامرتب خورد نکرد شکوه و پوشاند زخم آبله را ز استلام لب و خیزران شکایت داشت از اینکه چوب، رعایت نکرد فاصله را کشید زجر، هم از دست زجر هم پایش شبی که گم شد و گم کرده بود قافله را سبب چه بود که هنگامه ورود به شام نمی شنید صدای بلند هلهله را و در ازای دو تا بوسه داد جانش را ندیده چشم کسی اینچنین معامله را @poem_ahl
سلام‌الله‌علیها سلام‌الله‌علیها سلام‌الله‌علیه من آن شمعم که آتش بسکه آبم کرده، خاموشم همه کردند غیر از چند پروانه، فراموشم اگر بیمار شد کس گل برایش می‌برند و من بجای دسته گل باشد سر بابا در آغوشم پس از قتل تو ای لب تشنه آب آزاد شد بر ما شرار آتش است این آب بر کامم نمی‌نوشم تو را در بوریا پوشند و جسم من کفن گردد بجان مادرت، هرگز کفن بر تن نمی‌پوشم دوباره از سقیفه دست آن ظالم برون آمد که مثل مادرم زهرا ز سیلی پاره شد گوشم اگر گاهی رها می‌شد ز حبس سینه فریادم به ضرب تازیانه قاتلت می‌کرد خاموشم فراق یار و سنگ اهل شام و خنده‌ی دشمن من آخر کودکم این کوه سنگین است بر دوشم نگاه نافذت با هستی‌ام امشب کند بازی گه از تن می‌ستاند جان گه از سر می‌برد هوشم بود دور از کرامت گر نگیرم دست «میثم» را غلام خویش را گرچه گنه کار است، نفروشم @poem_ahl
سلام‌الله‌علیه سلام‌الله‌علیها سلام‌الله‌علیها رفتم و هستی تو میر کاروان این امانت را به جد من رسان پاسداری کن پس از من از حریم خود نگهداری کن از دُرّ یتیم غنچۀ نشکفتۀ باغ مرا کن تو با خار مغیلان آشنا این یتیمان را کجا آرامش است؟ مشعل شام غریبان آتش است روز پیک حق تو در بازار باش شب پرستار تن بیمار باش دختر رنجور اگر بیدار شد خواب دید و تشنۀ دیدار شد چون به دیدارم سپارد جانِ پاک در خرابه گنج را بسپر به خاک... @poem_ahl
سلام‌الله‌علیها سلام‌الله‌علیها سلام‌الله‌علیه می ریزم آه در دل و خاک عزا به سر از آن زمان که شد شب من بی شما به سر حرف از گرسنگی نزدم پیش دشمنت با این که ضعف داشتم از پای تا به سر دیدم سرت شکسته و موی تو سوخته رو کرد مو به موی تو، سر اقتدا به سر راهی نبود موی سپیدم نهان شود از خون خود گذاشتم آخر حنا به سر حسرت دوید و در دلم آسیمه سر نشست آن لحظه ای که بود به دست ربابه سر دست نوازش تو نیامد ولی سرت خود را رسانده ست به من مرحبا به سر این سر چرا چنین شده این شمر خیره سر سر را به روی نی زده؟ یا نیزه را به سر؟ حاضر شدم به قیمت جان پس بگیرمت ممنونم از اجل که رسانده مرا به سر @poem_ahl
سلام‌الله‌علیه به گوش تیر گفتا تیغ، بی سر کردنش با من اگر چشمی‌به سوگش خشک شد، تَر کردنش با من تو کارت را بکن با شعبه‌ها من هم حواسم هست حسین اکبر اگر آورد، اصغر کردنش با من جواب تیغ را تیر اینچنین از روی زه پَر داد اگر اصغر بیارد ذبحِ اکبر کردنش با من اگر که لالۀ عباسی خود را حسین آورد تو دستش را بزن ای تیغ، پر پر کردنش با من رها شد نیزه‌ای و گفت مسئولیت این سر از اینجا تا شبِ تقدیمِ دختر کردنش با من صدای نیزه را خاری شنید و گفت بعد از ظهر؛ ز خیمه هر که آمد سَدِّ مَعبَر کردنش با من یقیناً شیشۀ پای رقیه بی تَرَک مانده مغیلان را خَبر کردم مشجّر کردنش با من همین طور اسبی از آن دور با نُه اسب دیگر گفت شبیه قاسمش، چندیدن برابر کردنش با من @poem_ahl
سلام‌الله‌علیه سلام‌الله‌علیه همین که دو تایی به میدان رسیدند رویِ دست خورشید، شش ماه دیدند به واللهِ کارش علی اکبری بود اگر چه علی اصغرش آفریدند سرش را روی شانه بالا گرفته ست کسی را به این سر بلندی ندیدند از این سمت، علی که جلوتر می آمد از آن سمت، لشگر، عقب می کشیدند همین که گلوی خودش را نشان داد تمامی دل ها برایش طپیدند پدر گردنش کج، پسر گردنش کج چقدر این دو از هم خجالت کشیدند لب کوچکش خشک و حلقوم او خشک چه راحت گلوی علی را بریدند عبا گر چه نگذاشت زن ها ببینند صدای کف و سوت را که شنیدند @poem_ahl
سلام‌الله‌علیه دل به دریای بلا در کربلا می‌زد حسین عشق بازان خداجو را صدا می‌زد حسین گرچه نقش پرچمش هیهات من الذلة بود باز نقشی تازه از قالوا بلی می‌زد حسین سیر در معراج قرب حضرت معبود داشت چون قدم در راه تسلیم و رضا می‌زد حسین تا نریزد خون پاک اصغرش روی زمین آسمان عشق را رنگ خدا می‌زد حسین چشم در چشم علی اکبرش وقت وداع بوسه بر آینۀ ایزدنما می‌زد حسین دست سقا را چو می‌بوسید در دریای خون بر سر ملک دو عالم، پشت پا می‌زد حسین خیمه‌های آل طه را چو آتش می‌زدند خیمه در جان و دل اهل ولا می‌زد حسین سبزپوشان فلک دیدند با فریاد سرخ از حرم تا قتله‌گاه زینب صدا می‌زد حسین @poem_ahl
پدر گردنش کج، پسر گردنش کج چقدر این دو از هم خجالت کشیدند @poem_ahl
سلام‌الله‌علیه بر لبش آه و به چشم ترش : انشاالله گفت زينب نمى افتد سرش انشاالله باد مى گفت به نيزه : چه سرى بر سر توست؟ نيزه گفتا كه نباشد سرش انشاالله کاش گر بر سر نيزه سر شش ماهه رود نشود سهم فرس، پيكرش انشاالله مادرش پشت سرش هرچه دعا ميشد، خواند شايد از كف نرود اصغرش انشاالله گرچه نوميد شد آنگه كه پدر گفت على مى رود چون پسر ديگرش انشاالله گفت اى كاش اگر هم پسرم شد كشته نشود در جلوى مادرش انشاالله یدش آمد كه حسين ابن على مى فرمود اكبرم را كه دهم همسرش انشاالله اصغرم عالم قرآن و احاديث شود مى نشانم به سر منبرش انشاالله روضه خوان گفت شب هشت محرم: اى كاش که نيايد به سرش بدترش انشاالله @poem_ahl
سلام‌الله‌علیها سلام‌الله‌علیه سلام‌الله‌علیها سیاهی می رود چشمم، و شاید هم نمی بیند که بی بابا دگر دختر به جز ماتم نمی بیند چه کردند این جماعت با تن تو، هرکه می بیند به خاک کربلا جز پیکری درهم نمی بیند شبی می خواست گیسوی مرا شانه کند عمه برایش شانه آوردم ولی دیدم نمی بیند بسا زخمی که از سنگ جفای دشمنان تو به جسمم چشم وا کرده ولی مرهم نمی بیند پس از تو هر سوالم را فقط از عمه پرسیدم به جز او دختر تو مرجعی اعلم نمی بیند نمی دانستم این قصه در آخر بزم می دارد دلم خوش بود بابا! عمه دیگر غم نمی بیند ببندی گر که چشمت را به روی نیزه حق داری به من گفتی که ما را چشم نامحرم نمی بیند بیا و در بیاور خار را از پای من خواهر! خدا خیرت دهد، من خسته ام، چشمم نمی بیند @poem_ahl
سلام‌الله‌علیه به تاخت میرود و از خزان خبر دارد به تاخت میرود انگار بار سر دارد گمان کنم که ز نعش پرنده آمده است و پای مرکب او را ببین که پر دارد تمام شادی دنیاست در دلش انگار میان توبره اش تکه های زر دارد چرا ز توبره اش خون تازه میریزد و خون کیست که روی زمین اثر دارد چرا به سمت تنور است مقصدش هیهات تنور خانه چرا همچنان شرر دارد به ساق عرش نگاه ملائک افتاده است به آن تنور چرا مصطفی نظر  دارد دعا کنیم ‌که زهرا ندیده باشد و بعد کسی بیاید و در از تنور بردارد @poem_ahl
سلام‌الله‌علیها سلام‌الله‌علیها ناراحتی انگار ز دستم، نه حسن؟ پنداشتی از تو هم گسستم، نه حسن؟ هر کس که نداند تو که بهتر دانی در خانه چرا نقاب بستم، نه حسن؟ زانروز که از کوچه بلندم کردی کم کم دگر از پای نشستم، نه حسن؟ با پنج چروکی که به رویم پیداست بیش از پدرت علی شکستم، نه حسن؟ ترسم شود افشا خبر کوچه تنگ با تنگی چشم تار و خستم، نه حسن؟ امروز چه ساکتی حسن جان، چه شده؟ مادر بخدا حسین هستم، نه حسن... @poem_ahl