#حر_بن_یزید_ریاحی سلاماللهعلیه
اگر بر آستان خوانی مرا، خاک درت گردم
وگر از در برانی، خاک پای لشکرت گردم
به دامانت غبار آسا نشستم، بر نمیخیزم
و گر بفشانیام، خیزم ولی گرد، سرت گردم
علی، شیر خدا باب تو شیر خود به قاتل داد
تویی دلبند او، مپسند بی فیض از درت گردم
دل و جانم، ز تاب شرم، همچون شمع میسوزد
بده پروانه، تا پروانه سان، خاکسترت گردم
به دربارت اگر باری دهی بارم، زهی عزت
ولیکن با چه رویی؟ روبرو با خواهرت گردم
ببین از کردهای خود سر به زیرم، سر بلندم کن
مرا رخصت بده تا پیش مرگ اکبرت گردم
اگر باشد به دستم اختیاری، بعد سر دادن
سرم گیرم به دست و باز برگرد سرت گردم
وضو گیرم ز آب کوثر و نامش به لب آرم
که شاید رستگار از فیض نام مادرت گردم
اگر بر جانفشانی نیستم قابل، اجازت بخش
که من گهواره جنبان علی، اصغرت گردم
#علی_انسانی
https://eitaa.com/joinchat/723189809C8387980250
#حر_بن_یزید_ریاحی سلاماللهعلیه
دید خود را در کنار نور و نار
با خدا و با هوا، در گیرودار
در حدیث نفْس بود و گفتوگوی
نور و ظلمت میکشانْدش از دو سوی
دید، بیپرواست نفْس و سرکش است
در کمین خرمن او، آتش است
گفت: از چه زار و دَروا ماندهای؟
کاروان، راهیّ و بر جا ماندهای
گر چه خاری، رو به سوی باغ کن
لاله باش و جستوجوی داغ کن
از کریمان، جز کرامت کس ندید
در گلستان ولا، کس خس ندید
نیست این در، بسته، راهت میدهند
دو جهان، با یک نگاهت میدهند
گوهر خود را بجو تا دُر شوی
خالی از خود شو که از او پُر شوی
در دلش، غوغایی از خوف و رجا
خوف، رفت و بر رجا بخشید، جا
غرقه خود را دید و از بهر حیات
دست و پا زد سوی کشتیّ نجات
حر، سراپا لمعهای از نور شد
همچو موسی، رهسپار طور شد
آب بر رخ داشت، آتش در ضمیر
روح او در اوج بود و سر به زیر
گفت: ای روح شتاب و صبر من!
وی به دستت، اختیار جبر من!
ای غبارت، آبروی سلسبیل!
خاک پایت، توتیای جبرئیل!
من غبار روی دامان تواَم
خود میَفشانم که مهمان تواَم
من به سوی خُم، سبو آوردهام
اشک، جای آبرو آوردهام
رَستهام از چاه و رو کرده به راه
عذرخواهم، عذرخواهم، عذرخواه
کولهباری از گناه آوردهام
وز بساط شرم، آه آوردهام
همچو موجی گر به ساحل راندیام
شکر! ای دریا! سوی خود خواندیام
از برون گفتی: برو، رفتی خطا
وز درون گفتی: خطا پوشم، بیا
ای گل بیخار! من خار تواَم
حرّم، امّا تا گرفتار تواَم
اسم، دارم حر، مُسمّایم ببخش
لفظ من بِستان و معنایم ببخش
بر رخ بلبل، ره گلشن مبند
من اگر بستم، تو راه من مبند
آب میخواهم که من در آتشم
سر به زیرم کرده نفْس سرکشم
روز محشر، روسیهتر از شبم
سر به زیرِ آستان زینبم
پایههای عرش اگر لرزاندهام
آیهی «لاتَقنَطوا» را خواندهام
آبرویم، آبرودارا! بخر
نزد زهرا، نام ننگم را مبر
ای کریم! ای عادتت لطف و کرم!
آمدم تا خوشه از خرمن برم
گر بخوانی، تاج افلاکم به سر!
ور برانی، وای من! خاکم به سر!
ای به خاک مقدمت، چشمِ مُقام!
خیمهی تو، قبلهی «بیتالحرام»!
مورِ این درگه، سلیمانخرگه است
بیشما، گر خضر باشد، گمره است
زخم، از تیغ تو، بِه از مرهم است
از کرم، یک نم ز سوی تو، یم است
با کرم، آلودهای را پاک کن
چون گریبان، سینهام را چاک کن
«آتش است این بانگ نای و نیست، باد
هر که این آتش ندارد، نیست باد!»
هر چه گفتی، اختیارم داشتی
نیشِ قهرت داشت، نوشِ آشتی
ترکتازی کردنم را، پی زدی
مَرکبم وامانده دیدی، هی زدی
پیر، تو، میخواره، من، جامم بده
من دعا دانم، تو دشنامم بده
ای خروشانبحر لطف ایزدی!
مست بودم، بر رخم سیلی زدی
پاکی فطرت چو بودی رهبرش
شک، یقین شد؛ باورش، شد یاورش
اشک خجلت را به رخ، اصرار داشت
با دل و جان، بر گناه، اقرار داشت
قطرههای اشک، کار سیل کرد
کوه تمکین، بر عطوفت، میل کرد
دید، او را سرفراز از آزمون
پوست رفته، مغز افتاده برون
دید حر، از پای تا سر، حر شده است
سنگ، جُسته گوهر خود، دُر شده است
حرّ ویران رفته، آباد آمده است
نُوسواد عشق، اُستاد آمده است
دید وقتِ دستگیری کردن است
آن جوان را، گاهِ پیری کردن است
گفت: سر بالا کن، ای مهمان ما!
وِی به چشمت، سُرمهی عرفان ما!
ما پِی امداد تو برخاستیم
گر تو پیوستی به ما، ما خواستیم
عذر، کمتر جو که در این بارگاه
عفو میگردد به دنبال گناه
آب، از سرچشمهی دل، گِل نبود
جُرم تو از نفْس بود، از دل نبود
خوب دادی امتحان، رد نیستی
تو، بدی کردی، ولی بد نیستی
با سلیمان، دوری از اهریمنی
دی، تو بر من بودی، امشب با منی
توبه را ما یاد آدم دادهایم
ما برائت را به مریم دادهایم
ما رهانیدیم یوسف را ز چاه
ما مدد کردیم، شد دور از گناه
هر عدم را، جود ما موجود کرد
«بوالبشر» را نور ما مسجود کرد
مرده را، ما خود مسیحا میکنیم
درد را، عین مداوا میکنیم
سربلندی، خصم دون، پستت گرفت
خاک پای مادرم، دستت گرفت
قطره بودی، وصل بر دریا شدی
تو دگر تو نیستی؛ تو، ما شدی
«هر کسی کاو دور مانْد از اصل خویش
بازجوید، روزگار وصل خویش»
من نه نفرین کردمت، گفتم دعات
مادرِ نفْست نشاندم در عزات
باطنِ آن، لطف و ظاهر، قهر بود
نوشدارویی به جام زهر بود
لاجَرَم، حر عاقبت بر خیر شد
در حرم، ره جُست و دور از دیر شد
گفت: ای کانِ کرم! دریای جود!
در برِ جود تو، جود آرد سجود
فیضِ چشمت، خواب را بیدار کرد
سیلیِ تو، مست را هشیار کرد
در صفا کن پاک، همچون زمزمم
مجرمم، مُحرم شدم، کن مَحرمم
مَحرمم کن! در حرم، راهم بده
روشنی از پرتوِ آهم بده
حلقه از این ننگ، در گوشم مخواه
سر، گران باری است، بر دوشم مخواه
گر نریزی آب رحمت بر سرم
آتش خجلت کند خاکسترم
بار این عصیان ز بس سنگین بُوَد
زندگی زین پس، مرا ننگین بُوَد
دامن جان، کی شود زین لوث، پاک؟
تا نبینی جسم من بر خاک، چاک
رخصتم ده، جُرم خود جبران کنم
پای تا سر جان شوم، قربان کنم