eitaa logo
اشعار عاشقانه مولانا حافظ سعدی کانال گیزمیز ازدواج حسن ریوندی اخبار تهران تبریز شیراز موقت
55 دنبال‌کننده
6 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
شبِ وصل است و طی شد نامهٔ هَجر سلامٌ فیهِ حَتّی مَطْلَعِ الفَجْر که در این رَه نباشد کار بی اجر من از رندی نخواهم کرد توبه و لو آذَیتَنی بِالهَجرِ و الحَجر برآی ای صبحِ روشن خدا را که بس تاریک می‌بینم شبِ هَجر دلم رفت و ندیدم رویِ فَغان از این تَطاول، آه از این زَجر ،_جفاکَش_باش_حافظ فَاِنَّ الرِبْحَ و الْخُسرانَ فِی التَّجْر ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/982 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
گر بُوَد عمر، به میخانه رَسَم بارِ دِگَر بجز از خدمتِ رندان نکنم کارِ دِگَر تا زنم آب درِ میکده یک بارِ دگر معرفت نیست در این قوم خدا را سَبَبی تا بَرَم گوهرِ خود را به خریدارِ دگر یار اگر رفت و حقِ صحبتِ دیرین نشناخت حاشَ لِلَّه که رَوَم من ز پِیِ دگر گر مساعد شَوَدَم دایرهٔ چرخِ کبود هم به دست آورمش باز به پرگارِ دگر غمزهٔ شوخَش و آن طرهٔ طَرّارِ دگر راز سربستهٔ ما بین که به دستان گفتند هر زمان با دف و نی بر سرِ بازارِ دگر هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت کُنَدَم قصدِ ریش به آزارِ دگر بازگویم نه در این واقعه تنهاست غرقه گشتند در این بادیه بسیارِ دگر ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/981 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ای خُرَّم از فروغِ رُخَت لاله زارِ عمر بازآ که ریخت بی گُلِ رویت بهارِ عمر کاندر غمت چو برق بِشُد روزگارِ عمر این یک دو دَم که مهلتِ دیدار ممکن است دریاب کارِ ما که نه پیداست کارِ عمر تا کی مِی صَبوح و شِکرخوابِ بامداد هشیار گَرد، هان که گذشت اختیارِ عمر دی در گذار بود و نظر سویِ ما نکرد بیچاره که هیچ ندید از گذارِ عمر بر نقطهٔ دهانِ تو باشد مدارِ عمر در هر طرف ز خیلِ حوادث کمین‌گهیست زان رو عِنان گسسته دَوانَد سوارِ عمر بی عمر زنده‌ام من و این بس عجب مدار روز فِراق را که نَهَد در شمارِ عمر حافظ سخن بگوی که بر صفحهٔ جهان این نقش مانَد از قَلَمَت یادگارِ عمر ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/980 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
دیگر ز شاخِ سروِ سَهی بلبلِ صبور گلبانگ زد که چشمِ بد از رویِ گُل به دور با بلبلانِ بی‌دلِ مَکُن غرور از دستِ غیبتِ تو شکایت نمی‌کنم تا نیست غیبتی نَبُوَد لذّتِ حضور گر دیگران به عیش و طَرَب خُرَّمَند و شاد ما را غمِ نگار بُوَد مایهٔ سُرور زاهد اگر به حور و قصور است امّیدوار ما را شرابخانه قصور است و حور گوید تو را که باده مخور گو هُوَالْغَفُور حافظ شکایت از غمِ هجران چه می‌کنی؟ در هِجر وصل باشد و در ظلمت است نور ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/979 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
یوسفِ گُم گشته بازآید به کنعان، غم مَخُور کلبهٔ احزان شَوَد روزی ، غم مخور ،_حالت_بِه_شود،_دل_بَد_مکن وین سرِ شوریده باز آید به سامان غم مخور گر بهارِ عمر باشد باز بر تختِ چمن چتر در سر کَشی، ای مرغِ خوشخوان غم مخور دورِ گردون گر دو روزی بر مرادِ ما نرفت دائماً یکسان نباشد دوران غم مخور هان مَشو نومید چون واقِف نِه‌ای از سِرِّ غیب باشد اندر پرده بازی‌هایِ پنهان غم مخور چون تو را نوح است کشتیبان، ز طوفان غم مخور در بیابان گر به شوقِ کعبه خواهی زد قدم سرزنش‌ها گر کُنَد خارِ مُغیلان غم مخور گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید هیچ راهی نیست، کان را نیست پایان، غم مخور حال ما در فِرقت جانان و اِبرامِ رقیب جمله می‌داند خدایِ غم مخور حافظا در کُنجِ فقر و خلوتِ شب‌هایِ تار تا بُوَد وِردَت دعا و درسِ قرآن غم مخور ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/978 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
نصیحتی کُنَمَت بشنو و بهانه مَگیر هر آنچه ناصِحِ مُشْفِق بگویَدَت بپذیر که در کمینگهِ عمر است مَکرِ عالَمِ پیر نَعیم هر دو جهان پیش عاشقان به جوی که این متاعِ قلیل است و آن عَطایِ کثیر معاشری خوش و رودی بساز می‌خواهم که دردِ خویش بگویم به نالهٔ بَم و زیر بر آن سَرَم که نَنوشَم مِی و گُنَه نکنم اگر موافقِ تدبیرِ من شَوَد تقدیر گر اندکی نه به وِفقِ رضاست خرده مگیر چو لاله در قَدَحم ریز ساقیا مِی و مُشک که نقشِ خالِ نگارم نمی‌رود ز ضمیر بیار ساغرِ دُرِّ خوشاب ای ساقی حسود گو کَرَمِ آصفی ببین و بمیر به عزمِ توبه نهادم قدح ز کف صد بار ولی کرشمهٔ ساقی نمی‌کُنَد تقصیر مِی دوساله و محبوبِ چارده ساله همین بس است مرا صُحبتِ صَغیر و کَبیر دل رمیدهٔ ما را که پیش می‌گیرد؟ خبر دهید به مجنونِ خسته از زنجیر حدیثِ توبه در این بزمگه مگو که ساقیان کمان ابرویَت زَنَند به تیر ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/977 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
منم که دیده به دیدارِ دوست کردم باز چه شُکر گویَمَت ای کارسازِ بنده نواز که کیمیایِ مراد است، خاکِ کویِ نیاز ز مشکلاتِ طریقت عِنان مَتاب ای که مردِ راه نَیَندیشَد از نَشیب و فَراز طهارت ار نه به خونِ جگر کُنَد عاشق به قولِ مُفتیِ درست نیست نماز در این مُقامِ مجازی به جز پیاله مگیر در این سراچهٔ بازیچه، غیرِ مَباز که کِیدِ دشمنت از جان و جسم دارد باز فِکَنْد زمزمهٔ در حجاز و عراق نوایِ بانگِ غزلهایِ از ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/974 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
روی بِنْما و مرا گو که ز جان برگیر پیشِ شمع آتشِ پروانه به جان گو درگیر بر سَرِ کُشتهٔ خویش آی و ز خاکَش برگیر تَرکِ درویش مگیر ار نَبُوَد سیم و زَرَش در غَمَت سیمْ شُمار اشک و رُخَش را زر گیر چنگ بِنْواز و بساز ار نَبُوَد عود چه باک؟ آتشم و عود و تَنَم مِجمَر گیر در سَماع آی و ز سر خرقه برانداز و برقص ور نه با گوشه رو و خرقهٔ ما در سر گیر سیم در باز و به زر سیمبَری در بر گیر دوست، گو شو و هر دو جهان دشمن باش بخت، گو پشت مَکُن رویِ زمین لشکر گیر میل رفتن مَکُن ای دوست دَمی با ما باش بر لبِ جوی، طرب جوی و به کف ساغر گیر رفته گیر از بَرَم و زآتش و آبِ و چشم گونه‌ام زرد و لبم خشک و کنارم تَر گیر حافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ را که ببین مجلسم و تَرکِ سَرِ منبر گیر ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/976 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
زلف‌آشفته و خِوی‌کرده و خندان‌لب و مست پیرهن‌چاک و غزل‌خوان و صُراحی در دست نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست سر فرا گوش من آورد به آواز حزین گفت ای عاشق دیرینهٔ من خوابت هست؟ عاشقی را که چنین بادهٔ شبگیر دهند کافر بود گر نشود باده پرست برو ای زاهد و بر دُردکشان خرده مگیر که ندادند جز این تحفه به ما روز الست اگر از خَمر بهشت است وگر بادهٔ مست خندهٔ جامِ می و زلفِ گره‌گیر نگار ای بسا توبه که چون توبه بشکست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/973 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ای سروِ نازِ حُسن که خوش می‌روی به ناز عُشّاق را به نازِ تو هر لحظه صد نیاز بُبْریده‌اند بر قدِ سَرْوَت قبایِ ناز آن را که بویِ عَنبر زلفِ تو آرزوست چون عود گو بر آتشِ سودا بسوز و ساز پروانه را ز شمع بُوَد سوزِ ، ولی بی شمعِ عارضِ تو را بُوَد گداز صوفی که بی تو توبه ز مِی کرده بود، دوش بِشْکَست عهد، چون درِ میخانه دید باز چون زر اگر بَرَند مرا درِ دهانِ گاز دل کز طوافِ کعبهٔ کویت وقوف یافت از شوقِ آن حریم ندارد سرِ حجاز هر دَم به خونِ دیده چه وضو؟ چو نیست بی طاقِ ابروی تو نمازِ مرا جواز چون باده باز بر سرِ خُم رفت کف زنان حافظ که دوش از لبِ ساقی شَنید راز ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/972 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
درآ که در خسته توان درآید باز بیا که در تنِ مُرده رَوان درآید باز که فتحِ بابِ وصالت مگر گشاید باز غمی که چون سپهِ زنگ، مُلکِ بگرفت ز خیلِ شادیِ رومِ رُخَت زُدایَد باز به پیشِ آینهٔ هر آن چه می‌دارم بجز خیالِ جمالت نمی‌نماید باز بدان مَثَل که شب آبستن است روز از تو ستاره می‌شِمُرَم تا که شب چه زاید باز به بویِ گُلبَنِ وصلِ تو می‌سُراید باز ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/971 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
حالِ خونین که گوید باز؟ وز فلک خونِ خُم که جوید باز؟ نرگسِ مست اگر بروید باز جز فَلاطونِ خُم نشینِ شراب سِرِّ حکمت به ما که گوید باز؟ هر که چون لاله کاسه گَردان شد زین جفا رُخ به خون بشوید باز نَگُشایَد چو غنچه اگر ساغری از لبش نبوید باز بِبُرَش موی تا نَمویَد باز گِردِ بیتُ الحَرامِ خُم گر نمیرد به سَر بپوید باز ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/970 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈