eitaa logo
اشعار عاشقانه مولانا حافظ سعدی کانال گیزمیز ازدواج حسن ریوندی اخبار تهران تبریز شیراز موقت
55 دنبال‌کننده
6 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
خوابِ آن نرگسِ فَتّانِ تو، بی چیزی نیست تابِ آن زلفِ پریشانِ تو، بی چیزی نیست این شکر گِردِ نمکدانِ تو، بی چیزی نیست جان درازیِ تو بادا که یقین می‌دانم در کمان ناوَک مژگانِ تو، بی چیزی نیست مبتلایی به غمِ محنت و اندوهِ فراق ای این ناله و افغان تو، بی چیزی نیست دوش، باد از سرِ کویش به بگذشت ای این چاکِ گریبانِ تو، بی چیزی نیست حافظ این دیدهٔ گریانِ تو، بی چیزی نیست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/683 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست حالِ هجران تو چه دانی که چه مشکل عکس خود دید، گمان برد که مِشکین خالیست می‌چکد هنوز از لبِ همچون شکرش گر چه در گری هر مژه‌اش قَتّالیست ای که نمایی به کرم در همه شهر وه که در کارِ غریبان، عَجَبَت اِهمالیست بعد از اینم نَبُوَد شائبه در جوهرِ فرد که دهانِ تو در این نکته خوش استدلالیست نیتِ خیر مگردان که مبارک فالیست کوهِ اندوهِ فراقت به چه بکشد؟ حافظ خسته که از ناله تنش چون نالیست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/691 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
حاصلِ کارگه کون و مکان این همه نیست باده پیش آر که اسبابِ جهان این همه نیست غرض این است، وگرنه و جان این همه نیست مِنَّتِ سِدره و طوبی ز پیِ سایه مکش که چو خوش بنگری ای سروِ روان این همه نیست دولت آن است که بی خونِ آید به کنار ور نه با سعی و عمل باغِ جَنان این همه نیست پنج روزی که در این مرحله مهلت داری خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست زاهد ایمن مشو از بازیِ غیرت، زنهار که ره از صومعه تا دیرِ مغان این همه نیست دردمندیِّ منِ سوختهٔ زار و نَزار ظاهراً تقریر و بیان این همه نیست نام رقمِ نیک پذیرفت ولی پیش رندان رقمِ سود و زیان این همه نیست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/684 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
صوفی بیا که آینه صافیست جام را تا بنگری صفای می لعل‌فام را کاین نیست زاهد عالی‌مقام را عَنقا شکار کَس نشود دام بازچین کآنجا همیشه باد به دست است، دام را در بزم دور، یک‌دو قدح درکش و برو یعنی طمع مدار وصال دوام را ای شباب رفت و نچیدی ز عیش پیرانه‌سر مکن هنری ننگ و نام را آدمْ بهشتْ، روضهٔ دارُالسَلام را ما را بر آستان تو بس حق خدمت است ای خواجه بازبین به تَرَحُّم غلام را حافظ مرید جام می است ای صبا برو وز بنده بندگی برسان جام را ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/689 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
یا رب این شمع افروز ز کاشانهٔ کیست؟ جانِ ما سوخت، بپرسید که جانانهٔ کیست؟ تا در آغوش که می‌خسبد و همخانهٔ کیست بادهٔ لعل لبش کز لبِ من دور مباد راحِ روح که و پیمان‌دهِ پیمانهٔ کیست؟ دولتِ صحبتِ آن شمعِ سعادت‌پرتو باز پرسید خدا را که به پروانهٔ کیست؟ می‌دهد هر کَسَش افسونی و معلوم نشد که نازکِ او مایلِ افسانهٔ کیست دُرِّ یکتایِ که و گوهر یک‌دانهٔ کیست؟ گفتم آه از دیوانهٔ بی تو زیرِ لب خنده زنان گفت که دیوانهٔ کیست؟ ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/692 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ساقیا برخیز و دَردِه جام را خاک بر سر کن غم ایام را بَرکِشم این اَزرَق‌فام را گر چه بدنامی‌ست نزد عاقلان ما نمی‌خواهیم ننگ و نام را باده دَردِه چند از این باد غرور خاک بر سر نفس نافرجام را دود آه سینهٔ نالان من سوخت این افسردگان خام را کس نمی‌بینم ز خاص و عام را با مرا خاطر خوش است کز یک باره بُرد آرام را ننگرد دیگر به سرو اندر چمن هرکه دید آن سرو سیم‌اندام را صبر کن به سختی روز و شب عاقبت روزی بیابی کام را ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/678 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
بلبلی برگِ گُلی خوش رنگ در منقار داشت و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌هایِ زار داشت ،_این_ناله_و_فریاد_چیست؟ گفت ما را جلوهٔ معشوق در این کار داشت یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض پادشاهی کامران بود، از گدایی عار داشت در نمی‌گیرد نیاز و نازِ ما با حُسنِ دوست خُرَّم آن کز نازنینان، بختِ برخوردار داشت خیز تا بر کِلکِ آن نقاش، جان افشان کنیم کاین همه نقشِ عجب در گردشِ پرگار داشت شیخِ صنعان خرقه رهنِ خانهٔ خَمّار داشت وقتِ آن قلندر خوش که در اَطوارِ سیر ذکرِ تسبیحِ مَلَک در حلقهٔ زُنّار داشت چشمِ زیرِ بامِ قصرِ آن حوری سرشت شیوهٔ جَنّاتُ تَجری تَحتِهَا الاَنهار داشت ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/681 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
روشن از پرتوِ رویت نظری نیست که نیست مِنَّت خاکِ درت بر بصری نیست که نیست سِرِّ گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست اشکِ غَمّازِ من ار سرخ برآمد چه عجب؟ خجل از کردهٔ خود پرده دری نیست که نیست تا به دامن ننشیند ز نسیمش گَردی سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست تا دم از شامِ سرِ زلفِ تو هر جا نزنند با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست بهره مند از سَرِ کویت دگری نیست که نیست از حیایِ لبِ تو ای چشمهٔ نوش غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز ور نه در مجلسِ رندان خبری نیست که نیست شیر در بادیهٔ تو روباه شود آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست آب چشمم که بر او مِنَّت خاکِ درِ توست زیرِ صد مِنَّتِ او خاکِ دری نیست که نیست از وجودم قَدَری نام و نشان هست که هست ور نه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیست غیر از این نکته که ز تو ناخشنود است در سراپای وجودت هنری نیست که نیست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/685 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
مردم دیدهٔ ما جز به رُخَت ناظر نیست دل سرگشتهٔ ما غیرِ تو را ذاکر نیست گر چه از خونِ ریش دمی طاهر نیست بستهٔ دام و قفس باد چو مرغ وحشی طایر سِدره اگر در طلبت طایر نیست عاشقِ مفلس اگر قلبِ کرد نثار مَکُنَش عیب که بر نقدِ روان قادر نیست عاقبت دست بدان سروِ بلندش برسد هر که را در طلبت همتِ او قاصر نیست زان که در روح فَزایی چو لبت ماهر نیست من که در آتشِ سودای تو آهی نزنم کِی توان گفت که بر داغ، صابر نیست روز اول که سرِ زلفِ تو دیدم گفتم که پریشانیِ این سلسله را آخر نیست سَرِ پیوند تو تنها نه راست کیست آن کِش سَرِ پیوند تو در خاطر نیست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/688 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
دیدی که ، جز سَرِ جور و ستم نداشت بشکست عهد، وز غمِ ما هیچ غم نداشت افکند و کُشت و عزتِ صیدِ حرم نداشت بر من جفا ز بختِ من آمد وگرنه حاشا که رسمِ لطف و طریقِ کَرَم نداشت با این همه هر آن که نه خواری کشید از او هر جا که رفت، هیچ کَسَش محترم نداشت ساقی بیار باده و با محتسب بگو انکارِ ما مَکُن که چنین جام، جم نداشت مسکین بُرید وادی و ره در حرم نداشت حافظ بِبَر تو گویِ فصاحت که مدعی هیچش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/680 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
بنال بلبل اگر با مَنَت سرِ که ما دو عاشق زاریم و کارِ ما زاریست چه جایِ دم زدنِ نافه‌های تاتاریست بیار باده که رنگین کنیم جامهٔ زرق که مستِ جامِ غروریم و نام هشیاریست خیالِ زلفِ تو پختن نه کارِ هر خامیست که زیرِ سلسله رفتن طریقِ عیّاریست لطیفه‌ایست نهانی که از او خیزد که نام آن نه لبِ لعل و خطِ زنگاریست ،_نه_چشم_است_و_زلف_و_عارض_و_خال هزار نکته در این کار و بارِ قلندرانِ حقیقت به نیم جو نخرند قبایِ اطلس آن کس که از هنر عاریست بر آستان تو مشکل توان رسید آری عروج بر فلکِ سروری به دشواریست سحر کرشمهٔ چشمت به خواب می‌دیدم زهی مراتب خوابی که بِه ز بیداریست دلش به ناله میازار و ختم کن که رستگاریِ جاوید در کم آزاریست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/693 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
کنون که می‌دمد از بوستان نسیمِ بهشت من و شرابِ فرح بخش و حورسرشت ؟ که خیمه سایهٔ ابر است و بزمگه لبِ کِشت چمن حکایتِ اردیبهشت می‌گوید نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بِهِشت به می عمارتِ کن که این جهانِ خراب بر آن سر است که از خاکِ ما بسازد خشت وفا مجوی ز دشمن که پرتوی ندهد چو شمع صومعه افروزی از چراغِ کنشت که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت؟ قدم دریغ مدار از جنازهٔ که گر چه غرقِ گناه است می‌رود به بهشت ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/679 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈