eitaa logo
اشعار عاشقانه مولانا حافظ سعدی کانال گیزمیز ازدواج حسن ریوندی اخبار تهران تبریز شیراز موقت
55 دنبال‌کننده
6 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
زلف‌آشفته و خِوی‌کرده و خندان‌لب و مست پیرهن‌چاک و غزل‌خوان و صُراحی در دست نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست سر فرا گوش من آورد به آواز حزین گفت ای عاشق دیرینهٔ من خوابت هست؟ عاشقی را که چنین بادهٔ شبگیر دهند کافر بود گر نشود باده پرست برو ای زاهد و بر دُردکشان خرده مگیر که ندادند جز این تحفه به ما روز الست اگر از خَمر بهشت است وگر بادهٔ مست خندهٔ جامِ می و زلفِ گره‌گیر نگار ای بسا توبه که چون توبه بشکست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/973 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ای سروِ نازِ حُسن که خوش می‌روی به ناز عُشّاق را به نازِ تو هر لحظه صد نیاز بُبْریده‌اند بر قدِ سَرْوَت قبایِ ناز آن را که بویِ عَنبر زلفِ تو آرزوست چون عود گو بر آتشِ سودا بسوز و ساز پروانه را ز شمع بُوَد سوزِ ، ولی بی شمعِ عارضِ تو را بُوَد گداز صوفی که بی تو توبه ز مِی کرده بود، دوش بِشْکَست عهد، چون درِ میخانه دید باز چون زر اگر بَرَند مرا درِ دهانِ گاز دل کز طوافِ کعبهٔ کویت وقوف یافت از شوقِ آن حریم ندارد سرِ حجاز هر دَم به خونِ دیده چه وضو؟ چو نیست بی طاقِ ابروی تو نمازِ مرا جواز چون باده باز بر سرِ خُم رفت کف زنان حافظ که دوش از لبِ ساقی شَنید راز ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/972 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
درآ که در خسته توان درآید باز بیا که در تنِ مُرده رَوان درآید باز که فتحِ بابِ وصالت مگر گشاید باز غمی که چون سپهِ زنگ، مُلکِ بگرفت ز خیلِ شادیِ رومِ رُخَت زُدایَد باز به پیشِ آینهٔ هر آن چه می‌دارم بجز خیالِ جمالت نمی‌نماید باز بدان مَثَل که شب آبستن است روز از تو ستاره می‌شِمُرَم تا که شب چه زاید باز به بویِ گُلبَنِ وصلِ تو می‌سُراید باز ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/971 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
حالِ خونین که گوید باز؟ وز فلک خونِ خُم که جوید باز؟ نرگسِ مست اگر بروید باز جز فَلاطونِ خُم نشینِ شراب سِرِّ حکمت به ما که گوید باز؟ هر که چون لاله کاسه گَردان شد زین جفا رُخ به خون بشوید باز نَگُشایَد چو غنچه اگر ساغری از لبش نبوید باز بِبُرَش موی تا نَمویَد باز گِردِ بیتُ الحَرامِ خُم گر نمیرد به سَر بپوید باز ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/970 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
بیا و کَشتیِ ما در شَطِ شراب انداز خروش و وِلوِله در جانِ و شاب انداز که گفته‌اند نِکویی کن و در آب انداز ز کویِ میکده برگشته‌ام ز راهِ خَطا مرا دِگَر ز کَرَم با رَهِ صواب انداز بیار زان مِی مشک بو جامی شرارِ رَشک و حسد در انداز اگر چه مست و خرابم، تو نیز لطفی کن نظر بر این سرگشتهٔ خراب انداز ز رویِ دخترِ گُلْچِهرِ رَز نقاب انداز مَهِل که روزِ وفاتم به خاک بسپارند مرا به میکده بَر، در خُمِ شراب انداز ز جورِ چرخ چو به جان رسید به سویِ دیو مِحَن ناوَکِ شهاب انداز ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/969 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
برنیامد از تَمَّنایِ لَبَت کامم هنوز بر امید جامِ لعلت دُردی آشامم هنوز تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز ساقیا یک جرعه‌ای زان آبِ آتشگون که من در میانِ پُختگانِ او خامم هنوز از خطا گفتم شبی زلفِ تو را مُشکِ خُتَن می‌زند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز پرتوِ رویِ تو تا در خلوتم دید آفتاب می‌رود چون سایه هر دَم، بر در و بامم هنوز اهلِ را بویِ جان می‌آید از نامم هنوز در ازل داده‌ست ما را ساقیِ لعلِ لبت جرعهٔ جامی که من مَدهوشِ آن جامم هنوز ای که گفتی جان بده تا باشَدَت آرامِ جان جان به غم‌هایش سپردم، نیست آرامم هنوز در قلم آورد قصهٔ لَعلِ لَبَش آب حیوان می‌رود هر دَم ز اقلامم هنوز ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/967 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن دور فلک درنگ ندارد شتاب کن ما را ز جام باده خراب کن خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد گر برگ عیش می‌طلبی ترک خواب کن روزی که چرخ از ما کوزه‌ها کند زنهار کاسه سر ما پرشراب کن ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم با ما به جام باده صافی خطاب کن برخیز و عزم جزم به کار صواب کن ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/822 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من ور بگویم بگردان رو بگرداند ز من ور بگویم بازپوشان بازپوشاند ز من چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین گفت می‌خواهی مگر تا جوی خون راند ز من او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود کام بستانم از او یا داد بستاند ز من گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست بس حکایت‌های باز می‌ماند ز من ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من دوستان جان داده‌ام بهر دهانش بنگرید کو به چیزی مختصر چون باز می‌ماند ز من صبر کن که گر زین دست باشد درس غم عشق در هر گوشه‌ای افسانه‌ای خواند ز من ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/815 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
نکته‌ای بگویم خال آن مه رو ببین عقل و جان را بسته زنجیر آن گیسو ببین گفت چشم و غنج آن آهو ببین حلقه زلفش تماشاخانه باد صباست جان صد صاحب آن جا بسته یک مو ببین عابدان آفتاب از ما غافلند ای ملامتگو خدا را رو مبین آن رو ببین زلف دزدش صبا را بند بر گردن نهاد با هواداران ره رو حیله هندو ببین کس ندیده‌ست و نبیند مثلش از هر سو ببین حافظ ار در گوشه محراب می‌نالد رواست ای نصیحتگو خدا را آن خم ابرو ببین از مراد شاه منصور ای فلک سر برمتاب تیزی شمشیر بنگر قوت بازو ببین ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/814 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
عمریست تا من در طلب، هر روز گامی می‌زنم دستِ شفاعت هر زمان در نیک نامی می‌زنم ،_تا_بُگذَرانَم_روزِ_خود دامی به راهی می‌نهم، مرغی به دامی می‌زنم اورنگ کو؟ گُلچهر کو؟ نقشِ وفا و مِهر کو؟ حالی من اندر عاشقی، داوِ تمامی می‌زنم تا بو که یابم آگهی از سایهٔ سَروِ سَهی گلبانگِ از هر طرف، بر خوش خرامی می‌زنم هر چند کان آرامِ ، دانم نبخشد کامِ نقشِ خیالی می‌کشم، فالِ دوامی می‌زنم ،_رنگین_برآرد_قِصِّه_را این آهِ خون افشان که من، هر صبح و شامی می‌زنم با آن که از وی غایبم، وز مِی چو تایبم در مجلسِ روحانیان، گَه گاه جامی می‌زنم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/879 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
بی تو ای سروِ روان، با و چه کنم؟ زلفِ سنبل چه کَشَم عارضِ سوسن چه کنم؟ نیست چون آینه‌ام، روی ز آهن چه کنم؟ برو ای ناصِح و بر دُردکشان خرده مگیر کارفرمایِ قَدَر می‌کند این، من چه کنم؟ برقِ غیرت چو چُنین می‌جَهَد از مَکمَنِ غیب تو بفرما که منِ سوخته خِرمن چه کنم؟ شاهِ تُرکان چو پسندید و به چاهم انداخت دستگیر ار نشود لطفِ تَهَمتَن چه کنم؟ چارهٔ تیره شبِ وادی ایمن چه کنم؟ حافظا خُلدِ بَرین خانه موروثِ من است اندر این منزلِ ویرانه نشیمن چه کنم؟ ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/878 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
من نه آن رندم که تَرکِ شاهد و ساغر کنم محتسب داند که من این کارها کمتر کنم توبه از مِی وقتِ گُل دیوانه باشم گر کنم عشق دردانه‌ست و من غَوّاص و دریا میکده سر فروبُردم در آن جا تا کجا سر بَرکُنم لاله ساغرگیر و نرگس مست و بر ما نامِ فِسق داوری دارم بسی یا رب، که را داور کنم؟ بازکَش یک دَم عِنان ای تُرکِ شهرآشوبِ من تا ز اشک و چهره راهت پُر زر و گوهر کنم کِی نظر در فیضِ خورشیدِ بلنداختر کنم چون صبا مجموعهٔ را به آبِ لطف شست کج خوان، گر نظر بر صفحهٔ دفتر کنم عهد و پیمانِ فلک را نیست چندان اعتبار عهد با پیمانه بندم، شرط با ساغَر کُنم من که دارم در گدایی گنجِ سلطانی به دست کِی طمع در گردشِ گردونِ دون‌پَرور کنم گر چه گَردآلودِ فقرم، شرم باد از همتم گر به آبِ چشمهٔ خورشید دامن تَر کنم عاشقان را گر در آتش می‌پسندد لطفِ دوست تنگ چشمم گر نظر در چشمهٔ کوثر کنم دوش لعلش می‌داد را، ولی من نه آنم کز وی این افسانه‌ها باور کنم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/877 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈