eitaa logo
اشعار عاشقانه مولانا حافظ سعدی کانال گیزمیز ازدواج حسن ریوندی اخبار تهران تبریز شیراز موقت
55 دنبال‌کننده
6 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
چو برشکست صبا زلفِ عنبرافشانش به هر شکسته که پیوست تازه شد جانش ؟_تا_به_شرح_عرضه_دَهَم که چه می‌کشد از روزگارِ هجرانش زمانه از ورقِ گُل مثالِ رویِ تو بست ولی ز شرمِ تو در غنچه کرد پنهانش تو خفته‌ای و نشد را کرانه پدید تبارک الله از این رَه که نیست پایانش جمالِ کعبه مگر عذرِ رهروان خواهد که جانِ زنده سوخت در بیابانش ؟ نشان یوسفِ از چَهِ زَنَخدانَش بگیرم آن سرِ زلف و به دستِ خواجه دهم که سوخت بی‌دل ز مکر و دستانش ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/950 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
یا رب این نوگُلِ خندان که سپردی به مَنَش می‌سپارم به تو از چشمِ حسودِ چَمَنَش دور باد آفتِ دورِ فلک از جان و تَنَش گر به سرمنزل سِلمی رَسی ای بادِ صبا چشم دارم که سلامی برسانی ز مَنَش به ادب نافه گشایی کن از آن زلفِ سیاه جای عزیز است به هم بر مَزَنَش گو حقِّ وفا با خط و خالت دارد محترم دار در آن طُرِّهٔ عَنبرشِکَنَش سِفله آن مست، که باشد خبر از خویشتنش عِرض و مال از درِ میخانه نشاید اندوخت هر که این آب خورَد رَخْت به دریا فِکَنَش هر که ترسد ز ملال اندُهِ نه حلال سَرِ ما و قدمش یا لبِ ما و دهنش شعرِ همه بیتُ الْغَزَلِ معرفت است آفرین بر نَفَسِ و لطفِ سخنش ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/949 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
بِبُرد از من قرار و طاقت و هوش بتِ سنگین سیمین بناگوش ظریفی مَه وشی تُرکی قباپوش ز تابِ آتشِ سودایِ به سانِ دیگ دایم می‌زنم جوش چو پیراهن شوَم آسوده خاطر گَرَش همچون قبا گیرم در آغوش اگر پوسیده گردد استخوانم نگردد مِهرت از جانم فراموش بَر و دوشش بَر و دوشش بَر و دوش دوایِ تو دوایِ توست لبِ نوشش لبِ نوشش لبِ نوش ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/948 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
سحر ز هاتفِ غیبم رسید مژده به گوش که دورِ شاه شجاع است، مِی بنوش هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش به صوتِ چنگ بگوییم آن حکایت‌ها که از نهفتنِ آن دیگِ سینه می‌زد جوش شرابِ خانگیِ ترسِ محتسب خورده به رویِ بنوشیم و بانگِ نوشانوش ز کویِ میکده دوشش به دوش می‌بُردند امامِ شهر که سجاده می‌کشید به دوش مکن به فسق مباهات و زهد هم مَفُروش محلِ نورِ تَجَلّیست رایِ انور شاه چو قربِ او طلبی در صفایِ نیّت کوش به جز ثنایِ جلالش مساز وِردِ ضمیر که هست گوشِ محرمِ پیامِ سروش رموزِ مصلحتِ مُلک خسروان دانند گدایِ گوشه نشینی تو مَخروش ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/947 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
هاتفی از گوشهٔ میخانه دوش گفت ببخشند گنه، مِی بنوش مژدهٔ رحمت برساند سروش این خِرَدِ خام به میخانه بَر تا مِیِ لعل آوَرَدَش خون به جوش گر چه وصالش نه به کوشش دهند هر قَدَر ای که توانی بکوش لطفِ خدا بیشتر از جرمِ ماست نکتهٔ سربسته چه دانی؟ خموش رویِ من و خاکِ درِ مِی فروش رندیِ نه گناهیست صَعب با کَرَمِ پادشه عیب پوش داورِ دین، شاه شجاع، آن که کرد روحِ قدس حلقهٔ امرش به گوش ای مَلِکُ العَرش مرادش بده و از خطرِ چشمِ بَدَش دار گوش ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/946 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
در عهدِ پادشاهِ خطابخشِ جُرم پوش حافظ قَرابه کَش شد و مفتی پیاله نوش تا دید محتسب که سَبو می‌کشد به دوش احوالِ و قاضی و شُربُ الیَهودِشان کردم سؤال صبحدم از پیرِ مِی فروش گفتا نه گفتنیست سخن گر چه محرمی دَرکَش زبان و پرده نگه دار و مِی بنوش ساقی بهار می‌رسد و وجهِ مِی نماند فکری بکن که خونِ آمد ز غم به جوش عُذرم پذیر و جرم به ذیلِ کرم بپوش تا چند همچو شمع زبان آوری کنی؟ پروانهٔ مراد رسید ای مُحِب خموش ای پادشاهِ صورت و معنی که مثل تو نادیده هیچ دیده و نشنیده هیچ گوش چندان بمان که خرقهٔ اَزْرَق کُنَد قبول بختِ جوانَت از فلکِ پیرِ ژِنده پوش ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/945 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش وز شما پنهان نشاید کرد سِرِّ مِی فروش سخت می‌گردد جهان بر مردمانِ سخت‌کوش وان گَهَم دَر داد جامی کز فروغش بر فلک زهره در رقص آمد و بَرْبَط زنان می‌گفت نوش با خونین لبِ خندان بیاور همچو جام نی گَرَت زخمی رسد، آیی چو چنگ اندر خروش تا نگردی آشْنا زین پرده رَمزی نشنوی گوشِ نامحرم نباشد جایِ پیغامِ سروش گفتمت چون دُر حدیثی، گر توانی داشت هوش در حریمِ نَتْوان زد دَم از گفت و شنید زان که آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش بر بساطِ نکته دانان خودفروشی شرط نیست یا سخن دانسته گو ای مردِ عاقل، یا خموش ساقیا مِی ده که رندی‌هایِ فهم کرد آصِفِ صاحب قرانِ جرم بخشِ عیب پوش ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/944 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ای همه شکلِ تو مَطبوع و همه جایِ تو خوش دلم از شِکرخایِ تو خوش همچو سروِ چمنِ خُلد سراپای تو خوش شیوه و نازِ تو ، خط و خالِ تو مَلیح چشم و ابرویِ تو زیبا، قد و بالایِ تو خوش هم خیالم ز تو پُر نقش و نگار هم مَشامِ از زلفِ سَمَن سایِ تو خوش در رَهِ که از سیلِ بلا نیست گذار کرده‌ام خاطرِ خود را به تمنایِ تو خوش ؟_که_بِدان_بیماری می‌کُنَد دَردِ مرا از رخِ زیبایِ تو خوش در بیابانِ طلب گر چه ز هر سو خطریست می‌رود بی‌دل به تَوَلّایِ تو خوش ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/943 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
کنارِ آب و پایِ بید و طبعِ شعر و خوش معاشر و ساقی گُلعِذاری خوش ،_که_قدرِ_وقت_می‌دانی گوارا بادَت این عِشرت که داری روزگاری خوش هر آن کس را که در خاطر ز باریست سِپندی گو بر آتش نِه ،که دارد کار و باری خوش عروسِ طَبع را زیور ز فکرِ بِکر می‌بندم بُوَد کز دستِ ایّامَم به دست اُفتَد نگاری خوش شبِ صحبت غنیمت دان و دادِ خوشدلی بِسْتان که مهتابی افروز است و طَرْفِ لاله زاری خوش که مستی می‌کند با عقل و می‌بخشد خُماری خوش به غفلت عمر شُد ، بیا با ما به میخانه که شنگولانِ خوش باشت، بیاموزند کاری خوش ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/942 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
مَجمَعِ خوبی و لطف است عِذار چو مَهَش لیکَنَش مِهر و وفا نیست خدایا بِدَهَش بِکُشد زارم و در شرع نباشد گُنَهَش من همان بِه که از او نیک نگه دارم که بد و نیک ندیده‌ست و ندارد نِگَهَش بویِ از لبِ همچون شِکَرَش می‌آید گر چه خون می‌چکد از چشمِ سیَهَش چارده ساله بُتی چابُکِ دارم که به جان حلقه به گوش است، مَهِ چاردَهَش خود کجا شد که ندیدیم در این چند گَهَش یارِ من ار قلب بدین سان شِکَنَد بِبَرَد زود به جانداریِ خود پادشهش جان به شکرانه کنم صرف گَر آن دانهٔ دُر صدفِ سینهٔ بُوَد آرامگَهَش ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/941 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
ما را ز خیال تو چه پروای شراب است؟ خُم گو سر خود گیر، که خُمخانه خراب است هر شربت عَذبَم که دهی، عین عذاب است افسوس که شُد و در دیدهٔ گریان تحریرِ خیالِ خطِ او نقشِ بر آب است بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود زین سیل دمادم که در این منزل خواب است معشوق عیان می‌گذرد بر تو، ولیکن اغیار همی‌بیند از آن بسته نقاب است در آتش شوق از غم ، غرق است سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم دست از سر آبی که جهان جمله سراب است در کُنجِ دِماغم مطلب جای نصیحت کاین گوشه پر از زمزمهٔ چنگ و رَباب است حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز بس طورِ عجب، لازم ایام شباب است ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/940 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
دلم رمیده شد و غافلم منِ درویش که آن شِکاریِ سرگشته را چه آمد پیش که به دستِ کمان ابروییست کافِرکیش خیالِ حوصلهٔ بحر می‌پزد هیهات چه‌هاست در سرِ این قطرهٔ محال اندیش؟ بنازم آن مژهٔ شوخِ عافیت کُش را که موج می‌زندش آبِ نوش، بر سرِ نیش ز آستینِ طبیبان هزار خون بچکد گَرَم به تجربه دستی نهند بر ریش چرا که شرم همی‌آیدم ز خویش نه عمرِ خِضر بِمانَد، نه مُلکِ اسکندر نزاع بر سرِ دنیی دون مَکُن درویش بدان کمر نرسد دستِ هر گدا خزانه‌ای به کف آور ز گنجِ قارون بیش ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/939 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈